|
گلچين
|
||
|
گلچینی از سایتها و وبلاگهای ایرانی |
در مطب دكتر به شدت به صدا درآمد.
دكتر گفت: «در را شكستي! بيا تو.»
در باز شد و دختر كوچولوي نه ساله اي كه خيلي پريشان بود، به طرف دكتر دويد: «آقاي دكتر! مادرم!» و در حالي كه نفس نفس مي زد، ادامه داد: «التماس مي كنم با من بياييد! مادرم خيلي مريض است.»
دكتر گفت: «بايد مادرت را اينجا بياوري، من براي ويزيت به خانه كسي نمي روم.»
دختر گفت: «ولي دكتر، من نمي توانم. اگر شما نياييد او مي ميرد!» و اشك از چشمانش سرازير شد.
دل دكتر به رحم آمد و تصميم گرفت همراه او برود. دختر دكتر را به طرف خانه راهنمايي كرد، جايي كه مادر بيمارش در رختخواب افتاده بود.
دكتر شروع كرد به معاينه و توانست با آمپول و قرص تب او را پايين بياورد و نجاتش دهد. او تمام طول شب را بر بالين زن ماند؛ تا صبح كه علائم بهبود در او ديده شد.
زن به سختي چشمانش را باز كرد و از دكتر به خاطر كاري كه كرده بود تشكر كرد.
دكتر به او گفت: «بايد از دخترت تشكر كني. اگر او نبود حتما مي مردي!»
مادر با تعجب گفت: «ولي دكتر، دختر من سه سال است كه از دنيا رفته!» و به عكس بالاي تختش اشاره كرد.
پاهاي دكتر از ديدن عكس روي ديوار سست شد.
اين همان دختر بود!!
فرشته اي كوچك و زيبا!!
پسر بچه 9 ساله اي تصميم گرفت تا جودو ياد بگيرد.
پسر دست چپش را در يك حادثه از دست داده بود ولي جودو را خيلي دوست داشت. به همين دليل پدرش او را نزد استاد جودوي ژاپني معروفي برد و از او خواست تا به پسرش تعليم دهد.
استاد قبول كرد و شروع كرد به تعليم. سه ماه گذشت، پسر نمي دانست چرا استاد در اين مدت فقط يك فن را به او ياد مي دهد.
يك روز نزد استاد رفت و پس از اداي احترام گفت: «استاد، چرا به من فنون بيش تري ياد نمي دهيد؟»
استاد لبخندي زد و جواب داد: همين يك حركت براي تو كافي است.»
پسر جوابش را نگرفت ولي باز به تمرينش ادامه داد.
چند ماه بعد استاد پسر را به اولين مسابقه برد. پسر در اولين مسابفقه برنده شد. پدر و مادرش كه مسابقه او را مي ديدند، به شدت تشويقش مي كردند.
پسر در دور دوم و سوم هم برنده شد تا به مرحله نهايي رسيد. حريف او يك پسر قوي هيكل بود كه همه را بايك ضربه شكست داده بود. پسر مي ترسيد كه با او روبرو شود ولي استاد به او اطمينان داد كه حتما موفق خواهد شد.
مسابقه آغاز شد و حريف يك ضربه محكم به پسر زد. پسر به زمين افتاد و از درد به خود مي پيچيد.
داور دستور به قطع مسابقه داد ولي استاد مخالفت كرد و گفت: «نه، مسابقه بايد ادامه يابد.»
پس از اين كه دو حريف باز هم رودرروي هم قرار گرفتند و مبارزه آغاز شد، در يك لحظه حريف اشتباهي كرد و پسر با قدرت او را به زمين كوبيد و برنده شد!
همه سالن پسر را تشويق مي كردند و پدر و مادرش از شوق، اشك مي ريختند.
بعد از پايان مسابقه پسر نزد استاد رفت و با تعجب پرسيد: «استاد، من چگونه حريف قدرتمندم را شكست دادم؟!»
استاد با خونسردي گفت: «ضعف تو باعث پيروزي ات شد! وقتي تو آن فن هميشگي را با قدرت روي حريف انجام دادي، تنها دفاع حريف اين بود كه دست چپ تو را بگيرد، در حالي كه تو دست چپ نداشتي!»

بیا یه لحظه فکر کن تو مسافر این قطاری و تو همون مسافری هستی که سرشو از پنجره قطار
بیرون اورده و داره آخرین لحظات بودنشو نگاه می کنه , خب اونموقع بزرگترین آرزوت چیه ؟
بزرگترین غصه ات چیه ؟ بزرگترین خواسته ت چیه ؟ چند تا کار ناتموم به ذهنت خطور می
کنه که آرزو می کردی ای کاش تمومش کرده بودی ؟ چند تا آدم از جلوی چشمات می گذره که
آرزو می کردی وقت بود تا یه جور دیگه نگاشون می کردی و یه طور دیگه دوسشون داشتی ؟ چند تا کار ناتموم , چند تا حرف نگفته , چند تا راه نرفته برات می مونه ؟
تو اومده بودی تا یه گوشه ای از این دنیا رو با اندیشه خودت , عشق خودت , حس خودت
بسازی . اصلا ساختی ؟ خب چی ساختی ؟ یه جور ساختی که توی ذهن بقیه آدما بمونه ؟ اصلا
خوب زندگی کردی ؟ آدما بیشتر خنده هاتو دیدن یا نه کارت این بود با احساساتت اونقدر ور بری
که اشکشونو در بیاری ؟
بعد از رفتنت دل چند نفر برات تنگ می شه ؟ چند نفر می گن جاش خالیه ؟ چند نفر می گن کاش
بیشتر پیش ما بود ؟
کاش هیچ وقت یادت نره توی دستای تو یه گنج بزرگ پر از لحظات ارزشمند بودنه که اگه تو
بخوای و فقط اگه تو بخوای می تونه یه لحظه از اونا یه کاری با زندگیت بکنه که نه تنها آدمهای
روی زمین که فرشته های آسمونم به حالت غبطه بخورن ...خب دیگه حالا یه نفس راحت بکش
چون تو مسافر اون قطار نیستی اما معلوم هم نیست بیشتر از اونا وقت برای زندگی داشته
باشی ... پس تا وقت هست زندگی کن ...
ساعت 2 بعر از ظهر :سرما حسابي آزارم مي ده ، از شدت سرما حتی
چشمام مي سوزه ، نمي دونم بايد چكار كنم ؟ آيا اميدي هست ؟
ساعت 4 بعد از ظهر : سرما تا مغز استخونم رسوخ كرده ، حتي ديگه ناي
نوشتن ندارم ، خداي من عجب سرنوشتي !
ساعت 6 بعد از ظهر : نه ديگه نمي تونم تحمل كنم ، انگار داره درونم منجمد مي شه
ساعت 8 شب : فكر كنم اين آخرين جمله هايي باشه كه مي نويسم...
وقتي قطار به مقصد مي رسه و كاركنان قطار وارد سرد خونه مي شن از
ديدن پيكر بي جان جوان، بسيار متعجب مي شن ، و اين حيرت زماني
دوچندان مي شه كه يادداشتهاي جوان رو مي خونن ، چرا كه اصلا اونروز
سردخونه ي قطار خاموش بوده !!!!!!!!
.....................
اين داستان واقعي توسط آقاي دكتر حلت روايت شد و در آخر جمله ي
قشنگي فرمودند كه :
اگر ميديشيد خوشبختيد يا بدبخت در هر دو صورت درست انديشيد چرا كه
شما همانيد كه
مي انديشيد ..
« نماز در کلام امير مومنان علی عليه السلام»
|
|
وصف نماز را بايد از کسی شنيد که خود به راستی اقامه کننده آن بود . کسی که نماز با تک تک سلولهای مبارکش عجين شده و آن را با تمام وجود برپا می نمود .
ذره ذره خاک مدينه ، مکه ، کوفه هر جايی که ايشان قدم نهاده است ، گواه راز و نيازها و نمازهای حقيقی آن بزرگوار است . هنوز پژواک نوای دلنشين مناجات امام علی (ع) در جان هستی طنين انداز است . پس گوش جان به فرموده های آن امام همام می سپاريم ، تا آداب قيام به نماز را که ستون دين است ، فرا گرفته و عامل به آن باشيم .
"اهميت و فضيلت نماز "
- شما را به نماز و مراقبت از آن سفارش می کنم ، زيرا نماز برترين عمل و ستون و اساس دين شما است . (1)
- وقتی که بنده ای سجده می کند ، ابليس فرياد می زند : وای بر من! او اطاعت کرد ، ولی من معصيت کردم ، او سجده کرد و من از اين عمل سرباز زدم. (2)
- گناهی که پس از آن مهلت يافتم تا دو رکعت نماز گزارم و از خدا اصلاح آن گناه را بخواهم ، مرا اندوهگين نکرد. (3)
- نماز ستون دين است و اولين عمل انسان است که خدا بدان نظر می کند، اگر صحيح بود ، به ساير اعمال نيز نظر می فرمايد و اگر صحيح نباشد در هيچ عمل ديگر نمی نگرد و کسی که تارک نماز باشد بهره ای از اسلام ندارد .(4)
" نماز امام علی (ع)"
- بار خدايا! من نخستين کسی هستم که به حق رسيدم ، آن را شنيدم و پذيرفتم . هيچ کس مگر رسول خدا (ص) در نماز بر من پيشی نگرفت. ( 5)
- بار خدايا! اين نماز را که در پيشگاه تو به جای آوردم ، نه به جهت نيازی است که به آن داری و نه به خاطر ميل و رغبتی است که در آن داري ، بلکه برای بزرگداشت و پذيرش فرمان تو است که مرا به انجام آن فرمان داده ای . خدايا! اگر در نماز من عيبی است ، يا رکوع و سجود آن ناقص است ، مرا باز خواست مکن و با پذيرش و آمرزش خود ، بر من تفضل و عنايت فرما. (6)
- چون وقت نماز فرا می رسيد ، علی (ع ) بر خود می لرزيد. به او می گفتند : يا امير المؤمنين ! ترا چه شده است ؟ می فرمود: وقت ادای امانتی رسيده است که خداوند آن را بر آسمان ها ، زمين و کوه ها عرضه کرد ، آنها از قبول آن ابا کردند و از آن بيمناک شدند .(7)
- امير المؤمنين (ع) رکوع نماز را آن قدر طولانی می کرد که عرق از ساق پای وی جاری و زير قدم های مبارکش تر ميشد .(8)
- هنگامی که برای حضرت علی (ع) مشکلی پيش می آمد ، به نماز پناه می برد و آيه « واستعينوا بالصبر و الصلوة » ( از صبر و نماز ياری جوييد) را تلاوت می کرد .(9)
"آثار و اسرار نماز "
- هنگامی که انسان در حال نماز است ، اندام ، لباسش و هر چه پيرامون اوست ، خدا را تسبيح می گويند .(10)
- نماز ، قلعه و دژ محکمی است که نماز گزار را از حملات شيطان نگاه می دارد .(11)
- نماز ، گناهان را مانند ريزش برگ درختان فرو می ريزد .(12)
- اگر نمازگزار بداند که چقدر از رحمت خداوند را فرا گرفته است ، سرش را از سجده بر نمی دارد .(13)
- پيامبر خدا (ص) نماز را به چشمه آب گرمی که در خانه است و شخص شبانه روز پنج بار خود را در آن شستشو دهد ، تشبيه کرده است . بدون ترديد چرک و آلودگی در بدن چنين کسی باقی نخواهد ماند .(14)
- ( بندگان مؤمن ) هنگامی که نماز می خوانند ، به نشان تواضع ، گونه ها را به خاک می سايند و برای اظهار کوچکی و خاکساری ، اعضای خود را بر زمين می گذارند .(15)
" آمادگی قبل از نماز "
- اميرالمؤمنين (ع) فرمود : پيغمبر خدا (ص) فرموده است : روز قيامت خداوند امت مرا در ميان ساير امت ها در حالی محشور می کند که آثار نورانی وضو در ايشان پيداست .(16)
- روزی حضرت علی (ع) به فرزندش محمد حنيفه فرمود : ظرفی آب بياور. محمد آب آورد ، حضرت دست های خود را شست و فرمود : به نام خدا تبرک می جويم ، از او کمک می خواهم ، حمد و سپاس مخصوص خدايی است که آب را پاک و پاک کننده ساخت. سپس آب در دهان گردانيد و عرض کرد: خداوندا روزی که ترا ملاقات می کنم ، حجتم را به من تلقين کن و زبانم را برای ذکرت بگشای . آنگاه با آب ، بينی خود را شسته و عرض کرد : خدايا بوی بهشت را بر من حرام مکن و من را از کسانی قرار ده که بوی نسيم و عطر بهشت را حس می کنند . سپس صورتش را شست و عرض کرد: خداوندا روزی که تبهکاران روسياهند ، مرا رو سپيد گردان و روزی که صالحان رو سفيدند ، روسياهم مکن. آنگاه دست راستش را شست و عرض کرد : خدايا کارنامه ام را به دست راستم و برگه اقامت ابدی در بهشت را به دست چپم بده و حساب مرا آسان گير.
پس از آن ، دست چپش را شست و عرض کرد: خدايا کارنامه را به دست چپم مده ، آن را بر گردنم مينداز و من از پاره های آتش به تو پناه می برم .آن گاه سرش را مسح کرد و عرض نمود : خداوندا جامه های رحمت ، برکت و عفوت را بر من بپوشان. سپس دو پای خود را مسح کرد و عرض نمود : خدايا روزی که قدم ها در آن می لغزند ، گام های مرا بر صراط ، ثابت و استوار فرما و سعی و تلاشم را در چيزی قرار ده که تو از من راضی باشي. (17)
- زمانی بر مردم بگذرد که کارهای ناشايست بسيار گردد ، هر يک از شما که آن زمان را درک کند ، نبايد شبها بدون وضو بخوابد. (18)
- مراقب اول وقت بودن نمازهای پنجگانه باشيد ، زيرا اين نمازها در پيشگاه خداوند عزوجل دارای موقعيتی خاص هستند .(19)
- هر که بانگ ( اذان ) را بشنود و بدون علت به آن پاسخ ندهد ، پس نمازی برای او نيست .(20)
- هر کسی که نماز خود رابا اذان و اقامه بخواند ، صفی از فرشتگان پشت سر او به نماز می ايستند که دو طرف آن صف ديده نمی شود و هر کس نماز خود را با اقامه تنها بخواند ، يک فرشته پشت سر او نماز می گزارد .(21)
- در چهار زمان دعا را غنميت شماريد : 1- هنگام قرائت قرآن ، 2- هنگام اذان 3- هنگام نزول باران 4- هنگام روبرو شدن دو لشگر مؤمنين و کفار برای جنگ.(22)
- « قد قامت الصلوة » بدين معنا است که هنگام ديدار ، راز و نياز ، برآورده شدن خواسته ها ، دريافت آرزوها و همچنين زمان رسيدن به خداوند ، کرامت ، آمرزش ، بخشش و خشنودی او فرا رسيده است .(23)
"حضور قلب"
- ای کميل! شأن و مقام تو به خواندن نماز ، گرفتن روزه و دادن صدقه نيست . همانا شأن و قدر آدمی آن است که نماز با قلبی پاک انجام پذيرد ، مورد قبول خداوند باشد و با خضوع و خاکساری ادا شود .(24)
- هر که نماز به جای آورد در حاليکه حق نماز را بشناسد آمرزيده شده است .(25)
- در حال کسالت و چرت زدن نماز نخوانيد و در حال نماز به فکر خودتان نباشد ، زيرا در محضر خدا ايستاده ايد به درستی که آن مقدار از نماز بنده قبول می شود که قلباً به خدا توجه داشته باشد .(26)
- نماز ، تنها قيام و قعود (برخاستن و نشستن) نيست ، همانا نماز اخلاص تو است که جز خدا ، اراده ديگری نکني.(27)
"اعمال و ذکرهای نماز"
- سوره فاتحه را خداوند به محمد (ص) و امت او عطا کرد و با حمد و سپاس برخود آن را آغاز کرد . سپس با دعا و ثنای خداوند عزوجل ادامه يافت . من از پيامبر خدا (ص) شنيدم که فرمود: « خداوند می فرمايد: سوره حمد را ميان خود و بنده ام تقسيم کرده ام ، پس نيمی از آن من و نيمی از آن بنده من است . و بنده ام هر چه (در آن) بخواهد به او می دهم .
پس هنگامی که بنده بگويد : " بسم الله الرحمن الرحيم" خداوند می فرمايد: بنده ام به نام من شروع کرده ، پس بر من لازم شد که امورش را کامل کنم و اموالش را بر او مبارک گردانم .
و هنگامی می گويد: " الحمدلله رب العالمين" خداوند می فرمايد: بنده ام مرا ستايش کرد و فهميد نعمتهايی که دارد از من است و بلاهايی که از او دفع شده با نيروی من است ، شما را گواه می گيرم ، چند برابر نعمتهای دنياييش در آخرت به او بدهم و بلای آخرت را از او برگردانم، به همان گونه ای که بلای دنيا را از او بر می گرداندم . و وقتی بگويد: "الرحمن الرحيم" خداوند می فرمايد: شهادت داد ، من بخشنده و مهربانم ، شما را گواه می گيرم از رحمتم بهره او را فراوان گردانم و از عطايم سهم وی را بسيار دهم .
پس وقتی بنده می گويد : " مالک يوم الدين" خداوند می فرمايد : شما را به شهادت می گيرم ، همان گونه که اعتراف نمود ، من مالک روز رستاخيز هستم ، در روز حساب ، حسابش را بر او آسان گردانم ، حسناتش را بپذيرم و از گناهش درگذرم .
وقتی بگويد: " اياک نعبد" خداوند می فرمايد: بنده ام درست گفت ، او مرا عبادت می کند ، من نيز به او پاداشی در قبال عبادتش بدهم که هر کسی در عبادتش برای من با او مخالفت کرده رشک برد .
پس وقتی بگويد: " اياک نستعين" خداوند می فرمايد : از من کمک خواست و به من پناه آورد ، شما را گواه می گيرم ، او را در کارش ياری کنم ، در گرفتاری کمکش کنم و در روز رستاخيز در هنگام سختی ها دستش را بگيرم ( تا اين فراز حمد ، از آن خداوند است.)
هنگامی که بنده بگويد: " اهدنا الصراط المستقيم" تا آخر سوره ، خداوند بزرگ می فرمايد : اين برای بنده ام و هر چه که بخواهد به او می دهم ، خواسته او را اجابت کردم و هر چه آرزو نمود به او دادم و از هر چه می ترسيد ايمنی اش بخشيدم. (28)
- از امام علی (ع) پرسيدند: معنای رکوع چسيت؟ فرمود: يعنی به تو ايمان آوردم ، اگر چه گردنم را بزنی .
- معنای « سبحان ربی العظيم و بحمده » اين است که : خدا منزه است ، بزرگی از آن خداوند است و پروردگارم ، همان خالق من است . فقط او بزرگ است و عظيم. (29)
- سجده را طولانی کنيد ، هيچ کاری بر ابليس سنگين تر از اين نيست که فرزند آدم را در حال سجده ببيند ، چون به او دستور سجده داده شد ، ولی عصيان ورزيد ، در حالی که فرزند آدم مأمور به سجده شد و اطاعت کرد و نجات يافت. (30)
- از اميرالمؤمنين (ع) معنی و تفسير سجود را پرسيدند ، حضرت فرمود: سجود يعنی خدايا مرا از خاک آفريدی ، و چون سر از سجده بردای ، بدين معنا است که مرا از آن برانگيختی . و چون مجدداً سر به سجده نهي ، يعنی اين که دوباره مرا به زمين بازخواهی گرداند و سر برداشتن از سجده دوم ، يعنی اين که مرا مجدداً از زمين بر می انگيزی . معنای « سبحان ربی الاعلي» چنين است : " سبحان" يعنی خالق و پروردگار من منزه است از صفات ناپسند و " اعلي" يعني: او در ملکوت خود علو و رفعت دارد ، تا جايی که بندگان همگی تحت امر و مقهور عزت اويند و اوست که تدبير امور بندگان ، آسمان و زمين می کند و همه به سوی او عروج می کنند .(31)
- قنوت و سجده طولانی در نماز ، نماز گزار را از عذاب آتش نجات می دهد .(32)
- معنای تشهد تجديد و تکرار شهادتين است که تجديد ايمان و اسلام و اعتراف به مبعوث شدن بعد از مرگ است . معنای " السلام عليکم و رحمة الله و برکاته" : از خداوند ترحم خواستن برای خود و همه بندگان است که خود سبب ايمن شدن از عذاب قيامت است .(33)
سهل انگاری در نماز
- دزدترين مردم کسی است که از نمازش بدزدد. ( کم بگذارد) ( 34)
آثار ترک نماز
- آيا به پاسخ اهل دوزخ گوش فرا نمی دهيد ، وقتی از آنها سوال می شود : " چه چيز شما را گرفتار دوزخ ساخت؟ گويند : ما از نمازگزاران نبوديم" . (35)
قبولی نماز
- علی (ع) خطاب به کميل فرمود : ای کميل! نگاه کن ، ببين که در کجا نماز می گزاری و بر روی چه چيز به نماز ايستاده ای . اگر آن چيزی را که برای نمازت استفاده می کنی حلال و مباح نباشد ، نمازت قبول نيست .( 36)
تعقيبات نماز
- رسول اکرم (ص) به من فرمود: يا علي! در تعقيب هر نمازی آية الکرسی را بخوان ، زيرا کسی آن را پاس نمی دارد ، مگر پيامبر باشد يا به مقام صديق و شهيد رسيده باشد .( 37)
http://www.tebyan.net/ejtemaii/main/mazhabi/masom/html/namaz%20ali.htm
علي (ع) در منظر انديشه ها
|
|
ابو بکربن ابي قحافه
« مرا به خود واگذاريد و از من دست بکشيد من بهترين شما نيستم در حالي که علي ميان شماست».
( أقيلوني لست به خير منکم و علي فيکم )
در جاي ديگر مي گويد: « نزديکرين مردم به خدا ، و بهترين فرداز نظر منزلت و بالاترين کس خدمت فداکاري و مجاهدت است».
ابن ابي الحديد از دانشمندان بزرگ سني :
« اين علي عالم برين و جهان ملکوت ، همان تربت پاکي است که جثه مقدس تو را در برگرفته است ، اگر آثار حدوث در وجود تو آشکار نگشته بود ،
مي گفتم: تو بخشنده روان کالبدها و گيرنده جان جانداراني! اگر عوامل مرگ طبيعي در وجود تو اثر نگذاشته بود ، مي گفتم: تو روزي ده همگاني! تويي که کم و زياد ، هر گونه بخواهي مي بخشي»
در جاي ديگر مي گويد:«چه بگويم درباره مردي که همه فضيلت ها به او منتهي مي شود و هر مکتب و هر گروهي خود را به او منسوب مي سازند ، آري اوست رئيس همه فضيلتها...».
پروفسور عباس محمود عقاد:
« علي کسي است که متجاوز از هزار و سيصد سال ، ميليونها نفوس درباره او به بحث و تحقيق و مطالعه پرداخته اند ، و او را « نمونه کامل و اعلاي بشر» دانسته ، و فرد منحصر به فرد (انسان کامل ) شناخته اند.»
جرج زيدان:
« آيا علي پسر عموي پيامبر و جانشين و داماد او نبود؟ آيا او آن دانشمند پرهيزکار و دادگر نبود؟ آيا او آن مرد با اخلاص و غيور نبود که در پرتو مردانگي و غيرتش اسلام و مسلمانان عزت يافتند؟ شخص علي ، مظهر کامل صفات حسنه و خصال پسنديده بود و بر تمام ياران پيامبر فزوني داشت.»
توماس کارلايل فيلسوف و نويسنده مشهور انگليسي :
« اما علي، ما را جز اين نرسد که او را دوست بداريم و بدو عشق بورزيم ، چه او جوانمردي عالي مقدار و بزرگ نفس بود. از سرچشمه وجدانش مهر و نيکويي سيل آسا سرازير مي گشت از دلش شعله هاي نيرومندي و دلاوري زبانه مي کشيد. شجاعتر از شير ژيان ، اما شجاعتي ممزوج با مهرباني و لطف و رأفت و دل نرمي ...».
عبدالفتاح عبد المقصود استاد دانشگاه اسکندريه مصر در کتاب ارزشمند " الامام علي " مي نويسد:
« من همواره اخلاق و موهبتهاي الهي و آنچه را که تشکيل دهنده شخصيت است ، مقياس شناختن عظمت انساني قرار مي دهم . از اين رو بعد از محمد (صلي الله عليه و آل و سلم ) کسي را نديده ام که شايسته باشد پس از او قرار گيرد ، يا بتواند در رديفش بيايد ، جز پدر فرزندان پاک و برگزيده پيامبر يعني « علي بن ابيطالب » و من در اين سخن به طرفداري تشيع وادار نشده ام ، بلکه اين رأيي است که حقايق تاريخ به آن گويا است.
امام «علي» برترين مردي است که مادر روزگار تا پايان عمر خود چون او نزاييده و اوست که هرگاه هدايت طلبان به جستجوي اخبار و گفتارش برآيند ، از هر خبري براي آنان شعاعي مي درخشد. آري او مجسمه اي از کمال است که در قالب بشريت ريخته شده ...»
فؤاد جرداق شاعر مسيحي:
« هرگاه دشواريهاي زندگي رو به من مي آورد و از رنجهاي روزگار آزرده مي شوم به آستان علي از اندوه خود پناه مي برم زيرا او پناهگاه هر ماتمي است.
او بر ستمکاران همچون رعد و بر شکست خوردگان ياوري دلسوز و مهربان است.»
ميخائيل نعيمه نويسنده مشهور مسيحي عرب:
« در واقع برای هر مورخ و نويسنده به هر اندازه که با هوش و با شخصيت ، نکته سنج و نابغه هم باشد امکان ندارد که حتي در هزار صفحه بتواند تصوير کاملي از بزرگاني که رديف علي هستند بکشد و براي شما مجسم سازد و بتواند رويدادهاي مهمي را که در دوران او به وقوع پيوسته به نحو شايسته اي روشن سازد پس آنچه که علي درباره آن فکر و دقت نموده و آنچه که اين شخصيت بزرگ عربي بين خود و خداي خود گفته و عمل کرده است از اموري است که هرگز هيچ گوشي آن را نشنيده و هيچ چشمي او را نديده است و البته آن خيلي بيشتر از آن است که با دستش نمودار و يا با قلم و زبانش آشکار کرده است و بنابراين هر صورتي که ما از او ترسيم و نقاشي کنيم مسلماً تصويری ناقص خواهد بود.»
محمد بن ادريس شافعي پيشواي مذهب شافعي :
« دوستي علي سپر آتش دوزخ است. او امام انسانها و پريان است. او وصي به حق مصطفي و تقسيم کننده بهشت و دوزخ است...»
در جاي ديگر مي گويد: « اگر علي معنويت خويش را آنچنان که بود ظاهر مي کرد همه به او سجده مي کردند»
سليمان کتاني اديب مسيحي :
« هر سخني درباره علي بن ابيطالب گفته شود که او را در مکان و زمان محصور دارد جز سخن پردازي و ترتيب الفاظ نخواهد بود آن هم الفاظي بسته و مرده که روح معاني بدان در نتواند آمد».
دکتر طه حسين دانشمند و نويسنده مشهور مصري:
« علي از خود خشنود نمي بود مگر وفتي که حق جامعه و مردم را ادا کرده باشد ، يعني نماز را براي مردم به پا داشته باشد ، و با رفتار و گفتار مردم را تعليم داده ، و شبانگاه شام فقيران را داده باشد ، و محتاجان را از سوال بي نياز کرده باشد...
علي مردم را به سيره و رفتار خود موعظه مي کرد. آري او هم امام مردم بوده و هم معلم آنان...»
دکتر بولس سلامه نويسنده و شاعر سرشناس مسيحي :
« من يک مسيحي هستم ، ولي ديده اي باز دارم و تنگ بين نيستم ، من يک مسيحي هستم که درباره شخصيت بزرگي صحبت مي کنم که مسلمانان درباره او مي گويند: خدا از او راضي است ، صفا با اوست و خدا هم به او احترام مي گذارد...
علي ، جان را اشغال کرده است ، که يک دانشمند او را ستاره درخشان آسمان علم و ادب مي بيند ، و يک نويسنده برجسته از شيوه نگارش او پيروي مي کند و يک فقيه ، هميشه بر تحقيقات و پديده هاي او تکيه دارد. و هيچ کتابي جز قرآن بر کتاب او برتري ندارد».
زمخشري مفسر بزرگ سني مذهب:
« من چه بگويم درباره مردي که فضايل او را ، دشمنانش از راه کينه جويي و حسد انکار کردند ، دوستانش از ترس و بيم پنهان داشتند ، باز از اين ميان آن قدر فضيلتهاي وي انتشار يافت که غرب و شرق را فرا گرفت.»
"جواد محدثي"
" فرازهايی از خطبه غديريه پيامبر اکرم صلی الله عليه و آله وسلم "
![]() |
حضرت رسول اکرم صلی الله عليه و آله همراه حاجيان حجة الوداع به منطقه غدير خم رسيدند . حضرت امر فرمود که منبری از جهاز اشتران فراهم سازند . سپس خطبه ای طولانی ايراد فرمودند . در آغاز سخن حمد و سپاس خدا را کرده و می فرمايد ...
الحمد لله الذى علا فى توحده ، و دنا فى تفرده ، و جل فى سلطانه ، و عظم فى اركانه ، و احاط بكل شئ علما و هو فى مكانه ، و قهر جميع الخلق بقدرته و برهانه.
« حمد و ستايش پرودگاری را سزاست که درعظمت ، يکتا و در وحدانيت ، بی همتا است. سلطنت او با عظمت ودراداره امور خلايق مقتدر و به همه مخلوقات دانا و در همه جا حاضر و ناظر و قدرت او بر همه موجودات غالب است . »
... و قد ضمن لى تبارك و تعالى العصمة ، و هو الله الكافى الكريم ، فاوحى الى : بسم الله الرحمن الرحيم (يا ايها الرسول بلغ ما انزل اليك من ربك) فى على - يعنى فى الخلافة لعلى بن ابى طالب عليه السلام (و ان لم تفعل فما بلغت رسالته و الله يعصمك من الناس) (المائدة،67).
معاشر الناس! ما قصرت فى تبليغ ما انزل الله تعالى الى و انا مبين لكم سبب نزول هذه الآية، ان جبرئيل عليه السلام هبط الى مرارا ثلاثا يأمرنى عن السلام ربى - و هو السلام - ان اقوم فى هذا المشهد فاعلم كل ابيض و اسود ان على بن ابىطالب عليه السلام اخى و وصيى و خليفتى، و الامام من بعدى، الذى محله منى محل هارون من موسى الّا انه لا نبى بعدى ، و هو وليكم بعد الله و رسوله ، و قد انزل الله تبارك و تعالى علىَّ بذلك آية من كتابه : ( انما وليكم الله و رسوله و الذين آمنوا الذين يقيمون الصلاة و يؤتون الزكاة و هم راكعون ) (المائدة، 55) . و على بن ابىطالب عليه السلام ، اقام الصلاة و آتى الزكاة و هو راكع يريد الله عز و جل فى كل حال.
" معبودی جزاو نيست او به من اعلام فرموده که اگر نرسانم آنچه وحی شده ، تبليغ رسالت نکرده ام و خداوند ضمانت نموده که مرا حفظ فرمايد و خداوند بزرگ برای حفظ من کافی است. " (سوره مائده آيه 67 )
خداوند بر من وحی فرستاده است، به نام خداوند بخشنده مهربان، ای پيغمبر برسان آنچه را که فرستاده شد به سوی تو از پروردگارت و اگر انجام ندهی تبليغ رسالت نکرده ای و خداوند تو را از شر مردم حفظ خواهد نمود.
ای مردم در ابلاغ آنچه برمن وحی شده کوتاهی نکرده ام و برا ی شما سبب نزول اين آيه را بيان می نمايم. جبرئيل عليه السلام سه بار بر من نازل شد و سلام پروردگار را به من ابلاغ نمود و مرا مأمور نمود که در اين محل بايستم و آنچه را وحی آورده به شما ابلاغ نمايم . تا بر هر سفيد و سياه اعلام کنم که علی بن ابيطالب برادر من و وصی من و جانشين من و امام بعد از من است و مقام او نسبت به من مانند مقام هارون نسبت به موسی است. جز آن که پيغمبری بعد از من نخواهد آمد و او بعد از من رسول و پيشوا بر شماست و اين فرمان را خداوند تبارک و تعالی صادر فرموده است.
اين آيه از کتاب خداست. اين است و جز اين نيست . ولـّی شما، خدا و رسول او هستند و آنان که ايمان آورده اند و اقامه نماز می نمايند و در حال رکوع زکات می دهند . و علی بن ابيطالب اقامه نماز نمود و در حال رکوع زکات داد و او در هر حال رضای پروردگار را می جويد.»
... معاشر الناس! ان الله قد نصبه لكم وليا و اماما مفترضا طاعته على المهاجرين و الانصار و على التابعين لهم باحسان ، و على البادى و الحاضر و على الاعجمى و العربى ، و الحر و المملوك، و الصغير و الكبير ، و على الابيض و الاسود ، و على كل موحد ، ماض حكمه ، جائز قوله ، نافذ امره، ملعون من خالفه، مرحوم من تبعه، و من صدقه فقد غفر الله له و لمن سمع منه و اطاع له.
« ای مردم آگاه باشيد که خداوند علی را سرپرست و پيشوا بر شما قرار داده و اطاعت او را بر مهاجر و انصار و همه مردم واجب فرموده است ، شهری و بيابانی ، عرب و عجم ،بنده و آزاد ، کوچک و بزرگ ، سفيد و سياه ، هر که خدا را می پرستد بايد فرمان علی را اطاعت کند ، گفتار او را تصديق نمايد و امر او را انجام دهد.
محروم از رحمت حق است کسی که مخالفت کند، مشمول رحمت پروردگار است کسی که از او پيروی نمايد، مؤمن است کسی که او را به اين سمت تصديق نمايد . کسانی که از او اطاعت کنند و فرمان او برند خداوند آنها را می آمرزد . »
... معاشر الناس! ما من علم الّا و قد احصاه الله فى ، و كل علم علمت فقد احصيته فى امام المتقين ، و ما من علم الا علمته عليا ، و هو الامام المبين .
معاشر الناس ! لا تضلوا عنه و لا تنفروا منه ، و لا تستكبروا من ولايته ، فهو الذى يهدى الى الحق و يعمل به و يزهق الباطل و ينهى عنه ، و لا تاخذه فى الله لومة لائم، ثم انه اول من امن بالله و رسوله ، و [هو] الذى فدى رسوله بنفسه و [هو] الذى كان مع رسول الله و لا احد يعبد الله مع رسوله من الرجال غيره .
« ای مردم هيچ علمی نيست مگر آن که خداوند آن را به من آموخت و هر دانشی که به من آموخته شد من آن را به علی پيشوای پرهيزکاران آموختم و او پيشوای بزرگ و آشکار شماست.
ای مردم مبادا علی را تنها بگذاريد و از او دوری کنيد واز پيشوائی او سرپيچی نموده و تکبر نمائيد او تنها کسی است که شما را به سوی حق رهبری می نمايد و به حق عمل می کند و باطل را محو می نمايد و شما را از آن باز می دارد و از ملامتِ ملامت کنندگان در راه خدا بيمی ندارد.»
... معاشر الناس! ان عليا و الطيبين من ولدى هم الثقل الاصغر، و القرآن هو الثقل الاكبر ، فكل واحد منبىءُ عن صاحبه و موافق له ، لن يفترقا حتى يردا على الحوض ، هم امناء الله فى خلقه و حكامه فى ارضه. الا و قد اديت ، الا و قد بلغت ، الا و قد اسمعت ، الا و قد اوضحت ، الا و ان الله عز و جل قال و انا قلت عن الله عز و جل ، الا انه ليس اميرالمؤمنين غير اخى هذا ، و لا تحل امرة المؤمنين بعدى لاحد غيره. (ثم ضرب بيده الى عضده فرفعه ، و كان منذ اول ما صعد رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم شال عليا حتى صارت رجلاه مع ركبة رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم ، ثم قال : ) معاشر الناس! هذا على اخيى و وصيى و واعى علمى و خليفتى على امتى و على تفسير كتاب الله عز و جل.
« ای مردم بدانيد علی و پاکان از اولاد من ، سنگينی کوچکتر و قرآن ، سنگينی بزرگتر است و هر کدام از آنها خبر دهنده يکديگرند و مطابقت با هم دارند وهرگز ازهم جدا نخواهند شد تا در قيامت بر من وارد شوند . ای مردم علی و پاکان از اولاد من امين خداوند در ميان مردم هستند و آنها فرمانروا در زمين مي باشند.
آگاه باشيد که من امر رسالت را ادا کردم ، آگاه باشيد که آنچه بايد برسانم رساندم، آگاه باشيد که محققاً به شما شنواندم، آگاه باشيد که بر شما آشکار نمودم ، آگاه باشيد که خداوند عزوجل فرمود و من هم از جانب پروردگار تبارک و تعالی گفتم . آگاه باشيد که اميرالمؤمنين غير از برادرم علی نيست و اين منصب بعد از من بر احدی غير از علی نخواهد بود .
( آنگاه بازوی علی (ع) را گرفت و بلند نمود و به حدی بالا برد که پاهای علی (ع) محاذی زانوی پيغمبر ( ص) قرار گرفت و فرمود : )
ای مردم اين علی برادر من و وصی من و مخزن دانش من و جانشين من برامت و مفسر کتاب خداوند عزوجل می باشد .»
... اللهم وال من والاه ، و عاد من عاداه و العن من انكره و اغضب على من جحد حقه .
« بار الها دوست بدار هر که علی را دوست بدارد، دشمن بدارهر که علی را دشمن بدارد ، دور گردان از رحمت خود آنهائی که انکار کنند پيشوائی او را غضب فرما بر کساني که غصب کنند حق او را . »
... الا انه لا يبغض عليا الا شقى و لا يتولا عليا الا تقى و لا يؤمن به الا مؤمن مخلص .
« آگاه باشيد که دشمنی با علی نمی کند مگر کسيکه بدبخت است و دوستی با او نمي ورزد مگر کسيکه پرهيزکار است و ايمان به او نمی آورد مگر کسيکه ايمان اوخالص باشد.»
... معاشر الناس ! اَلا و انى منذر و على هاد .
معاشر الناس ! انى نبى و على وصيى .
« ای مردم بدانيد من ترساننده هستم و علی راهنماست. ای مردم من پيامبر هستم و علی جانشين من است . »
... معاشر الناس! قد بينت لكم و افهمتكم، و هذا على يفهمكم بعدى.
الا و انى عند انقضاء خطبتى ادعوكم الى مصافقتى على بيعته و الاقرار به ، ثم مصافقته من بعدى.
الا و انى بايعت الله و على قد بايعنى ، و انا آخذكم بالبيعة له عن الله عز و جل :
(فمن نكث فانما ينكث على نفسه) (الفتح ، 10).
« ای مردم آنچه لازم بود برای شما روشن نمودم و به شما فهماندم و بعد از من علی آنچه لازم باشد به شما می فهماند.
ای مردم پس از آنکه خطبه من پايان يافت شما را به دست دادن و بيعت با علی دعوت مي نمايم و بعد از آنکه من با اوبيعت نمودم شما با او بيعت نماييد و به او تبريک گوئيد. آگاه باشيد من با خداوند عهد و پيمان بسته ام و علی با من بيعت نموده است و من از طرف خداوند عزوجل از شما برای علی بيعت مي گيرم.
(پس هر که عهد شکنی کند ضرر آن برخود اوست .)» سوره فتح آيه 10
در حركت نه چندان آرام زمان به گفتة اكثر مورخان ، چشم گيتي در سال 212 هجري قمري به جمال خورشيدي روشن مي شود كه چكيده فضيلت ، جوهره وجود وفيض مطلق است . مولودي كه يادش آرام بخش دلها وپيامش آخرين اميد ونهايت آرزوي دلدادگان به خدا ميگردد.
آن مولود كسي جز علي النقي امام هادي (ع) نبود آمد امام هدايتي كه روشني بخش محفل بشري گرديد وتشنگان حقيقت را از زلال هدايت كه ريشه در وحي دارد سيراب كرد .
امام هادي (ع) در بصريا ( روستايي در سه ميلي مدينه ) از توابع مدينه به دنيا آمد ومكارم اخلاق ، شرافت ونجابت را چون ديگر ستارگان هدايت از خاندان نبوّت در خود جمع داشت.
پس از تولد امام هادي (ع) پدر بزرگوارش امام جواد (ع) همچون ائمه ديگر (ع) سنت شرعي مراسم تولد از اذان در گوش راست واقامه در گوش چپ وصدقه وعقيقه را بطور كامل اجرا نمود.
در باره سال وماه وروز تولد حضرت ، راويان وتاريخ نگاران اقوال مختلفي ذكر كرده اند كه به برخي اشاره مي گردد
1- اكثر مورخان ولادت حضرت را در سال 212 هجري مي دانند . اصول كافي ج1 ص 497 ، الارشاد ج2 ص 297 ، اعيان الشيعة ج 4 ص 252 .
2- بنا بر اقوال ضعيفي ولادت آن حضرت در سال 214 بوده است. الاتحاف بحب الاشراف ص67 ، جوهرة الكلام ص 151 ، مرآة الجنان ج2 ص 159 .
3- مؤ لف تاريخ الخميس در جلد 2 صفحه 321 وصاحب مرآة الجنان در جلد 2 صفحه 159 تولد امام هادي (ع) را در روز سيزدهم رجب ذكر كرداند.
4- برخي نيز تولد امام علي النقي (ع) را در روز دو شنبه سوّم رجب ذكر كرده اند.
5- برخي منابع ، تصريح مي كنند كه تولد امام در ماه رجب بوده است ولي روز تولد را معين نكرده اند از جمله در بعضي از دعاها به اين مطلب تصريح شده است.
بارالها ! از تو مي خواهم ودرخواست دارم به حق دو مولود در ماه رجب محمد بن علي الثاني وعلي بن محمد منتجب (امام هادي ) .
بعضي از منابع تاريخي هم از ذكر روز وماه تولد حضرت خود داري كرده وتنها به ذكر محل تولد يعني (مدينه ) اكتفا كرده اند . الاتحاف بحب الاشراف ص67
امام جواد (ع) پدر بزرگوار حضرت هادي (ع) نام جد بزرگوارش را (علي) كه نام امير المؤمنين وزين العابدين وسيد الساجدين علي بن الحسين بود بر فرزند خود نهاد وامام هادي (ع) به حكم وراثت ، خصوصيات اين دو بزرگوار را در خود داشت . او بلاغت وسخنوري را از امير بيان منشأ بلاغت وخواستگاه فصاحت به ارث برده بود وتقوا عبادت را از سيد الساجدين.
كنيه گذاري بر افراد از جمله رسمهاي عرب بوده ونوعي احترام بشمار مي رفته است تا جايي كه مردمان آنروز با كنيه به تفاخر مي پرداختند .
اُكَنّيهُ حينَ اناديهِ لِاُكرمه ولا اُلَقِبهُ والسوأة اللقب
هنگامي كه او را مي خوانم با كنيه او را صدا مي زنم وبه اولفب نمي دهم زيرا لقب دادن ، سبك شمردن است .
ائمه (عليهم السلام) اين نكته را بخوبي رعايت مي كردند وحتي به اطفال خود كنيه گذاشتنه وآنان را با كنيه صدا مي زدند زيرا احترام نهادن در رشد رواني وبلوغ اجتماعي فرزند اثري مهم وژرف دارد كه امير مؤ منان در شعر ي كه به اين مضمون روايت شده مي فرمايد
نحنُ الكرمُ وَطِفْلُنا المهدُ يكنيٰ إنّا إذا قعدَ اللئامُ عليٰ بساطِ العزِّ قمنا
ما بزرگمنش هستيم وبه فرزندانمان از زمان كه در گهواره هستند كنيه مي دهيم
راه ما از راه افراد پست وبي ريشه جداست واگر آنان از راهي بروند ما از آن رو برمي گردانيم وبر يك سفره نمي نشينيم.
امام جواد (ع) به تاسي از امامان سلف فرزند خود را ابو الحسن خواند ودر اين كنيه او را به امام موسي بن جعفر وامام رضا (ع) همانند ساخت.
محدثين وروات جهت تشخيص وتفكيك ، صفتي به ابو الحسن افزوده امام موسي بن جعفر (ع) را ابو الحسن الاول ، امام رضا (ع) را ابو الحسن الثاني وامام هادي (ع) را ابو الحسن الثالث مي خوانند .
الامين
التقي
الناصح
المتوكل
المرتضي
الفقيه
الطيب
العسكري
الوضح
الرشيد
الشهيد
الوفي
الخالص
العالم
نقي
فتاح
هادي
نجيب
مؤتمن
| |
| |
|
يك ژاپني براي در امان ماندن از سرماي شديد، ايستگاه قطار را آتش زد.
به گزارش واحد مركزي خبر، اين ژاپني 74 ساله بيخانمان قصد داشت با اين كار به زندان بيفتد تا از سرماي زمستان نجات يابد.
در اين آتشسوزي، به كسي آسيب نرسيد اما خسارات زيادي به ايستگاه قطار وارد و حركت 390 قطار طي سه روز لغو شد.
|
تشیٍّع و چالش مردم سالاری |
|
|
|
|
|
دکتر عبدالکریم سروش روشتفکر و متفکر برجسته روز دوشنبه بیست و پنج ژوئیه به دعوت انجمن اسلامی دانشجویان پاریس در محل آمفی تئاتر دانشگاه سوربن به ایراد سخن پرداخت. در این جلسه که جمعی از ایرانیان و دانشجویان حضور داشتند دکتر سروش در ادامه سخنرانی چند ماه پیش خود در خصوص رابطه اسلام و دموکراسی به بیان نسبت میان تشیع و مردم سالاری پرداخت . دکتر سروش در ابتدا گفت: اکنون در ایران حکومتی برپا است که مبتنی بر تعلیمات شیعی حکومت می کند و فقیهان و شخص ولی فقیه و حاکم بالفعل تکیه بر نیابت امام زمان زده است و از جانب او حکومت را اداره می کند و از جانب او دستی از آستین قدرت بدر می آورد. قداستی برای حکومت وقدرت قائل است که برای سایر حکومتهای غیر دینی قائل نیستند. سخن در سطح تئوریک رابطه میان تشیع و دموکراسی است. تشیع شاخه ای در مقابل اسلام نیست بلکه تشیع و تسنن دو تفسیر از اسلام هستند. بدون آنکه بخواهیم یکی را بر دیگری ترجیح بدهیم تعدادی از صحابی پیامبر برداشتی از ایشان داشتند که اقلیتی به نام تشیع را پایه گذاشتند و بخش دیگری از صحابی برداشت دیگری داشتند که اهل سنت نام گرفت . هشتاد و پنج تا نود درصد مسلمانان سنی مذهب هستند وشیعیان اقلیت هستند. دکتر سروش آنگاه با اشاره به مباحث طرح شده در سخنرانی قبلی خود در پاریس افزود: دو دوران را پشت سرگذاشتیم، یک دوران آنکه سخن از اسلام انقلابی می گفتند و متفکران ما وشاید روشنفکران ما و در صدر آنها مرحوم شریعتی بدنبال آشتی دادن اسلام و انقلاب بودند که الحق توفیق عملی پیدا کردند. ما اکنون این دوران را پشت سر گذاشتیم و دوره مبازات چپ و ضد کاپیتایستی انقلابها ظاهرا بسر آمده است و ارزش آکادمیک و مطالعاتی پیدا کرده و نقش پیشین خودش را در عرصه اجتماع ندارد. یک دوره دیگری را نیز پشت سر گذاشتیم که در آن عده ای در کشورهای عموما اسلامی عربی و کمتر در کشور ما بدنبال استخراج دموکراسی از اسلام بودند یعنی می خواستند بگویند همان چیزی که در مکاتب لیبرال دموکراسی هست می توان از تعالیم اسلامی بیرون آورد و استخراج کرد. تعالیم ابولعلی موجودی و همچنین مرحوم بازرگان در میان ما بدنبال چنین مفهومی بودند بطور مثال آنگاه که قرآن از شورا سخن گفته ایشان از آن مجلس شورا و پارلمان برداشت می کردند و آنگاه که سخن از بیعت به میان می آمد حمل بر مفهوم انتخابات می کردند. می خواستند بگویند ما با داشتن مکتب اسلام به مکاتب دیگر نیازی نداریم . این همان نگاه ماکسیمالیتسی به دین است که در صدر اسلام می گفتند حسبنا کتاب الله. امروز این دوران را نیز پشت سر گذاشته ایم و من به جرئت می توانم بگویم اقلیتی از روشنفکران مسلمان و متفکران جهان اسلام ایران و عرب و ترکیه و غیره اکنون در این فکر هستند که مبانی بنیادین دموکراسی را از اسلام استخراج بکنند. کم و بیش ما به اجماعی رسیده ایم که اجماع میمونی است که به ما می گوید آن کار ناشدنی است و محکوم به شکست است اقلا در ایران چنین است و راه باطلی را که می رفتیم فرونهادیم. کوششها به جانب دیگری معطوف شده است. نسبت میان اسلام و مردم سالاری در سطوح بالاتری دنبال می شود ، کار پیچیده تر شده است و بهتر می توانیم راه را ببنیم. اکنون باید به جاده اصلی برگردیم، جاده اصلی چیست ؟ جاده اصلی تشخیص منفی است یعنی پاره از اندیشه ها را نباید دنبال کرد و اینکه برخی راهها بدنبال سراب است. سروش در ادامه سخنرانی خود به تشریح ماهیت تمدن اسلامی پرداخت و افزود: تمدن اسلامی را باید تمدن فقه و حقوق بدانیم نه تمدن فلسفی . این فقیه پروری یک ذهنیت قانونگرا و قانون اندیش به تمام مسلمانان داده است که در واقع یک ذهن تکلیف اندیش به مسلمان داده شده است . مسلمانان در تمام زمینه ها باید به مقررات شریعت توجه نمایند، هنگام کار، استراحت ،استحمام ،خوردن و آشامیدن و سایر امور. دکتر سروش در تبیین وجه فقه پروری تمدن اسلامی و اثرات آن گفت: فقه یک دانش تکلیف اندیش است اما سخنی از حقوق در آن به میان نیامده است. سن بلوغ ، سن تکلیف هم گفته می شود اما هیچ سخن از سن حقوق به میان نمی آید. نمی گویم مفهوم حق از فقه غائب است اما کفه تکلیف بر حقوق در فقه میچربد.در حالیکه جهان جدید آدمی را موجودی محق تعریف می کند. در واقع مقررات فقهی ما مقررات به معنی تکلیف بوده و هست و نه مقررات به معنی حقوق پس باید اینجا یک موازنه ای بین حق و تکلیف ایجاد شود. ما باید این توازن را برقرار کنیم. این روشنفکر مسلمان در ادامه سخنرانی خود به ذکر وجوه متمایز شیعه و سنی پرداخت و گفت : تشیع مشترکات زیادی با اهل تسنن دارم اما در اینجا باید به اختصاصات آن توجه نمود. دو مفهوم کلیدی خصوصیتی به تیشع می دهد که با آن درجه از غلضت در جهان تسنن وجود ندارد. اول خصلت ولایت است یعنی آن خصوصیتی که در پیامبر بود ادامه پیدا می کند و با مرگ پیامبر پایان نمی پذیرد آنهم در افراد معین نه در همه افراد . در میان شیعیان این اولیاء الهی نام برده شده اند همانها که امامان شیعه نامیده می شوند و نیز شخصیتی به این افراد داده شده تقریبا برابر با شخصیت پیامبر که می توانیم بگوئیم مفهوم خاتمیت پیامبر را دچار تزلزل کرده است. این نکته بسیار مهمی است که ما چه شیعه باشیم یا نباشیم باید تکلیفمان را با آن مشخص بکنیم. قرآن به وضوح می گوید که پیامبر اسلام خاتم النبیین است اما شیعیان مقام و منزلتی که به ائمه خودشان بخشیده اند تقریبا مقام و منزلتی است که پیامبر دارد و این نکته ای است که نمی توان به سهولت از آن گذشت، یعنی مفهوم خاتمیت در تشیع مفهوم رقیق شده و سستی است. زیرا امامان شیعه حق تشریع دارند حال آنکه این حق انحصارا حق پیامبر است. سروش آنگاه به بیان منابع فقه نزد شیعه و سنی پرداخت و گفت : ابوحنیفیه اعتقاد داشت که کل احادیث صحیح از پیامبر به بیست حدیث نمی رسد و یک دانش فقه به این عظمت بر اساس هفده حدیث از پیامبر و آیات قرآن که آنهم در زمینه های فقهی بسیار محدود هستند بنا نهادند در واقع منبع دیگری وجود نداشت قرآن به علاوه روایات موثق از پیامبر. به همین دلیل فقه اهمیت زیادی پیدا کرد. اما وضع در شیعیان متفاوت بود و منابع نزد ایشان بسیار نامحدود و بی پایان بود یعنی وقتی از امام حسین، امام جعفر صادق و امام باقر روایتی را می شنیدند یعنی خود پیامبر گفته بود. از نظر شیعیان اما م صادق و سایر ائمه فقها نیستند و رأی فقهی نمی دهند کلماتی می گویند که عین حکم الهی است و همان رفتار با آن می کنند که با کلمات پیامبر و قرآن می کنند، هیچ فرقی از این جهت وجود ندارد. البته شیعیان نمی گفتند که امامان شیعه مورد و محل وحی قرار می گیرند ولی تعبیری دیگر بکار می برند و می گویند اینها محدث و مفهم هستند یعنی یک جوری حقایق را به ایشان می فهمانند آن شکلش را نمی گفتند اما اسم وحی هم نمی آوردند برای اینکه متمایز بشوند از پیامبر اما شأن و مرتبتی که برای امامان شیعه قائل بودند دقیقا همان شأن پیامبر بود یعنی مقام عصمت قائل هستند درست مثل پیامبر و سخن ایشان همردیف کلام پیامبر و قرآن می باشد. بدلیل آنکه ایشانرا حاملان ولایت الهی می دانند. اهل سنت هر حرمتی هم برای ابوحنیف قائل باشند وی را معصوم نمی دانند و ویرا حامل ولایت الهی نمی دانند و هرگز اورا مصون از انتقاد و اعتراض نمی دانند. غزالی منتقد ابوحنیفه بود و سخن ماندگاری گفت که ما باید همیشه آنرا به یاد داشته باشیم. غزالی گفت: تا آنجائی که سخن قرآن و پیامبر است هرچه گفتند روی چشم بنده اما از پیامبر که پائین آمدید "هم رجال و نحن رجال" آنها برای خودشان کسی بودند و ما هم برای خودمان کسی هستیم آنها برای خودشان حرفی دارند و رأیی دارند و ما هم حرف و رأیی داریم آنها را به رخ ما نکشید که مثلا ابو حنیفه چنین گفته شما دهانت را ببند، چرا؟ او صاحب اجتهاد بود و ما هم به قدر خودمان فکر می کنیم و صاحب اجتهادیم وعقلا و منطقا از نظراتمان دفاع می کنیم. این یک تفاوت اساسی بین شیعان و اهل سنت است در مسئله ولایت و تعارض آن با مفهوم خاتمیت . این درکی که شیعیان خصوصا الان در این شیعه غلو آمیزی که در ایران هست این درکی که از ولایت دارند واقعا نفی کننده خاتمیت است. در ایران ما یک شیعه غالی یعنی اهل غلو داریم همان که مرحوم شریعتی می گفت شیعه صفوی و یک تفکر اخباری که اسم اجتهاد برده می شود اما چیزی جز تقلید در حوزهای علمیه به چشم نمی خورد. تفاوت دیگر مفهوم مهدویت است که دنباله همان امامت و ولایت است. شیعیان اعتقاد دارند یکی از امامانشان همچنان زنده است و به نحوی در کارها حضور دارد. عوام اعتقاد دارند مجتهدین زیر عنایت آن امام غائب هستند و توسط او هدایت می شوند و از خطا نگه داری می شوند حتی اگر کسی به مسند مرجعیت رسید حتما نظر امام غائب با مرجعیت وی بوده است. الان در نزدیکی شهر قم روسنایی است به نام جمکران که بر اساس یک خوابی که کسی دیده و امام زمان گفته که من در آنجا گاهی حضور دارم مسجدی بنا شده است. این مسجد سالها است که محل زیارت شیعیان است پس از انقلاب توجه بی سابقه ای به آن مسجد شد تا حدی که خود قم تحت الشعاع این مسجد قرار گرفته است. چاهی در این مسجد هست که مردم نامه ها و عریضه های خودشان را برای آنکه بدست امام زمان برسد در آن چاه می اندازند، اخیرا شنیدم این چاه پر شده است ، این کار عوام شیعه است. البته وقتی می گویم عوام شیعه ، علمای شیعه را هم جزو همین عوام می شمارم. زیرا اینها هم پیروی عوام می کنند و هم عوام این کارها را از ایشان یاد می گیرند. شما فکر نکنید هرکسی معمم است و روحانی است جزء خواص هست نه اینطور نیست. اینها جزو عوام هستند منتها عوامی که گاهی امر بر خودش مشتبه می شود و گمان می کند عوام نیست و در جهل مرکب است. مرحوم مطهری می گفت روحانیت ما عوامزده است ، بنده معتقدم اینطور نیست ، روحانیت ما عوامزده نیست عوام است. عوامزده یک لغت محترمی است یعنی کسی که خودش عوام نیست ولی گرفتار عوام است در حالیکه عوام گرفتار اینها هستند. در هرحال نزد شیعه دوران طلائی تمدن اسلامی وقتی خواهد بود که آن امام غائب ظهور بکند و یک حکومت جهانی ایجاد بکند. البته همانطور که به یاد دارید یکی از شعارهای جمهوری اسلامی از ابتدا این بود که این نظام برپا شده است تا مقدمات ظهور آن امام غائب را برپا بکند و این پرچم را به صاحب اصلی او بسپارد. فقهای شیعه هر حکومتی فارغ از آنکه عادلانه باشد یا نباشد را غاصب می دانند. دکتر سروش سپس برای تبیین بحث خود به یکی از آثار اقبال لاهوری اندیشمند مسلمان اشاره نمود و گفت: اقبال لاهوری کتابی دارد به نام" احیای فکر دینی در اسلام" فصل پنجم این کتاب در مورد نبوت است که پیامبر چه می کند و خلاصه حرفش این است که ختم نبوت به دلیل ظهور عقل استقرائی بشر است. تا قبل از ظهور عقل استقرائی پیامبران ظهورشان لازم بود. اما همینکه مردم عاقل و بالغ شدند از حضور پیامبران بی نیاز شدند. ختم نبوت یعنی اینکه دیگر کسی حامل وحی از سوی خدا نیست و دیگر کسی اتوریته کلام پیامبر را ندارد. اقبال در شعر معروفش می گوید: ...چراغ خویش برافروختم که دست کلیم در این زمانه نهان اندر آستین کردند اقبال می گوید که در زمانه ما چراغ کلیم در آستین مانده است و دیگر بیرون نمی آید و ما از چراغ کلیم الله نور نمی گیریم بلکه چراغ خودمان را باید روشن کنیم. اقبال در آن کتاب خودش می گوید : ختم نبوت یعنی آنکه ما رها هستیم از الهام آسمان، یعنی دیگر کسی نیست که بیاید و بگوید من از جانب خداوند با شما سخن می گویم فلذا روی حرف من حرف نزنید عقل نقاد و عقل استقرائی وقتی آمد در وحی بسته شد. در ادامه این بحث اقبال به مهدویت اشاره می کند که البته این بخش از کتاب اقبال به فارسی ترجمه نشده است. در همین بخش پایانی فصل پنجم اقبال به مهدویت اشاره می کند. اقبال در این بخش از کتاب خودش از ابن خلدون تقدیر می کند که وی تمامی روایات مربوط به امام غائب را نقل و سپس رد کرده است و می گوید چنین چیزی نداریم. اقبال ، ابن خلدون را تحسین می کند و می افزاید : اگر قرار باشد یک مهدی بیاید که همان اتوریته پیامبر را داشته باشد ما از فوائد خاتمیت بی بهره می مانیم. زیرا فلسفه خاتمیت این است که با خاتمیت آدمیان به رهائی می رسند اما اگر شما بگوئید که یک پیامبر صفت دیگری در آخرالزمان خواهد آمد که همان اتوریته پیامبر را خواهد داشت آنگاه آن رهائی تحقق نخواهد یافت. فلذا این سئوال و پرابلم از شیعیان باقی است که مهدویت را چگونه با اندیشه رهائی و دموکراسی می توان جمع کرد؟ نزد شیعیان هر حکومتی حتی همین جمهوری اسلامی که خودش را حق می داند آب و جارو کننده آن حکومت جهانی است، مقدمه ای است برای آن ظهور نهائی و جنبه موقت دارد و بیش از آنکه رعایت مصلحت عامه را بکند زمینه ساز آن وعده نهائی است. خیلی شبیه آن چیزی که در اسرائیل می گذرد و از این جهت مشابهتهای زیادی دارد . اسرائیلی ها در واقع بنایشان را بر همین گذاشته اند که در آخرالزمان مسیح می آید و در آن موقع بیت المقدس باید آماده شده باشد برای آن دوران . و یهودی ها دارند زمینه سازی می کنند بازگشت مجدد مسیح را. حکومتها دو نوع بیشتر نمی توانند باشد ، یا حکومتی هستند که مال مردم هستند و مصالح کنونی مردم را تأمین می کنند یا حکومتهایی که نهایتا برای تحقق یک موعودی در آخرالزمان عمل می کنند و رسالت اصلی شان را آن می دانند. چنین است که بین اندیشه دموکراتیک با اندیشه مهدویت و رقیق کردن خاتمیت یک تعارضی آشکار می شود. من سرنوشت آقای بازرگان را مصداق این تعارض باطنی می دانم. بازرگان که اولین نخست وزیر ج ا ا بود کاملا کسی بود که در غالبهای سکولار به حکومت و قدرت می اندیشید، یعنی قدرت غیر مقدس و حکومتی که آمده تا کار مردم را راه بیاندازد راه بسازد ، پل بسازد ، سد بسازد ، کارخانه بسازد و... ایشان در کانتکسی نخست وزیر شد که آنها کارشان و خودشان را مقدس می دانستند و خودشان را زمینه ساز یک موعود نهائی آخرالزمان می دانستند و شعارش این بود که " تا انقلاب مهدی خمینی را نگه دار" . یک دیدی که به مصلحت عامه می اندیشید و یک دیدی که به زمینه سازی برای یک موعود تاریخی می اندیشد خیلی با هم تفاوت داشتند و جمع آندو ناممکن است. دکتر سروش در پایان سخنرانی خود نتیجه گرفت که تکیه بر عنصر قانون سالاری در تمدن اسلامی راه ما را به دموکراسی بسیار نزدیک خواهد کرد و آنچه که کم داریم مفهوم حق است که آنرا هم از طریق جهاد فرهنگی باید وارد این بدنه عظیم تمدنی بکنیم. سروش در ادامه به سئوالات حضار پاسخ گفت. | |
|
منبع: انجمن اسلامی دانشجویان پاریس | |
|
| |
|
مرتبط: مجموعه سخنرانيهای سال 1384 | |
|
| |
پيشگفتار
شاید لازم نباشد درباره پیشینه تحول معنای واژه سکولاریسم سخنی گفته شود و شاید بهترین ترجمه از واژه سکولاریسم همان "دنیاویت" یا "گیتی گرايي" باشد. چنانچه می دانید؛ عرب ها پیش از ما این کلمه را به "عِلمانیت" يا "عَلمانیت" برگردانده اند و خصوصاً اگر معنای علمانیت را در نظر بگیریم که به معنای عالمی بودن است؛ یعنی مربوط به این جهان؛ در زبان فارسی، ما هنوز معادل جا افتاده ای برای این واژه نیافته ایم و به تفاوت، از معادل هایی نظیر "لادینی"، "دنیویت"، "گیتیانگی" یا "گیتی گرایی" استفاده شده است. به هر حال این مفهوم به معنای مکتبی است که توجه به این جهان دارد؛ این جهان مادی که ما در آن بهسر می بریم و فارغ است از جهان و زندگی که بعد از این خواهد آمد و فارغ است از جهانی که برتر از این جهان است.
سکولاریسم، هم ارتباط خویش را با ماورای طبیعت و هم حیات پس از مرگ می گسلد و نیز توجه خویش را منحصراً معطوف به این جهان می دارد و بر طبق زندگی و حیات این دنیایی برنامه خویش را سامان می دهد. اما این تنها توضیح لفظی سکولاریسم بود، گر چه در باطن آن معانی بسیار دیگری نشسته و نهفته است که البته در ضمن بحث به تدریج آشکار خواهد شد.
سکولاریسم وقتی در قلمرو فکر، معرفت و زندگی آدمی پا نهاد، شاید واژه ساده ای بود؛ کسی نمیدانست که این واژه این همه تحول خواهد یافت؛ به طوری که امروزه در تبیین معنا و مفهوم آن و از آن مهم تر در تبیین و تعیین مصادیق آن، کتاب ها نگاشته می شود و بر سر آن نزاع ها در می گیرد که به واسطه آن، کشورها و آدمیان به اردوگاه های مختلف تقسیم می شوند.
فعلاً سخن از این در میان نیست که آیا سکولاریسم اخلاقاً خوب است یا بد؟ پس بهتر است که به معنای آن بیش تر و بهتر بپردازیم.
1) مفهوم سکولاریسم
چنان که مورخان برای ما گفته اند؛ سکولاریسم در ابتدا معناي ساده ای داشت و آن معنای ساده عبارت بود از ترک زهد. در حقیقت دنیا گرایی به معنای کنار نهادن دنیا بود؛ یعنی کسانی که در جهان زهد پیشینه نموده بودند، تارک دنیا بودند، لذات این جهانی را برخود حرام کرده بودند، زندگی زاهدانه و راهبانه ای در پیش گرفته بودند، دنیا و آخرت را هووی یکدیگر تصور می کردند چنان که اگر آن را برگیریم، این را از دست داده ایم، اگر این را برگیریم آن را از دست داده ایم و ...
راهبانی که خصوصاً در دامان مسیحیت پرورش یافته بودند و شرط سعادت اخروی را ترک کامجویی های دنیوی می دانستند، چنین مشی و اندیشه عکس العملی را در زندگی پدید آوردند و آن عکس العمل عبارت بود از کنار نهادن زهد و باور نداشتن به فلسفه زاهدانه در زندگی و نیز ترویج تنعم و کامجویی از این حیات.
نهضت اومانیسم یا هومانیسم و انسان گرایی، نهضتی که از حوالی قرن 15-14 در اروپا پدید آمد، معنای دقیق آن این بود که آدمی باید به خویشتن برسد و خویش را محور همه امور قرار بدهد. جمله ای که از قرون وسطا رایج شد و بعدها در نوشته بزرگانی نظیر مارکس هم انعکاس یافت، این بود که "من انسانم و هیچ چیز انسانی با من بیگانه نیست". معنای دقیق آن این بود که هر آن چه آدمی می تواند به آن برسد و هر آن چه در خور آدمی است و آدمی را برای آن ساخته اند، باید از آن بهره جوید. همان طور که علم یک متاع انسانی است و باید از آن بهره برد، به همین صورت هم لذتهاي دنیوی باید بهجد شمرده شوند و به این ترتیب رسماً باید کامجویی و تنعم را وارد زندگی آدمی كرد.
از جمله ویژگیهای دانشمندانی مانند ارسموس، پترارک و ... که از قضا از اومانیست های مشهور هم بودند، این بود که پيوسته به ادبیات گذشته خودشان یعنی ادبیات رومی و یونانی رجوع می کردند. این که برخی گفته اند نهضت اومانیسم یک نهضت ادبی بود، چندان حرف نادرستی نیست، اما عمق معانی این نهضت را بیان نمی کند. آن ها به این خاطر به ادبیات گذشته خویش باز می گشتند که ادبیات گذشته غرب یعنی ادبیات رومی و یونانی قدیم، ادبیات کامجویانه ای بود؛ به آدمیان توصیه می نمودند که از این زندگی و از این جهان باید لذت کافی برد، زيرا لذات از شؤون زندگی آدمی هستد که نباید آن ها را فرو نهاد و نیز نباید به تحقیر و تخفیف آن ها پرداخت. آن ها ندا سر می دادند ما آمده ایم که در این جهان زندگی کنیم، نیامده ایم که زندانی باشیم و افسوس آن بخوریم که مثلاً چرا ما را به این جهان آورده اند و در این ظلمتکده طبیعت افکنده اند و ...
دقیقاً سکولاریسم در این دوران و به این معنا که گفته شد، ضد اندیشه های صوفیانه ای بود که ما در تاریخ خودمان هم به فراوانی داشته ایم. به این خاطر، شاعران ما آدمیان را دعوت به زهد و همچنین نفی لذت نموده اند که به هر ترتیب آدمیان آماده حیات دیگری شوند. این درست همان اندیشه و ادبیاتی است که بر حسب اتفاق جریان سکولاریسم در جهت عکس و برعلیه آن در آمد و سکولاریسم فتوا بر این داد که این قبیل اندیشه های صوفیانه، اندیشه های سالم و انسانی نیستند.
بنده اگر بخواهم از تاریخ فرهنگ خودمان برای این معنا مثال بسیار روشن و شناخته شده ای بیاورم، همان عکس العمل حافظ در مقابل غزالی است. اين دقیقاً شبیه همان عکس العملی است که سکولاریسم در اروپا بر علیه زهد و ترک دنیا نشان داد. همه می دانیم که غزالی مروج زهد و تقشف خشک بود و اساساً بر این اعتقاد بود که هر نوع بهره برداری، برخورداری و کامجویی در این جهان، در آن جهان تاوانی دارد؛ به این ترتیب که هر چه این جا بیش تر برداشت کنی، آن جا نصیب کم تری خواهی داشت. از قضا غزالی یکی از آیات قرآن را هم در تأیید این نظر بیان می کند؛ معناي آن آیه قران این است که روزی که کافران را به آتش عرضه می کنند؛ به آنان می گویند: شما نعمت های نیکو خویش را در آن جهان مصرف کردید و بهره ی آن را از آن برده اید، لذا در این جا چیزی برای شما باقی نمانده است. گویی بین نعمت های این جهان و آن جهان رقابتی است و اگر این جا مصرف نکنید آن جا در اختیار شما قرار می گیرد، ولی اگر این جا مصرف کنید، آن جا تهی دست و بی بهره خواهی بود.
متأسفانه کسی مثل غزالی طرفدار این نوع تفکر و نحوه زندگی صوفیانه و زاهدانه بود. وی در کتاب خود یعنی احیاء العلوم به تفصیل این نوع نحوه زندگی و تفکر را بیان و تحسین و تصویب کرده است، آن روش زندگی که بر این باور بود که هر کامجویی در این جهان مصادف و ملازم با بی بهره ماندن در جهان دیگری است. این چیزی بود که به هیچ وجه، مورد قبول کسی چون حافظ نبود. حافظ در پاره ای از اشعار خویش حتی به تعرض- تعرضی که قابل اغماض هم نيست و آدمی در اولین نظر آن را کشف می کند- به غزالی اشاره های اعتراض آلودی دارد و روش و منش او را مورد نفی قرار می دهد. غزالی کتاب مشهوری دارد به نام کیمای سعادت که به فارسی نوشته است و خلاصه ای از کتاب مفصل احیاءالعلوم است که به عربی نگاشته شده است. حافظ یکی دو جا نام کیمیای سعادت را به کار می برد، آن جا که می گوید:
بیاموزمت کیمیای سعادت
زهم صحبت بد جدایی، جدایی
يا: دریغ و درد که تا این زمان ندانستم
که کیمیای سعادت رفیق بود، رفیق
حافظ به ما می گوید كه کلید و کیمیای سعادت شیوه زاهدانه ای نیست که غزالی در کتاب کیمیای سعادت یا احیاء العلوم آن را پیشه کرده است. مهم ترین کلید و کیمیای سعادت عبارت است از مصاحب نیکو، يعني نخست موعظه پیر می فروش این است که از معاشر نا جنس احتراز کنی. این مصاحب نیکو و معاشر همجنس و همدل، همان است که به شما شیوه درست زندگی را آموزش می دهد.
خب! حافظ چه داشت و چه می اندیشید؟ حافظ حقیقتاً اهل کامجویی از این جهان بود و سرتا پای دیوان او گواه همین مسأله است و در این باب هم رودربایستی و تعارفی ندارد و البته خود وی هم تفاوت مشی خود را با مشی پیشینیان، به خوبی درک می کند. صحبت او این است که:
من آدم بهشتی ام اما در این سفر حالی اسیر عشق جوانان مهوشم
درست است که من از بهشت آمده ام و به زندان طبیعت افتاده ام؛ اما فعلاً حق زندگی در این جهان را دارم. چنین نیست که بنشینم و زانوی غم در بغل بگیرم و از این که از جهان بالا به این جهان آمده ام اندوهناک باشم و همه زندگی را در تیرگی، ظلمت و تأسف سپری کنم. پس حق زندگی کردن در این جهان را ادا می کنم:
من دوستدار روی خوش و موی دلکشم
مست شراب ناب و می صاف بی غشم
در عاشقی گریز نباشد ز سوز و ساز
استاده ام چو شمع، مترسان زآتشم
من آدم بهشتي ام اما در اين سفر
حالي اسير عشق جوانان مهوشم
يا:
شهري است پر كرشمه ي خوبان زشش جهت
دستم تهي است ور نه خريدار هر ششم
يا:
بخت ار مدد كند كه كشم رخت سوي دوست
گيسوي دوست خود گرد فشاند ز مفرشم
اين وصف الحال و رويكرد كامجويانه حافظ است. بنابراين، اگر اطلاق تعبير سكولار براي رويكرد حافظ، تعبير ناهمزماني باشد، ولي به گمان بنده سكولاريسم به معناي ترك و نفي زهد، حافظ را مي توان شخصيتي سكولار دانست و در همين معنا غزالي را شخصيتي آنتي سكولار، يعني زاهد و صوفي تارك دنيا دانست. البته حافظ تفاوت هاي عمده ديگري هم دارد كه مجال پرداختن به آن در اين مجال نيست.
تصوف ما پس از مولانا به اين طرف، از تصوف زهد عبور كرد و به تصوف عشق رسيد و آن گاه به نوعي عرفان كامجويانه كه عرفان و اخلاق حافظانه باشد، مي رسد و خود حافظ از اين باب، هيچ گاه شرمنده نبود. وي زهد را فلسفه نيكويي براي اين زندگي نمي دانست و بهره جستن از نعمت ها را شرط زندگي اين دنيايي مي پنداشت. گويي كه اين آيه قرآن را مد نظر داشت كه: هر كه در اين جهان كور باشد، در آن جهان هم كور بلكه كورتر است. هر كه در اين جهان خدا را نبيند و نعمت هاي او را نچشد و نستايد، قدر نعمات آخرت را نخواهد دانست. اين آشنايي از اين جا آغاز و حاصل مي شود و دامنه آن به جهان ديگر هم مي رسد.
به اين معنا و در اين معناي اول سكولاريسم، جهان صنعتي كنوني كاملاً سكولار است؛ يعني كاملاً اصل لذت جويي بر جهان صنعتي غرب حاكم است. شما اگر در آن خطه از زمين و در مغرب زمين زندگي كرده باشيد، به تفاوت و به تفاريق از اين و آن اين تعبير بسيار رايج را خواهيد شنيد كه ما فقط يك بار زندگي خواهيم كرد. نتيجه آن را نميگويند، اما نتيجه اي كه مي خواهند بگيرند اين است كه بنابراين بايد خوش بگذرانيم! اين فلسفه خوش باشي و اصل لذت، اصلي است كه در حال حاضر حاكم بر زندگي عموم غربيان است.
من در اين جا مايل هستم بيفزايم كه بنابر اين معنا، اتفاقاً اسلام يك دين سكولار است. يعني اصالتاً انديشه هاي استخوان سوز صوفيانه و زاهدانه، انديشه هاي اصيل اسلامي نيست. خود عالمان بزرگ دين هم بر زاهدان خرده ها گرفته اند و آن روش هاي زاهدانه را مورد ملامت قرار داده اند. حتي در قرآن آمده است كه رهبانيت را خود مسيحيان اختراع كردند و جزو مجموعه تعليمات عيسي(ع) نبوده است. در يكي از آيات پاياني سوره حديد آمده است كه رهبانيت را مسيحيان ابداع و اختراع كردند، ما بر آنها واجب نكرده بوديم؛ چندان اشكالي بر آن وارد نمي باشد، اما مسأله اين است كه حق او را هم نگذاشتند و آن چنان كه بايد به قواعد و آداب او عمل و وفا نكردند.
در اين كه چرا زهد و تصوف محروميتپسند و سختگيرانه در عالم اسلام رايج شد، جاي بحث تاريخي بسيار است كه در اينجا به آن نميپردازيم. اما به هرحال اين نوع رهبانيت در فكر و نظر پارهاي از زاهدان و صوفيان مسلمان قرار گرفت. حقيقت اين است كه يك دوره تاريخي بر فرهنگ اسلام گذشت كه اين موارد را ايجاب و الزام نمود، چرا كه اين روش هم در نوع خود، عكس العملي در برابر شاد خواريهاي دربار خلفاي عباسي بود. در مقابل آن شبهاي افسانهاي هزار و يك شب كه در دربار رقم مي خورد، پاره اي از مسلمين به عكس العمل پرداختند و جهت مخالفت را گرفتند. اما هر چه بود و به هر حال اين روش رايج شد.
من مايلم در اين جا نكته اي را هم اضافه كنم. تمامي ارزش هايي كه قناعت و توكل را مي آموزاند، عموماً متعلق به دوران تأسيس است نه دوران استقرار. وقتي نظامي تازه مي خواهد مستقر شود، درست همانند هواپيمايي است كه تازه مي خواهد از زمين بلند شود. در آن موقعيت نبايد كسي حركتي نمايد و كمربند ها بايد بسته باشد و ده ها مسأله ايمني ديگر كه بايد رعايت شود. اما همين كه هواپيما استقرار پيدا كرد و بلند شد و در آن ارتفاعي كه مي خواهد پرواز كرد، شما به راحتي مي توانيد بدون در نظر گرفتن ملاحظات ايمني بلند شويد و ... دقيقاً بر همان قياس، وقتي كه نظامي تازه تولد يافته است، پيروانش بايد كمربند ها را ببندند؛ براي اين كه آن موقع، موقع فداكاري، جهاد و مبارزه است. تنعم و كامجويي از اين جهان و به دنبال بهره برداري و برخورداري زياد بودن، دنبال سود جستن بيش تر در تجارت و ... تمامي اين ها با ادوار اوليه تكون يك نظام، سازگار نيست.
تداوم بخشيدن به اخلاق دوران تأسيس در فرآيند دوران استقرار، يك خطاست، همچنان كه در حال حاضر هم شما در كشور خودمان چنين موضوعي را مييابيد. دوران اوليه انقلاب يك نوع ادب ويژه خود را ميطلبيد، اما تداوم اين ادب تا انتهاي عمر ايران يك خبط و خلط است.
2) سكولاريسم سياسي
اما معناي دوم سكولاريسم كه باز مورخان براي ما گفته اند، عبارت است از نفي دخالت روحانيت درامور. اين به معناي لزوماً نفي دخالت دين نيست، اما كوتاه كردن دست روحانيت از امور است؛ خواه اموري كه مربوط به دين است و خواه اموري كه مربوط به دنيا مي شود. اين معناي مهم، شايد باز براي ما مسلمانان معناي چندان روشني نداشته باشد، اما شما اگر به مسيحيت يا به يهوديت مراجعه كنيد، در ادياني كه روحانياني دارند، اين مسأله را بهتر درك خواهيد كرد. ما در اسلام تقريباً هيچ ادب، تشريع و قانوني نداريم كه براي اجراي آن حضور يك روحاني شرط باشد. اگر شما مي بينيد كه در عمل چنين شده است، اين به مقتضاي عمل بر مي گردد، اما در تئوري ما اساساً چنين چيزي نداريم. به طور مثال، شما فرض كنيد دختر و پسري مي خواهند به ازدواج يكديگر در بيايند؛ هيچ گاه شرط اين ازدواج و شرط صحت عقد اين نيست كه لزوماً بايد روحاني ناظر اين وصلت باشد و خطبه آن عقد را جاري سازد. همچنين از آن طرف، دو همسر وقتي مي خواهند از يكديگر جدا شوند، براي اين جدا شدن، آن هم وفق قواعد و احكام شرع، به هيچ وجه حضور يك روحاني شرط نيست؛ دو نفر خودشان مي توانند ازدواج كنند يا جدا بشوند و هكذا. حضور روحاني براي صحت و اجراي شرعي عقد يا هر امر ديگري ضروري نيست. در حالي كه شما اگر به مسيحيت نگاهي بيفكنيد، اساساً بر اين منوال نيست، بلكه براي عقد شرعي، حضوريك كشيش حتماً لازم است. اين كشيش فقط تماشاگر نيست، بلكه حضور وي به معناي قانوني كلمه لازم است؛ يعني اگر آن كشيش نباشد آن عقد صحت شرعي ندارد، چرا كه وي نماينده خدا بر روي زمين است. وقتي بنا ست كه اين عقد شكل عيني به خود بگيرد، روحاني مسيحي رسماً اعلام ميكند كه "من رسماً شما را به زن و شوهري در مي آورم" به عبارتي، چنين وصلتي را من به عنوان كشيش بر قرار مي سازم به طوري كه اگر خود زن و شوهر بخواهند بر يكديگر خطبه اي بخوانند وعقد را جاري سازند. همچنان كه در ميان ما مسلمانان است، چنين چيزي مطلقاً در آن سنت امكان پذير نيست. همين طور هر امر ديگري كه در مسيحيت وجود دارد، حضور روحاني شرط لايتخلف رتق و فتق امور است و عدم حضور وي در اين قبيل اعمال و احكام شرعي موجب بطلان آن مي شود.
در اين مجال احتياجي نيست كه از نقشي كه كليسا و روحانيت كاتوليك در آمرزش گناه داشته است، سخني گفته شود، اما همين بس كه نقش آن ها نقش مهمي بود. اگر كسي به يك روحاني مراجعه مي كرد، البته در حال حاضر هم وجود دارد و در كنار راهرو كليساها معمولاً اتاقك هاي كوچكي است كه كشيش مي رود و در سوي ديگري پشت جعبه اي مي نشيند تا ديده نشود و شخص گناهكار مي رود و نزد وي اعتراف مي كند، البته اين سنت و آيين در پروتستانتيسم بر افتاده است. يكي از اعتراض هاي اصلي "لوتر" به كليساهاي كاتوليك، همين مغفرت فروشي بود، ولي به هرحال اين رسمي است كه در كليسا كاتوليك وجود داشته و همچنان هم وجود دارد. اين نقش براي روحانيان و كشيشان يك نقش بسيار محوري و كليدي محسوب مي شود، به نحوي كه نوعي واسطه گري بين خدا و انسان را تداعي مي كند. اما در عالم اسلام چنين چيزي نداريم. البته باز هم تكرار مي كنم كه در قلمرو عمل امكان حادث شدن آن موارد، چندان دور از انتظار نيست. از قضا روايتي از پيامبر اكرم (ص) داريم كه چه صحيح باشد يا نا صحيح، به هر حال وصف الحال جامعه مسلمين است. ايشان مي فرمايند: آن چه در يهوديت و مسيحيت اتفاق افتاد، تماماً و جزء به جزء در امت من اتفاق خواهد افتاد، حتي اگر در ميان مسيحيان و يهوديان سوسماري وارد سوراخي شده باشد، در امت من هم اينگونه مي شود.
روحانيت در سنت ما هم، همان شأني را پيدا كرد كه در مسيحيت و يهوديت بود. خود مفهوم روحانيت در سنت ما وجود نداشت، چنين مفهومي اساساً از مسيحيت به اين جا آمد، ولي در متن تعاليم اسلام هيچگاه چنين مفاهيمي وجود نداشت. آيه قران خيلي صريح به ما ميگويد: "ان اكرمكم عندالله اتقيكم"؛ هر كسي كه پارساتر است، نزد خدا گراميتر و عزيزتر است، نه اين كه هر كه عالم تر يا روحانيتر، پيرتر، ريش سفيدتر يا آيت الله تر است! اين امور را همه ما مسلمانان مي دانيم و البته مباحث تازهاي هم نيست. هيچ كسي به نام روحانيت نمي تواند واسطه بين مردم و خدا باشد يا شرط صحت عمل باشد. بلي در بين روحانيان آنان كه عالمتر هستند، البته هم روحانيون بي سواد داريم و هم با سواد كه زحمت زيادي هم كشيده اند و ممكن است راهنماييهايي هم داشته باشند؛ اعم از راهنماي اخلاقي و فقهي، همين و بس، نه بيشتر.
دقيقاً يكي از معناي سكولاريسم عبارت بود از كوتاه كردن دست روحانيت از امور، چيزي كه در اين جا به لحاظ تئوريك حاجتي نداريم درباره آن بحث كنيم.
من به ياد دارم در دانشگاه هاي آمريكا - بنده هم در دانشگاه پرينستون درس مي دهم و هم در دانشگاه هاروارد - سر كلاس فلسفه سياسي كه مشغول تدريس بودم، زماني كه به اين قسمتها ميرسيديم، من به دانشجويان توضيح مي دادم كه دين اسلام يك دين سكولار است. دانشجويان نميتوانستند با اين حرف ارتباط برقرار كنند و من براي آن ها ميگفتم كه در دين اسلام، كامجويي و كام طلبي و برخورداري از نعمات دنيوي به هيچ وجه تحريم نشده است. البته چنين گفته اي در يك محيط مسيحي، وقتي كساني شاگرد يا مستمع شما هستند كه در گستره و زمينه ديگري قرار دارند، جاي بسي شگفتي است يا خصوصاً وقتي كه آنها ميشنوند نقشي كه روحانيت كليسا در بخشش گناهان يا در عقد و طلاق زوجين و ديگر قلمروها دارد، اين نقشها در اسلام مطلقاً بر عهده هيچ روحاني خاصي نهاده نشده و خود مسلمانان هر يك به اين معنا روحاني خود محسوب مي شوند و مي توانند خود به راحتي اين قبيل امور را انجام بدهند و حتي از لحاظ شرعي هيچ نقضاني در اعمال آن ها نخواهد بود، تعجب بسيار مي كردند. البته توضيحات بنده هم توضيحات روشني بود. اين به معناي آن است كه در مقرراتي كه در اسلام هست، اعم از مقررات عبادي و مقررات مربوط به معاملات، حاجت به حضور هيچ روحاني نيست و شما اگر خود آگاهي به امور داشته باشيد، به راحتي مي توانيد كار خودتان را انجام بدهيد. اين كه روحانيان در مساجد پيش نماز مي شوند، در متن احكام شرعي نيست؛ تمامي اين امور در عمل و فرآيند اتفاق افتاده است وگرنه هر كسي مي تواند پيش نماز بشود و هيچ ضرورتي هم ندارد كه يك نفر متعلق به صنف روحانيان در رأس كار حضور داشته باشد.
در اين معنا، اكنون شما جامعه غرب را يك جامعه سكولار مي بينيد، چرا كه روحانيان را محدود به قلمرو كار خويش كردهاند و خصوصاً آن ها را از زعامت در خيلي از نهادهاي دنيوي برداشته اند و همچنين نقش آنان را در تمامي امور فرو كاسته اند، به گونه اي كه با هيچ كار ديگري كاري ندارند. اين كه گفته شده است كليسا را از حيات دنيوي دور كرده اند يا در بعضي از موارد گفته اند كه اموال كليسا را به نفع نهادهاي دنيوي مصادره نموده اند، مهمترين نماد اين معنا از سكولاريسم است. في المثل، دور واتيكان يك ديوار كشيدند و گفتند: از اين جا براي روحانيون است و بقيه آن براي دنيا! حال اسم اين واتيكان را بگذاريد ماوراء الطبيعه، آخرت، خانه خدا و هر آن چه ميلتان ميرسد. روحانيان در همان محدوده، هر نوع رتق و فتقي مي توانند انجام بدهند، اما در امور دنيوي، بر عهده و محدوده مردم اين دنيا است كه همواره زندگي دنيوي خود را انتخاب كنند.
در يك روز تعطيل، به ديدن يكي از كتابخانه هاي واتيكان رفته بودم. يكي از مسؤولان آن جا با اعتراض به من گفت: آقا! كشيش هم تعطيلات دارد. فكر نكنيد كه ما از فرشتگان هستيم كه هميشه در محضر خدا حاضريم! يعني ما هم به هر حال استراحت مي خواهيم. اساساً معناي كلمه روحاني در معناي دوم همين است؛ گويي كساني هستند كه جسماني و دنيايي نيستند، بلكه همه آسماني هستند و اين معنايي است كه ما در فرهنگ خود آن را نداشتهايم، بلكه همواره واژگاني نظير رجال ديني و علماي دين در بين مسلمانان رايج بوده است. روحانيت كلمه مستحدثي است كه به ظن قوي، اين نوع واژگان پردازي از مسيحيت گرفته شده و در ميان ما رايج شده است.
3- سكولاريسم سياسي
معناي سكولاريسم سياسي براي همه شما روشن است و آن عبارت است از جدا كردن دين از حكومت و نه البته دين از سياست. جدا كردن دين از سياست معناي ديگري دارد كه در حقيقت يك امر ناشدني است؛ اما جدا كردن دين از حكومت داريم كه به تعبير فرهنگي، يعني دو نهاد متفاوت، يكي نهاد حكومت دولت و ديگري نهاد كليسا و دين. وقتي اين دو نهاد را از يكديگر جدا ميكنيد، سكولاريسم به معناي دقيق آن تحقق پيدا ميكند. اما اينكه چرا خواستند اينها از ديگري جدا شود البته خود داستان مفصلي است كه البته به يك علت آن اشاره خواهم كرد.
پيش از آن كه به آن علت اشارهاي داشته باشم، مايل هستم به معناي دقيق جدايي دين از دولت و حكومت اشاره كنم. اين جدايي يك جدايي حقوقي است و اين نكتهاي است كه بايد به آن توجه داشت؛ يعني حكومت كنندگان حق حاكميت را از دين و دين داري بر نميگيرند، زيرا ميتوان انواع و اصناف جداييها را براي تفكيك اين دو نهاد تصور نمود. اما آن جدايي كه در خود مفهوم سكولاريسم نهفته است؛ اين است كه اگر فردي بهعنوان يك فرد ديندار و روحاني يا صاحب علوم ديني است، چنين مواردي هيچ امتياز، مزيت و حقي براي حاكميت وي ايجاد نميكند. اين معناي سكولاريسم، به معناي جدايي دين از حكومت، درست در مقابل انديشه ولايت فقيه قرار ميگيرد. به سياق "تعرف الاشياء باضدادها" چيزها را از روي ضد آن ميتوان شناخت و براي اينكه خوب بفهميم جدايي دين از حكومت چيست، هر چه مفهوم ايده ولايت فقيه را بهتر بدانيد، از آن طرف هم سكولاريسم را بهتر خواهيد شناخت! در نظريه ولايت فقيه گفته ميشود كه يك فقيه، از آن نظر كه فقيه است، حق حكومت و حاكميت دارد. برخورداري از شأن ديني، به شخص فقيه" جايگاه سياسي يا حكومتي را هم ميبخشد و به تعبيري، شما اگر آن جايگاه اولي را داشتيد، مستقيماً جايگاه دومي هم در اختيار شما قرار ميگيرد. البته حالا ميگويند كه اگر مردم خواستند كه نعمالمطلوب، ولي اگر نخواستند تقصير مردم است وگرنه آن حقانيت بر سرجاي خود همچنان باقي است و آن حق حاكميت براي فقيه برقرار است.
عليعبدالرازق، نويسنده مصري در 1924 كتاب مهم و چالش برانگيزي نوشت به نام "الاسلام و الاصول الحكم" يا اسلام و مباني قدرت، در همان سالها دو سه كتاب مهم ديگر هم عرضه شد كه يكي از آنها قرآن ملك فؤاد اول يا قرآن عثمان طه است كه از قضا همان قرآني است كه در حال حاضر مصحف اصلي مسلمين است و البته قبل از آن اختلاف نسخه بين قرآنها موجود بود. ديگري هم كتاب دكتر طه حسين به نام في شعر الجاهلي است كه در باب ادبيات جاهلي بود و در آنجا توضيح داده بود كه خيلي از اشعاري كه به جاهليت نسبت ميدهند، اينها حقيقتاً مال آنها نيست و اين شعرها بعد از ظهور اسلام ساخته شده و به آن شاعران نسبت داده شده است. در بحبوحه همين سالها (1925-1924) سقوط خلافت و حكومت عثماني در تركيه هم روي داد و به اين معنا، يك حكومت ديني از ميان رفت و گونهاي سكولاريته در جهان اسلام بسط و گسترش پيدا كرد. كتاب الاسلام و اصول الحكم كه كتاب نسبتاً كوچكي است، نه اينكه به لحاظ مضمون و محتوا فوقالعاده غني باشد، بلكه به عبارت دقيقتر كتاب مهمي شد، در اين كتاب عمده نگاه نويسنده اين است كه ما چيزي به نام حكومت ديني نداريم و خود پيامبر هم حاكم ديني نبود و چه رسد به ديگران و جانشينانش. او استدلال ميكرد و ميگفت: اساساً اينكه به ابوبكر و عمر ميگفتند خليفه رسولالله، سخت در اشتباه بودند، چرا كه آنها هم خليفه پيامبر نبودند، آنها يك جانشينان دنيوي و به اصطلاح امروزي سكولار بودند و هم و غم آنها هم اداره جامعه بود. هيچ بخشي از رسالت بر عهده آنان نبود كه خليفه رسولالله شمرده شوند. البته چنين حكمي در مورد خود پيامبر اكرم هم صادق است؛، يعني در واقع حرف علي عبدالرزاق اين بود كه در اسلام ديانت و حكومت به معناي حقوقي از يكديگر جداست و اينچنين نيست كه متدين، فقيه، پارسا و عالم دين بودن، حق ويژهاي براي كسي بياورد كه به حاكميت دست پيدا كند. البته به واسطه همين سخنان، چه بلاهايي كه بر سر علي عبدالرزاق نياوردند؛ وي را از استادي دانشگاه الازهر خلع كردند، دفتر محل كارش را آتش زدند، سالها محروميت كشيد و ... اخيراً كتاب او كه قريب 80 سال از طرح آن ميگذرد، مجدداً مورد توجه قرار گرفته است و نسبت به گذشته، راحتتر ميتوان با آن مواجهه نمود. اما در آن دوران مطلقاً وضع به اين صورت نبود، خصوصاً كه فرو ريختن خلافت عثماني كه تاب و التهاب غريبي هم در ميان مسلمين و اهل سنت افكنده بود، تصور اين معنا و در انداختن اين تئوري را كه اسلام با حكومت كاري ندارد، فوقالعاده غير قابل تحمل مينمود.
باري! يك معناي سكولاريسم كه به معناي جدا كردن حكومت از دين باشد، همين است كه حق حاكميت از هر منشأيي كه بيايد، از دين ورزي و فقاهت بر نميآيد و اين دقيقاً به معناي جدانمايي حقوقي دين از حكومت است.
در همين سكولاريسم سياسي، معناي ديگري هم نهفته است كه جدايي تشريعي ميان اين دو است، ممكن است شما بگوييد كه يك عالم دين و يك فقيه، فينفسه حق حكومت ندارد، اما احكام اسلامي بايد در قلمرو قوانين و قواعد جامعه اعمال شود. در اين معنا، شما به لحاظ حقوقي رابطه را قطع كردهايد، اما همچنان جامعه بر رواج احكام اسلامي تأكيد دارد. فرض كنيد مثلاً جامعه ما جامعهاي نبود كه زير نظر ولايتفقيه اداره ميشد، اما جامعهاي بود كه پارلماني داشت و مردم مسلمان و معتقد به احكام شرعي وارد پارلمان ميشدند و اينها احكام فقهي را تبديل به قانون و اين قوانين را براي جامعه الزام آور ميكردند؛ اين همان ارتباط ميان حكومت و ديانت است. اما سكولاريسم اين نوع ارتباط را هم نميخواهد، در واقع، همپیوند حقوقی میان حکومت و دین را قطع شده می خواهد و هم پیوند قانونی و فقهی میان شریعت وحکومت را.
من گمان می کنم در سراسر جهان اسلام، این اندیشه که حکومت به لحاظ حقوقی مبتنی بر دیانت بشود، هیچ طرفداری ندارد، جد و جهد عموم عالمان و مصلحان دینی در سراسر جهان اسلام بیشتر این است که چگونه احکام شرعی را صبغه قانونی ببخشند و در جامعه رواج بدهند، یا چگونه عمل نماییم که احکام شرعی همان قوانین اجرایی و جزایی جامعه قلمداد شود؟ چنان که می دانید، در جامعه ما هم این مباحث دامنه دار است كه آیا واقعاً باید احکام قصاص اجرا شود؟ دست دزد را ببرند یا نبرند؟ و...
در آمریکا حقوق دانان مسلمان زیادی هستند که از قضا بنده هم بر کتاب یکی از آن ها تقریظی نوشته ام. عموم آن ها معتقد هستند که ما باید از مبدأ کرامت انسان آغاز کنیم و وقتی که از این مبدأ آغاز كرديم، شاید بسیاری از این احکام تغییر پیدا کند! شاید وقتی بریدن دست دزد یا سنگسار کردن، منافاتی با کرامت انسان نداشته است، ولی در دوران حاضر شاید منافی کرامت انسان باشد. به هر حال نظریه پردازی های زیادی در حال حاضر شده است. در ایران هم به هر حال نه تحت عنوان از میان برداشتن کرامت انسان، بلکه تحت عنوان وهن حکومت اسلامی، مجازات سنگسار را متوقف کردند. اما به هر حال پیش فرض ها و نظریه پردازی هایی هست که بر وفق آن نظریات، برخی از احکام شرعی که در زمان حاضر با حقوق بشر سر ناسازگاری دارد، این ها را موقتاً کنار بگذارند.
به هر حال، در جامعه ما این معنا از سکولاریسم مطلقاً مردود است، یعنی هم حکومت حقوقاً بر دیانت مبتنی است و هم کوشیده می شود احکام شرعی بر کرسی قانونیت بنشیند و از قبال آن، احکام در جامعه روان شود، تا آن جا که موردی خلاف احکام شرعی رایج نباشد.
در جهان امروز، این تعبیر از سکولاریسم را بی طرفی ایدئولوژیک حکومت می دانند. اگر برخی از این تعابیر از سکولاریسم، قدری سنگین به نظر مي رسد، تعبیر بی طرفی ایدئولوژیک حکومت، تعبیر روشن تری است؛ یعنی حکومت نه تنها مبتنی بر هیچ دیانت خاصی نیست، بلکه نسبت به ادیان موجود در جامعه هم بيطرفی پیشه می کند و از هیچ یک از آن ها طرفداری نمیکند. به این معنا در جامعه آمریکا علی رغم این که خود مردم جامعه، سکولار نیستند، ولی حکومت بیش از اندازه سکولار است؛ یعنی فی المثل حکومت حق ساختن یک کلیسا هم ندارد، چه برسد به این که کلیسای متعلق به این آن فرقه را بازسازی کند! طبق قانون اساسی، حكومت نمی تواند مالیاتی را که از مردم می گیرد، صرف ساختن مراکز و معابد دینی كند. این قبیل کارها بر عهده خود مردم گذاشته شده است. به همین دلیل، خیلی از کلیسا ها اصلاً ملک شخصی است و از قضا پس از مدتی حتی اگر دولت ببیند که آن کلیسا مشتری زیادی ندارد یا خداوند نظر عنایتی به آن ندارد! به هر حال در آن را می بندند و ملک آن را هم به فروش می رسانند و آن را تبدیل به چیز دیگری می کنند.
اما! بی طرفی ایدئولوژیک حکومت، در واقع بیش از آن که مبتنی بر دلیل باشد، مبتنی برعلت است. نه این که کاملاً به دلیل وابسته نباشد، اما علاوه بر دلیل، علت هم دارد. آن علت این است که جامعه ای که يك جامعه پلورالیستی است، کمابیش دولت خود را الزام می کند که نسبت به اندیشه های دینی بی طرف بایستد. شما به همین لبنان نگاهی بيندازيد؛ در آن کشور، هم شیعه، هم سنی و هم مسیحی دارید. در آنجا حکومت نمی تواند طرف یکی از آن ها را بگیرد، برای این که جامعه آشوب زده می شود و وظیفه حکومت که تأمین نظم و قانون است بر هم خواهد خورد؛ لذا لازم است که بی طرف بماند. یک اتفاق مهم که در اروپا خصوصاً پس از پدید آمدن پروتستانتیزم از لحاظ علت بودن سکولاریسم افتاد این بود که در جامعه اروپایی، پروتستان ها در آن بحبوحه چنان اهمیت و عظمتی به جنگ و خونریزی دادند که حقیقتاً روی جنگ و خونریزی های مذهبی تاریخ را سفید کردند! اما بالاخره به این نتیجه رسیدند که باید حکومت نسبت به دیانت و فرقههاي مذهبی بیطرف باشد، نه کاتولیک، نه پروتستان، و نه ...، به هیچ فرقهاي وابسته نباشد.
جای گفتن ندارد كه بر سر اين مسأله که آیا طفل را باید در همان بدو تولد غسل تعمید داد یا باید گذاشت تا به بلوغ برسد و پس از بلوغ، خود آن شخص اختیار کند که غسل تعمید شود یا نه! بر سر این مسأله در اروپا چه خون ها که ریخته نشد، به این دلیل این که فلان پادشاه این طرف یا آن طرف می ایستاد و بعد هم کشتار گروه مخالف و بقیه ماجرا. آن قدر این کشتارها بر هم انباشته شد که راه معقول پیش گیری از آن را این دانستند که اگر پیروان ادیان بر سر و کله یکدیگر ميزنند، حکومت همراه با قوه قهریه خود بر کناری بایستد و به این ترتیب بود که نه تنها دلیلاً بلکه حتی علتاً بیطرفی ایدئولوژیک به حکومت ها تحمیل شد.
اما این که بیطرفی ایدئولوژیک در کشور هایی مانند ما از لحاظ علتی خوب جا نمی افتد، البته با دلیل آن کاری ندارم، به این خاطر این است که نسبتاً جامعه یکدستی داریم. در جامعه ما يك اكثريت نود چند درصدي شیعی هستند و اصلاً حکومت نه تنها به لحاظ عقلی محض، بلکه به لحاظ مصلحت عملی نیز الزامی نمی بیند که بیطرف بايستد و سکولاریسم به این معنا را پیشه نماید. لذا سکولاریسم این چنین نبود که همواره اندیشه ها و تبلیغات فیلسوفانه باشد یا حکومت ها را قانع کرده باشند که این راه بهتر است! زیرا پاره زیادی از عوامل حکومت کردن به عوامل پراگماتيستي پیروی از مصلحت عملی بر می گردد و همین مصلحت عملی به آنان آموخت که بهترین راه این است که بر کنار بایستند. البته سکولاریسم فی نفسه بیطرف نیست، چرا که این گرايش نسبت به ادیان بیطرف است، اما نسبت به ایده های خود همواره بی طرف نيست؛ بگذریم از این که ما در عالم واقع بیطرفی محض نداریم و، همیشه بی طرفی در یک چیزی، طرفداری از یک چیز دیگری است. یک حکومت سکولار نسبت به اصول سکولاریسم که بیطرف نیست، نسبت به چیزی های دیگری بیطرف است و همیشه هم به همین صورت بوده است. غیر از این هم ما نمی توانیم چیز دیگری داشته باشیم.
اما من حیث المجموع، ما در اروپا با دو نوع سکولاریسم روبه روهستیم؛ سکولاریسم مخاصم و مهاجم که در اساس مایل است جامعه را به سکولاریسم بکشاند و سکولاریسم معتدل و بیطرف که مهاجم نیست و امور جامعه را تحمل می کند. این که در فرانسه نسبت به حجاب این اندازه سخت گیری میکنند، خیلی پیشتر در پارههای از ایالات آمریکا هم چنین کارهایی می کردند. یادم هست که در فيلادلفيا، خانمی زمانی که به مدرسه میرفت یک صلیب خیلی بزرگ بر گردن خود آویزان میکرد. کار او به آن جا کشیده شد که او را به دادگاه فرا خواندند! اساساً در مدارس عمومی و دانشگاه های دولتی حق این قبیل کارها ستانده شده است. ولی به هر حال آمریکا قدری وضعش فرق میکند و تحملش از این جهات بیشتر است به علاوه این که قوانین ایالات نیز با یکدیگر متفاوت است. اما فرانسه سکولاریسم مهاجمی دارد؛ یعنی تظاهرات دینی را به طور کلی نمیپسندد. البته در آنجا هم چندان سر به سر کسی نمی گذارند. عجیب آن استدلالی است که دولت فرانسه براي این کارها می آورد؛ آنها گفتند: چون حجاب نشانه تخفیف و تحقیری است که نسبت به زن میشود، بنابراین باید حجاب را برداشت. من در این استدلال غیر منتظره آن ها خیلی سرگردان بودم. اساساً در دموکراسی و نیز در سکولاریسم، قصه حق و باطل مطرح نیست، قصه از این قرار است که مردم خواستی دارند و این خواست، مادامی که با حقوق بشر منافاتی نداشته باشد باید اجرا شود. اما این که بگوییم حجاب نشانه تخفیف و تحقیری است که نسبت به زن می شود و بنابراین حجاب را باید برداشت و اجازه رواج آن را نداد، این در بطن خود خروج از اصول خود دموکراسي و سکولاریسم است. کاملاً نشان میدهد که کسانی که امور را بر عهده دارند، طرفدار یک نوع سکولاریسم مهاجم هستند. بنده خیلی متأثر شدم زمانی که دانستم یکی از رفورمیستهای دینی که در فرانسه هم زندگی میکند، خود در این جریان یکی از طرف های مشاوره ژاک شیراک بوده است.
4- سکولاریم فلسفی
سکولاریسم فلسفی عبارت است از این که شما جهان و پدیده های جهان را وفق مفاهیم و تعلیمات دینی تبیین نکنید.
کسانی که در قلمرو علوم اجتماعی و علوم تجربی تحصیل می کنند، به خوبی میدانند که عمده ترین کار این علوم تبیین پدیدارهاست. اگر قوانین علمی داریم، به این درد می خورند که پدیدار ها را توضیح دهند. فی المثل این که هوا گرم است، خود یک توضیح طبیعی دارد؛ این که فلان روز باران آمده یا زلزله آمده است، تمامی این ها پدیده هایی است که یا تبیین های علمی- طبیعی آنها پیدا شده است یا پیدا نشده، اما علوم می کوشند که پیدا نمایند. در عرصه جامعه هم همین حکم جاری است. شاخص هایی مانند فقر، تورم، گرانی و بحران هویت، تمامی اینها پدیدارهای اجتماعی هستند که تبیین اجتماعی خاص خود را میطلبند.
سکولاریم فلسفی دقیقاً از جایی متولد می شود که شما در تبیین های خود برای این پدیدارهای انسانی و اجتماعی و طبیعی پای دین و خدا را به میان نکشید. برای این که این موضوع بهتر درک شود، یک مثال میآورم اواخر جنگ ایران و عراق بود و ما "فاو" را از عراقی ها گرفته بودیم و پس از مدتی آن ها فاو را مجدداً پس گرفتند؛ جنگ مغلوبه شد و به هر حال در آن منطقه ما شکست خوردیم. به درستی یادم هست که در نماز جمعه تهران، امام جماعتی میگفت: این که عراقی ها توانستند فاو را پس بگیرند، به علت گناهی بود که ما کردیم! البته بنده نمی دانم مردم مظلوم ایران جز این همه ایثار، مجاهدت و فداکاری، چه گناهی مرتکب شدند؟ البته با درستی و نا درستی این تبیین کاری ندارم، فقط به این نوع تبیین نظر دارم که میگوید اگر شکستی به ما میرسد به خاطر این است که در فلان موقعیت خلاف فرمان خدا عمل کردیم و به عبارتی معصیت کردیم. این تبیین همان تبیین غیر علمی است که ما می توانیم از یک پدیده داشته باشيم؛ تبیینی از مفاهیم درون دینی زیرا گناه یک مفهوم مشخص درون دینی است ( جهت تبیین پدیده ها کمک می گیرد. یا مثلاً شما مولونا را در نظر بگیرید، وی در آن شعر معروف خود که البته بر گرفته از یک حدیثی از پیامبر است می آورد:
ابر، برناید پی منع زکات وز زنا ، افتد وبا اندر جهات
وقتی که مردم زکات خودشان را ندهند، خشک سالی میشود و وقتی زنا و روابط نامشروع زیاد میشود، از آن طرف و با و طاعون میآید. باز شما به صحت و سقم اینها کاری نداشته باشید؛ در حال حاضر این نحوه از تبیین منظور من است. همان سخنی را که ماکس و بر می گفت: "جهان اسرار آمیز راز آلود"؛ یعنی جهان جدید سکولارایزه شده، مانع از راز آلودگی جهان شده است و دنبال علل مشخص مرئی، ملموس و شفاف میروند، نه روابطی که غیر قابل رویت است. این که وبا، طاعون و دیگر بیماریها گریبان جامعهای را می گیرد، تمامی اینها علل طبیعی دارد و عالمان و پزشکان هم میكوشند که همین علل را کشف نمایند. چنین منظری در علم مطرح است و به عبارتی، شما چه بخواهید و چه نخواهید، علم جدید آشکارا علم سکولاری است. جمهوری اسلامی چه خوشش بیاید و چه نیاید، در دانشگاه های خود علم سکولار تحویل دانشجویان می دهد و با همین علم، اندیشه سکولار ناگاهانه و نامختارانه وارد اذهان جامعه می شود و هیچ هم قابل پیشگیری نیست. سفره ای است که در همه عالم گسترده است و ما هم البته از آن مصونیتی نداریم.
در کتاب هایی که درباره تاریخ سکولاریسم و سکولاریزاسیون نگاشته شده است، یکی از مقطع های مهم تحقق و حاکمیت سکولاریسم را تئوری داروین می دانند، چرا که در حقیقت تئوری داروین، یکی از قوی ترین سنگرهای دینداری را از دست دینداران گرفت. نظریه عموم دینداران بر این مبنا بود که آفرینش جانوران برای مصالح آدمیان است. این که گوسفندان این چنین آفریده شده اند براي اين است که ما از گوشت آن ها استفاده کنیم؛ این که اسب آفریده شده است تا سوار آن بشویم، گیاهان آفریده شده اند تا فلان داروها و ویتامین ها را برای انسان ها داشته باشند و ... تمامی این ها نظریاتی غایت گرایانه بود. کار داروین این بود که گفت اساساً چنین چیزی نبوده است. این دنیا خود به همین صورت پیش آمده و حال هم به این جا رسیده است؛ البته با همان پیچیدگی هایي که ویژه تئوری اوست. عین همین نظریه را در ژن ها نيز پیاده کردند، البته گاهی مخالفان قدرتمند دینی و علمی هم دارد، ولی به هر حال کم و بیش نظریه او، نظریه زنده و بی رقیبی در جهان معاصر محسوب می شود. تئوری داروین یک تبیین غیر دینی- الهی از پدیده های زیستی به دست می داد و به همین دلیل هم می گفتند كه داروین، نیوتن عرصه بیولوژی است. چرا که نیوتن یک تبیین غیر دینی- الهی از گردش سماوات و زمین و نیز گردش سیارات به دست داد كه به تعبیر لاپلاس، دیگر در آنجا حاجتی به فرضیه خدا نبود. عین همین کار را داروین در عرصه بیولوژی کرد و چنان پدیدارها را تبیین نمود که دیگر حاجتی به نظريه خدا نبود!
فیلسوفان هم در عرصه فلسفه همین کار را کردند. اصلاً تفاوت فلسفه با کلام یا عرفان همین است. فیلسوفان میکوشند تا جهان را بر اساس طبایع اشیا تبیین کنند. اساساً تفاوت فلسفه متافیزیکال با علم این است که در علم پدیدههای طبیعت را بر اساس قوانین علمی تبیین می کنند، اما در فلسفه بر وفق طبایع تبیین میکنند. فیلسوفان معتقدند که هر چیزی طبیعتی دارد و آن طبیعت خواص آن را تولید میکند. میان فلاسفه و همچنین فقها اصطلاحاتی است که می گویند: هر کجا فقیه در می ماند و نمی تواند پدیده ای را تبیین کند، این تعبیر را به کار می برد که "هذا شیء تبعداً" این دیگر یک امر تعبدی است. از قضا فیلسوف هم هر کجا که در می ماند. تعلیل به طبیعت می کند و می گوید: لابد طبیعت شیء چنین اقتضایی داشته است.
امروزه دیگر به لحاظ فیزیکی، وقتی سنگی در آب فرو می رود، کسی نمی گوید که طبیعت سنگ و طبیعت آب چنین اقتضا ميكند که این سنگ در این آب فرو برود و... حتماً یک تحلیل فیزیکی در میان است، مثلاً نیروهایی رانشی که آب به سنگ وارد می کند و نیروهایی که سنگ به آب وارد می کند و ... اما برای فیلسوفان این قبیل تبیین ها مطرح نبود، یعنی جهان، جهان طبایع بود. اگر مفهومی به نام فلسفه اسلامی درست باشد، این فلسفه اسلامی که برگرفته و مقتبس از فلسفه یونانی بود، به این معنا فلسفه کاملاً سکولاری بود و اصلاً بر سر این که فیلسوفان در تمدن اسلامی در هیچ وضعیتی جا نیفتادند و موجودات کاملاً مشکوک و مطرودی بودند و همواره باعث سوء ظن فقه ها و محدثان بودند، این بود که فلسفه اسلامی یک فلسفه سکولار بود؛ یعنی جهان پدیدارها را بر وفق تعلیمات دینی که هیچ، حتی بر وفق اراده خداوند هم تبیین نمی کردند؛ بلكه! معتقد بودند که همه چیزها را در جهان خداوند آفریده است، اما در تبیین پدیدارها به طبایع و ماهیت اشیا و خواص ذاتی اشیا مراجعه می کردند. بی خود نبود که ابن سینا می گفت: "خدا که زردآلو را زردآلو نکرده، فقط آن را موجود کرده است." یعنی ماهیت زردآلو، ماهیت زردالو است و اصلا مستقل از خداوند است. فلسفه اسلامی که بر گرفته از فلسفه یونانی بود همانند ریاضیات است. در ریاضی که شما نمیگویید اگر خدا بخواهد 2+2 میشود 4 در ریاضیات که انشاءالله و ماشاءالله نداریم، یک ضرورتی در آن جا هست که پای این قبیل عوامل متافیزیکی را کوتاه میکند. عین این ضرورت را فیلسوفان در عالم طبایع و ماهیت قايل بودند و می گفتند که آن ماهیت، اقتضائات ذاتی لاینفک و لایتخلفی ایجاد می کند که از آن ها تخلف روا نیست.
يكي از مدّعيانِ فلسفه، و از فروشندگانِ حكمت به قدرت، سالها پيش، در روزنامهي كيهان، سخني نوشت كه به شدّت موردِ تحسينْ و تصويبِ گردانندگانِ روزنامه قرار گرفت. او گفته بود «همه كس آزاد است كه حق را بگويد». ظاهرِ آزاديخواهانهي اين سخن، چنان بود كه دهانِ همهي آزاديخواهان را ميبست و آنان را خلع سلاح ميكرد. امّا باطنِ مُزوّرانهي آن، همان بود كه به كارِ كيهانيان ميآمد و ستايشِ آنان را برميانگيخت.
بلي همه كس آزاد است كه حق را بگويد. خدا را شكر كه همينقدر را دستِكم، قبول دارند و حقيقت را خاموش و مُرده نميخواهند. امّا همهي سخن درين است كه حقيقت چيست و كجاست و نزدِ كيست؟ اگر حقيقت، آشكار بود، اينهمه نزاعِ ديني و فلسفي وجود نداشت. و ميان هفتاد و دو ملّت، جنگ درنميگرفت، و «جُهود و مسلمان، نزاع نميكردند» و «هركسي از ظنّ خود يارِ» آن نميشد. نكند منظورشان اين باشد كه «حقّ» آن است كه نزد ماست و همه كس آزاد است كه حرفهاي ما را بزند، و اگر جز اين بگويد لايقِ آزادي نيست. بلي، منظورِ آن مدّعي هم، جز اين نبود و ستايشگرانِ او هم، سَمِّ قاتلِ نهفته در آن جمله را خوب ميشناختند و بهجا تحسين ميكردند. شما هيچ آزاديستيزي را پيدا نميكنيد كه با آن سخنِ ظاهر فريب، مخالف باشد.
به شما اجازه و آزادي ميدهد كه حقّ را بگوييد و بجوييد، امّا معيار و مصداقِ حق بودن را خودش مُعيّن ميكند. و شعاع دايرهي آزادي را به پرگارِ «حقيقتِ خوديافته» تقدير ميكند.
از آن تزويرِ آزاديكُش بگذريم و تصويرِ وفادارتري از آزادي را ترسيم كنيم. چطور است بگوييم «همهكس آزاد است حقّ را بجويد»؟ اين، بسي صادقتر و كارسازتر است. در جستجويِ حقيقت، روان شدن، مسبوق به اين فرض است كه حقيقت، روشن نيست و چه اعترافِ عزيز و عظيمي است اين اعتراف! و چه فروتنيِ حكيمانه و سقراطواري، در آن، موج ميزند.
بلي، آنچه مطلوب ماست آزادي در جستجوي حقيقت است. نوبتِ بيانِ حقيقت بعداً درميرسد. براي اين كار، دو راه بيشتر وجود ندارد: يكي تقليد و ديگري تحقيق. كساني هستند كه به گمانِ خود، حقيقت طلبند امّا همهي حقيقت را فقط از مرجع و منبع خاصّي طلب ميكنند و به آن خرسندند. اين كار، معنايي جز تقليد ندارد و برابر است با فروختنِ عقلِ خود و به دنبالِ آن، آزاديِ خود به ديگري، و آسوده از زحمتِ تحقيق نشستن. مقلّدان، نه صورتاً نه مادّتاً، نه ظاهراً نه باطناً، خواهانِ آزادي نيستند و نداي آزاديخواهي سر نميدهند، و چنين مقولهاي برايِشان، از بُن، ناآشناست.
امّا رها كردنِ تقليد و حقيقتجوييِ مُجِدّانه، آزادي را با تمام قامت، در دستورِ كار قرار ميدهد. يك محقّقِ راستين، جز دلي حقيقتجو و روشي كارساز و آزاديِ سخاوتمندانه چه لازم دارد؟ نيّتِ پاك و ذهنِ بيغرض، كافي نيست، روشمندي و روششناسي هم، لازم است. امّا اين هر دو، بدون آزادي به كاري نميآيند و گوهرِ نابِ حقيقت را از دريايِ واقعيّت، صيد نميكنند. ذهنِ بيغرض چون لوحِ سپيدِ كاغذ است و روششناسي، چون قلم، امّا بدون مُرَكّبِ آزادي، اين صفحه، همچنان سپيد باقي خواهد ماند.
پس، آزادي و حقيقت هم عِناناند. و يكديگر را صدا ميزنند و روز و شب، چون روز و شب، بهدنبالِ هم ميدوند.
آنكه گذشتگان ميگفتند «حقيقت ما را آزاد خواهد كرد» سخني باطل نبود، امّا ناتمام بود. وقتي آن سخن كامل خواهد شد كه بر آن بيفزاييم و «آزادي ما را به حقيقت خواهد رساند».
حال، اگر درست است كه: «همه كس آزاد است كه حقّ را بجويد»، و حقّ در رَحِمِ آزادي پرورش مييابد، آنگاه به حُكمِ منطق و به طريقِ اولي، اينهم درست است كه بگوييم: «همهكس آزاد است كه خطا كند». چون در جستجو، اُفت و خيز هست، كمال و نُقصان هست، راه و چاه هست، خستگي و نشاط هست، و هزار نكتهي باريكتر از مو هست، و هيچ آفريده، مصون از خطا نيست. پس جواز و رُخصتِ حقيقتطلبي، عينِ جواز و رخصتِ لغزشكاري است. لغزشها در صِراطِ حقيقت، همانقدر مهماند كه صوابها، و هَزيمتها بهقدرِ ظفرها ارزش دارند، و نقشِ سود و زيان درين راه يكي است. و درين جاست كه همنوا با حافظ، به جرأت ميتوان گفت «كه مستحقِ كِرامت گناهكارانند». و آنكه ميخواهد گناه و خطا نكند، به كرامتِ حقيقت و فضيلت، ظفر نخواهد يافت. و بهقول مولانا:
تاجرِ ترسنده طبعِ شيشه جان در طلب، نه سود بيند نه زيان
بل زيان بيند كه محروم است و خوار نور، او نوشد كه باشد شعلهخوار
به سراغِ دانشگاه ميآييم. نميگويم دانشگاه، خانه و مخزنِ حقيقت است. و نميگويم كه دانشگاه، مسجد و مَعبدِ حقيقت است. هيچكدامِ اينها نيست و نبايد باشد. دانش، نه خازن ميخواهد نه عابد. دانشگاه، جستجوگاهِ حقيقت است و چون چنين است و چون حقيقتجويي با آزادي ملازمه دارد، اگر يكجا، به حكمِ سرشت و ساختار، مستحقِ آزادي باشد، آنجا، دانشگاه است و آزاديِ آكادميك، معنايي و مبنايي جز اين ندارد. اگر آزادي را از حقيقتجويانِ دانشگاه بگيرند، آنرا بَدَل به قربانگاهِ دانش كردهاند. آزاديستيزان را بهدرستي، بايد حقيقتستيزان خواند چون آزادي، مَعبَرِ حقيقت است و بستنِ راه آزادي، بُريدنِ نَفَسِ حقيقت است.
دانشگاهيان، اگر آزادانه و حقيقتجويانه و با آگاهي از احتمالِ لغزيدن، بحث و جدالِ ديني و فلسفي و سياسي نكنند، و در اُفت و خيزها، راهِ كمال نپيمايند، و از اشتباهاتشان، درس نگيرند، و جرأتِ خطا كردن پيدا نكنند، چگونه جرأتِ دانستن و فرصتِ دانستن پيدا خواهند كرد؟
خندهدارتر از اين، چيزي نيست كه كساني اينك از حوزه به دانشگاه ميآيند تا به خيالِ خود، حقايقِ كشف شده و ثابت شده و انبار شده در جاي ديگر را براي دانشگاهيان به ارمغان بياورند و از آنان، تسليم و تَعبُّد بطلبند! دانشگاهيان بايد اين خِرمَن تعبّد و تسليم را به صاعقهي سؤال بسوزانند و با دليريِ خردورزانه، وامِ حقيقت را بُگزارند.
هين قَفَس برگير تا اين يك نَفَس باقي است ما را
اين يقينِ سينه سوزم بس كه در حبسِ گمانم
شعارِ دانشطلبانه و حقيقتجويانهي دانشگاهيان، همواره همين خواهد بود كه:
جرأتِ دانستن، داشته باش.
آزادي، ما را به حقيقت خواهد رساند.
آزاديستيزي، عين حقيقتستيزي است.
نقد كردن، بهترين راه فهميدن.
والسلام
" قومی متفکرند اندر ره دين
قومی بگمان فتاده در راه يقين
ميترسم از آنکه بانگ آيد روزی
کای بيخبران راه نه آنست و نه اين "
خيام
سلام
جملات زیر را در کتاب اندیشه های ماندگار نوشته وین دایر دیدم.
برای من جالب بود گفتم شاید گذاشتنشان در وبلاگ مفید واقع بشه .
وقتی اضطراب سراپای وجودتان را فرا گرفته از خود بپرسید :آیا برای رفع این مساله و تنگنا کاری از دست من بر می آید؟ اگر پاسخ منفی است .این وضعیت را رها کرده و به حال خود واگذارش کنید و اگر کاری از دستتان ساخته است تغییر مسیر بدهید و در جهت رفع آن تلاش کنید .به هر حال پاسخ به پرسش فوق عادت نگرانی را از وجودتان رفع خواهد کرد.
دشوارترین مسایلی که از حل و فصل آن عاجز هستید را به خدا واگذار کنید.
هنگام گرفتار شدن در احساسات و هیجانات منفی نظیر غم و اندوه و آه و حسرت و یا گریستن که در این شعر به آن تاکید شده از خود بپرسید: به واقع چه کسی مایل است در چنین شرایطی با من معاشرت و مصاحبت کند؟ آنگاه بتدریج گره از ابروان بگشایید و از آن فضای فکری فاصله بگیرید.
هنگامی که قصد دارید با خشونت بیشتر به رفتار خشونت آمیز فردی واکنش نشان دهید خود را غافلگیر کنید و متعهد شوید که با پیروی از رهنمودهای پیشوایان معنوی وسیله ای برای بسط و توسعه صلح و آرامش باشید.
باید کمتر سخن گفت .از پند و موعظه کاری ساخته نیست .پس چه باید کرد؟ جارویی بر دارید و خانه یکنفر را تمیز و نظیف کنید .این به اندازه ی کافی گویاست.
مادر ترزا
راهبه ای در شهر کلکته که نخست در مقام معلم تاریخ و جغرافیا خدمت کرد.و سپس صومعه را ترک و به یاری فقرا و درد مندان این خطه پرداخت و با آنان زندگی کرد.او و دستیارانش در سال 1950 انجمنهای خیریه را پایه گذاری کردند.
مادر ترزا که تجسم کامل و مهربانی و عطوفت بود به ما اندرز می دهد که باید کمتر صحبت کرد.و بیشتر به عمل روی آورد.
گاه ضرورت دارد که برای تفهیم نکته ای .با رفتارهای مناسب و موثر آن را در ذهن طرف مقابل جا بیندازیم. ضرب المثل قدیمی :(می شنوم .فراموش می کنم .میبینم به خاطر می آورم.انجام می دهم درک می کنم ).نه تنها در مورد آنچه می خواهید بیاموزید بلکه در باره ی شیوه ای که دوست دارید با شما رفتار شود نیز صادق است .
از کتاب انديشه های ماندگار:وين داير
كوچك مشمار هيچ كار خوبي را.(حضرت محمد(ص))
ترس از كارهاي ناشايست و زشت، ترس نباشد بلكه شجاعت است.(بن جانسون)
سزاوار نيست كه مومن به خواري و پستي تن دردهد.(حضرت محمد(ص))
همداستان مشو و كسي را به نام زشت مخوان.(لقمان حكيم)
اگر مرد در راستي از تيرهم راست تر باشد بازهم كساني هستند كه از او عيبجويي كنند.(حضرت محمد(ص))
به جز پيروي از حق، عقل انسان به كمال نرسد.(امام حسين (ع))
اگر دستم را در دهان اژدها فرو برم خوشتر دارم از ناكسي كه تازه به مقام رسيده حاجت طلبم.(حضرت محمد(ص))
اگر من پانصد سر داشته باشم همه را در راه حق ميدهم و حاضر نيستم از عقيده و ايمان خود دست بردارم.(مارتين لوتركينگ)
اگر دانش به ستاره پروين آويخته باشد مردان فارس به آن مي رسند.(حضرت محمد(ص))
آنكه وام مي گيرد و انديشه واپس دادن ندارد چنان است كه دزدي كرده است.(زرتشت)
با یاد آوری جمله معروف آلبرت انیشتین که گفت:(( روح های بزرگ همواره با مخالفتهای خشونت آمیز ذهن های میانه حال رو به رو هستند))
امید را در خود نگه دارید.
غم را دیدم که پیاله ای پر از غصه سر می کشید.صدایش کردم و گفتم: شیرین است .این طور نیست؟
با ترشرویی پاسخ داد: تو با این دخالت .کسب و کارم را از رونق انداختی.چگونه می توانم از این پس اندوه را به تو بفروشم.در حالی که می دانی غم موهبت است و نه مصیبت. (جلال الدین رومی)
از کتاب اندیشه های ماندگار
| ||
|
دينشناسي دكتر سروش، "دينشناسي عرفاني" است. از ديدگاه او "تحليل عرفاني دين" تنها تحليل شايسته و بايستهي حقيقت دين است و به ديگرسخن، بهترين "پنجرهاي" كه ميتوان به سوي "حقيقت دين" گشود، "پنجرهي عرفاني" است و ممكنترين راه آن است كه حقيقت دين را بر مبناي "تجربههاي ناب عارفانه" دريابيم.1 اين سخت بدين معناست كه فهم عقلاني و فلسفي دين محال است و نصيب عقل در قلمرو دين تنها "حيراني" است. |

اميدورارم که ما نسبت به دنیای اطرافمان حساس باشیم و چشمانمان را به روی حقایق نبندیم.

ودر هر پست و مقامی که هستیم به فکر هم نوعان و به خصوص فقرا باشیم .

و شکر گزار تمامی امکانات و موقعیت خود باشیم .
رویای یک خمار بود جامی زدن با آن صفا
یا آنکه مدهوش رخش بودم به خاطر بی ریا اما شنیدم خوش سخن افلاکیان را از سما
ازعرش می آید ندا هو لا اله الا اله
شب بود و من تنهاترین در پیش آن زیباترین
مات وجود آن وجود اولی تر از هر بهترین
در گردش چشمان او می مست بود ومن غمینخود گفتگو کردم چنین او از کجا من از کجا
ازعرش می آید ندا هو لا اله الا اله
گفتم به عشقش جان دهم جانم چه بی مقدار بو د
در پیش او دل خون کنم خونابه ها بسیار بود
سودای او در سر زنم عاشق سری بر دار بودفریاد از هجرش کشم تا راز گردد برملا
ازعرش می آید ندا هو لا اله الا اله
از گفتگو فارغ شدم محو تماشایش شدم
سر وقدش را صد هزار قربان به رعنایش شدم
از خیرگی این نظر در دیده رسوایش شدم ناگه نظر بر من نمود برداشت رو انداز را
از عرش می آید ندا هولا اله الا اله
در راه او ازخود شدم بی خویش سائل گشته ام
ما ومنی بر هم زدم با نام او دل بسته ام
ازراه افتادم چو من بر درب او بنشسته ام
با سوز دل یادش کنم هر دم زنم حق را صدا
از عرش می آید ندا هو لا اله الا اله
ای عاشقان ای عاشقان میخانه را احیا کنید
دردی کشان دردی کشان بزم طرب برپا کنید
لولی وشان لولی وشان مستانه پرغوغا کنیداز دل مغنی ساز کن امکان این آواز را
از عرش می آید ندا هو لا اله الا اله
خیلی از دختر پسرای جوان که قصد ازدواج داشتند، علاقمند بودند که اجرای عقد توسط آقای خاتمی صورت پذیرد. آقای خاتمی هم هر چندی یکبار عقد چندین زوج را یک جا انحام میداد. اولویت هم با فرزندان شهدا،کارمندان ریاست جمهوری واصحاب فرهنگ وهنر بود. در روزهای عقد اتفاقات جالبی می افتاد.از رسم های دختران ایرانی این است که وقتی میخواهند از آنان وکالت بگیرند لااقل در ظاهر به راحتی جواب بله نمیدهند. آقای خاتمی هم میگفت گل چیدن واینها نداریم. یکبار مادر دختر خانمی به وی گفته بود باید بعد از سه بار جواب بله را بگوئی.اوهم بعد از سئوال آقای خاتمی جواب نداد. وقتی آقای خاتمی گفت که من یکبار بیشتر نمیپرسم وبه شوخی گفت اگه جواب ندی، میروم. زد زیر گریه وگفت تقصیر مامانمه. وگفت بله.کلی خندیدیم.یکی هم که شنیده بود آقای خاتمی یکبار بیشتر نمیپرسد تا آقای خاتمی گفت خانم فلانی آیا .. وهنوز تکمیل نکرده بود با عجله گفت بله. گفتیم چقدر دستپاچه.عروس خانم هم که دید بد جوری سه شده باز گفت تقصیر مامانمه که.گفته اقای خاتمی را نباید معطل کرد.بیچاره مامان ها. بعضی ها اصرار دارند که در موقع اجرای عقد چادر سفید بپوشند ومیپوشند. یکبار یکی دوست داشت چادر سفید بپوشد ونمیدانست امکانش هست . چادرش زیر بغلش بود. آقای خاتمی گفت میتوانی چادر سفیدت را بپوشی. طفلک نمیدانست درچنین جمعی نباید روسری را هم بردارد. مهریه های بعضی هنرمندان هم عجیب غریب بود.یکبار یک خانم هنرمند مهریه خود را نیم کیلو بال مگس قرار داده بود. آقای خاتمی هم آن را قبول نکرد. البته هزار شاخه گل نرگس هم بوده که انصافا وواقعا هنر مندانه است. معمولا بعد از پایان عقد آقای خاتمی چند تا دعا میکند. یکی از دعاهای معمولش این است که انشاءالله سالهای سال باهم با تفاهم زندگی کنید. یکبار در آن روزهای سخت که فشار های طاقت فرسا روی اقای خاتمی بود واصلا نمیتوانست تمرکز کند، بعد از عقد گفت انشاءالله سالهای سال باهم ازدواج کنید. عروس وداماد که رفتند این اشتباه آقای خاتمی باعث شد که کمی در مورد مفهوم این دعا شوخی کنیم و لبخندی بر لبانش جاری شدودر عقد نفر بعد دعا را اشتباه نگفت!. در بین این همه عقد که شیرین بود ومبارک یکبار یک دختر و پسر تنها آمده بودند. آقای خاتمی از پدر ومادر آنها بخصوص پدر دخترکه باید اجازه دهد پرسید. هر دو زدند زیر گریه. ظاهرا درروزهای آخر بین آنها اختلاف افتاده بود. میدانستند که نمیشود عقد خوانده شود. گفتند از این فرصت برای دیدار آقای خاتمی استفاده کردیم. قرارشد بعدا بیایندکه نفهمیدم چه شد.خدا کند که مشکل خانواده هاشان حل شده باشد.به خاطر دقت آقای خاتمی در امور قانونی عقدها اقای رمضانی همکار باوفای آقای خاتمی که کار های عقد ها راهم برنامه ریزی میکند میگفت جوری کارهارایاد گرفته ام که بعد از ریاست جمهوری میتوانم دفتر ازدواج وطلاق بزنم!بدون پذیرش شرایط ضمن عقد که در عقدنامه ها آمده و همه به نفع خانمهاست هم آقای خاتمی عقد کسی را اجرا نمیکند. امید که شادی و سرافرازی همیشه همراه جوانان ایرانی باشد
هر از چندگاهی که همرزمان دوران دفاع مقدس به بهانه ای گرد هم جمع می شوند، خواسته و ناخواسته زبانشان به ذکر خاطرات آن دوران به یادماندنی گشوده شده ، با حسرت آن ها را بازگو می کنند. همین ماه رمضان بود، همه همرزمان در منزل فرمانده دوران جهاد الهی خود جمع بودند. پس از اقامه نماز و افطار، طبق سنت همه ساله جمع صمیمی یاران روزهای سخت ولی شیرین آن روزگاران دوباره حلقه شد. چهره فرماندهان را انسان ناخود آگاه در هیبت همان روزها می دید، وقتی این حلقه تشکیل می شود، همه همان برادرهای صمیمی دوران دفاع و قرارگاه های میدان جهاد و فداکاری می شوند؛ و کوپال ها، درجه ها و منصب ها به کناری زده می شود، صمیمی تر از همیشه یکدیگر را در آغوش می گیرند.
محسن رضایی نمی تواند علاقه ویژه خودش به حاج احمد کاظمی را مخفی نگه دارد و از حاج احمد می خواهد برای یاران قدیمی خاطره تعریف کند.او اصرار می کند که حاج احمد خاطره آخرین وداعش با آقا مهدی باکری را دوباره و صد باره روایت کند. طبق معمول حاج احمد سعی می کند این کار را به دیگران بسپارد. به اسم می گوید: علی آقای فضلی خاطره بگوید ، حاج قاسم سلیمانی بگوید ، آقا مرتضی شما بگو، اما همه دوست دارند احمد با همان لهجه شیرین و با آن چهره دوست داشتنی که گاهی هم با کمی خجالت زدگی زیبا تر و دلنشین تر می شد حرف بزند. بالاخره او شروع می کند.
حاج احمد کاظمی آخرین فرمانده در عملیات بدر بود که قبل از شهادت آقا مهدی باکری با او صحبت کرده بود. شاید هم آقا مهدی آخرین کلماتش را با حاج احمد در میان گذاشته بود. بعد از آن آخرین تماس بین این دو دیگر صدایی از شهید باکری شنیده نشده. حاج احمد که زیر تصویر بر دیوار نصب شده شهید باکری و دیگر فرماندهان شهید نشسته و خاطره را روایت می کند، آن قدر با حسرت حرف می زند که با همه وجود لمس می کنی هر لحظه آرزوی رسیدن به آقا مهدی را در دل دارد. او می گوید که آقا مهدی با چه اشتیاقی در آستانه وصال معبود و معشوق همیشگی اش با او حرف می زده. وقتی می خواهد جملاتش را تمام کند وبگوید دیگر از آن طرف بی سیم صدایی نیامد، بغض راه گلویش را می گیرد. احمد و مهدی خیلی با هم رفیق بودند. لشکر 8 نجف و لشگر 31 عاشورا دو بازوی توانمند سپاه اسلام بودند که این دو، فرماندهان آن بودند.
حاج احمد گفت: اجازه بدهید حاج قاسم هم حادثه جالبی را که این روزها در مورد جنازه یک شهید بسیجی در عراق اتفاق افتاده را برای دوستان نقل کند. حاج قاسم هم نقل می کند که چگونه یک بسیجی شهادت خود را در جبهه پیش بینی می کند و با استفاده از کارت و پلاک یک اسیر عراقی زمینه دفن جنازه خود را در کربلا فراهم می کند و حال سال ها پس از مفقودیت ، یک خانواده عراقی آدرس قبر او را در کربلا به حاج قاسم رسانده اند تا به خانواده اش خبر دهد.
وقتی از بسیجی ها حرف زده می شد، حاج احمد با ولع خاصی گوش ها را تیز می کرد و انگار به همه عالم فخر فروخت که سال های عمرش را بسیجی ها سپری کرده و حالا هم که فرمانده نیروی زمینی سپاه است، بسیجی مانده است. او بسیجی زیستن را افتخار خود می دانست و شجاعت و صداقت و اخلاص و فداکاری بسیجی وار او همیشه در رخسارش موج می زد.
... گر چه هیچ کس نمی دانست این آخرین افطاری جمع صمیمی فرماندهان است که احمد کاظمی برای رفقایش خاطره می گوید، چهره حاج احمد اما حکایت از آن می کرد که این سردار بزرگ خیلی برای باکری دلتنگ شده است. دعای او برای این که شهادت نصیبش شود خیلی خالصانه و با دلی پر از حسرت به زبانش جاری شد....
متن کامل را در ستون يادداشت بخوانيد.
*دکتر علی شریعتی
| عرفات، نام منطقه وسيعى است با مساحت حدود 18 كيلومتر مربع در شرق مكه معظمه، اندكى متمايل به جنوب كه در ميان راه طائف و مكه قرار گرفته است. زائران بيتالله الحرام در روز عرفه - نهم ذى حجّه - از ظهر تا غروب در اين منطقه حضور دارند. در نقلى آمده است كه آدم و حوّا(ع) پس از هبوط از بهشت و آمدن به كره خاكى، در اين سرزمين همديگر را يافتند و به همين دليل، اين منطقه «عرفات» و اين روز «عرفه» نام گرفته است.1 عرفه، از عيدهاى بزرگ است؛ هر چند عيد ناميده نشده است و روزى است كه حق تعالى بندگان خويش را به عبادت و طاعت خود دعوت كرده، سفره جود و احسان خود را براى آنها گسترده است. شيطان در اين روز، از همه اوقات خوارتر و حقيرتر و خشمناكتر است. روايت شده كه حضرت زينالعابدين(ع) در روز عرفه صداى فقيرى را شنيد كه از مردم كمك مىخواست. حضرت فرمود: واى بر تو! آيا دست نياز به سوى غير خدا دراز مىكنى؛ در حالى كه اميد مىرود در اين روز بچههايى كه در شكم مادر هستند، مورد فضل و لطف الهى قرار گيرند و سعادتمند گردند؟2 در روايتى از حضرت صادق(ع) آمده است: «كسى كه در ماه رمضان آمرزيده نگردد تا رمضان آينده آمرزيده نمىگردد؛ مگر اين كه روز عرفه را درك كند».3 بهترين عمل در روز عرفه دعا است و در ميان روزهاى سال، اين روز براى دعا امتياز ويژهاى دارد. روز عرفه داراى دعاهاى فراوانى است؛ ولى در اين ميان، دعاى عرفه امام حسين(ع) داراى جايگاه ممتاز و ويژه است و در واقع، نابترين و عميقترين معارف الهى و توحيدى در اين دعا، بر زبان سالار شهيدان(ع) جارى گشته است. عصر روز عرفه امام حسين(ع) با گروهى از خاندان و فرزندان و شيعيان، با نهايت خاكسارى و خشوع از خيمه بيرون آمدند و در جانب چپ كوه ايستادند. امام(ع) چهره مبارك خود را به سوى كعبه گردانيد مانند مسكين نيازمندى كه غذا مىطلبد، دستها را برابر صورت خود گرفت و دعايش را چنين آغاز كرد: «الحمدلله الذى ليس لقضائه دافع و لا لعطائه مانع و لا كصنعه صانع و هو الجواد الواسع؛ سپاس خداوندى را سزاست كه چيزى قضايش را دور نمىسازد و از عطا و بخشش او جلوگيرى نمىكند و هيچ آفرينندهاى آفرينش او را ندارد و او سخاوتمندى بىانتهاست.» حضرت(ع) سپس به بيان گوشهاى از نعمتهاى بى پايانِ خداوند كه انسان را در تمام مراحل رشد و تكامل در برگرفته، مىپردازد و مهربانى مادران و دايهها و مواظبت و پرستارى و دلسوزى آنان را از الطاف و عنايتهاى خداوند مىشمرد؛ سپس به لزوم شكر نعمتهاى الهى اشاره مىكند و خود را از اداى يك شكر نيز عاجز و ناتوان مىبيند. هر فرازى از اين دعا، دريچهاى از نور و توحيد و عشق و محبت به خداوند را به سوى دل انسان مىگشايد و عباراتِ دعا و محتواى آن، نشان مىدهد كه امام حسين(ع) در حال اين دعا يك سره از خود و عالم غافل گشته، تمام جهان را به يك سو نهاده، با همه وجود حضور خداوند و احاطه و اشراف او به همه ذرات هستى و نفوذ علم و قدرت و حيات او را بر تك تك ذرات و موجودات عالم مشاهده مىنمايد و آن چه را كه ديده، بر زبان آورده است. امام حسين(ع) مىخواهد با اين نيايش، انسان و خدا را بشناساند و نزديكى آن را به هم بنمايد. او با اين نيايش، منطقىترين و واقعىترين رابطه انسان با خداوند بى چون را توضيح مىدهد. دعاى عرفه سيدالشهداء(ع) سراسر نور و عرفان پروردگار است و آميزهاى از شور و عشق و محبت و معرفت به ذات پاك خداوند است. در فرازهاى اين دعا، امام حسين(ع) با خداوند چنين عاشقانه زمزمه مىكند: خداوندا! اجازه فرما تا دمى چند در برابرت به زانو درافتم و قطراتى از اقيانوسِ جان، نثار بارگاهت نمايم. خيال دورى راه تا درگاه جمالت خسته و فرسودهام كرده است: از گِل آدم شنيدم بوى تو راهها پيمودهام تا كوى تو خدايا! موجوداتى كه در هستى خود نيازمند تو هستند، چگونه مىتوانند راهنماى من به سوى تو باشند؟ پروردگارا! آيا حقيقتى غير از تو آن روشنايى را دارد كه بتواند تو را بر من آشكار سازد؟ كى از نظر غايب و پنهان بودهاى كه نيازمند راهنمايى به سوى خود باشى و چه وقت از من دور بودهاى تا نمودهاى جهان مرا به تو برساند؟ همه عالم به نور توست پيدا كجا گردى تو از عالم هويدا؟ خدايا! روشنايى جمال و جلالت در جهان هستى آشكارتر از هر چيز است و وجودِ تو خِفا و پوشيدگى ندارد تا چراغى سر راه بگيرم و بارگاه ربوبى تو را جست و جو نمايم و يا دليلى را راهنماى خود به سوى تو قرار دهم؛ چون فروزنده چراغ تو و سازنده دليل و راهنما، تويى. خداى من! چشمى كه تو را بر خود نگهبان و مراقب نبيند، كور و فرو بسته باد و بندهاى كه از متاع محبت تو بى بهره باشد، سرمايه باخته و ورشكسته باد. ديدهاى كان چهره روشن نبيند كور باد خاطرى كَز توست خالى، تيره و بى نور باد امام حسين(ع) با اين دعا روحى تازه به كالبد عرفات دميد و اين نغمه خوش آسمانى و آواى دلانگيز ملكوتى را تا ابد در سينه سيناى عرفات به يادگار گذاشت. از صداى سخن عشق نديدم خوشتر يادگارى كه در اين گنبد دوّار بماند صحراى عرفات كالبد و جسم امام حسين(ع) روحِ آن است و به همين دليل حق تعالى، در روز عرفه پيش از آن كه به اهل موقفِ عرفات نظر لطف كند، به زائران قبر پاك حسين(ع)4 نظر رحمت مىافكند.5 پى نوشت: 1. رسول جعفريان، آثار اسلامى مكه و مدينه، نشر مشعر. 2. مفاتيح الجنان، اعمال روز عرفه. 3. همان، فضيلت ماه مبارك رمضان. 4. مفاتيح الجنان، زيارت امام حسين(ع) در روز عرفه. 5. در اين مقاله از كتاب نيايش حسين(ع) تأليف علامه فقيد محمدتقى جعفرى، استفاده فراوان شده است. |
|
|
فرا رسید ن عید بزرگ قربان را به همه موحدان جهان تبریگ می گویم
| عرفات نام جايگاهي است كه حاجيان در روز عرفه ( نهم ذي الحجه ) در آنجا توقف مي كنند و به دعا و نيايش ميپردازند و پس از برگزاري نماز ظهر و عصر به مكه باز ميگردند و وجه تسميه آنرا چنين گفته اند كه جبرائيل عليه السلام هنگامي كه مناسك را به ابراهيم مي آموخت ، چون به عرفه رسيد به او گفت «عرفت» و او پاسخ داد آري ، لذا به اين نام خوانده شد و نيز گفته اند سبب آن اين است كه مردم از اين جايگاه به گناه خود اعتراف ميكنند و بعضي آن را جهت تحمل صبر و رنجي ميدانند كه براي رسيدن به آن بايد متحمل شد . چرا كه يكي از معاني «عرف » صبر و شكيبايي و تحمل است . فرهنگ دهخدا / ج 10 جديد / ص 15818 آدم (ع) در عرفات فَتَلَقي آدَمُ مِنْ رَبِّه كَلماتًُ فتابَ عَليهِ اِنَّه’ هو التَّوابُ الرّحيمْ آدم از پروردگارش كلماتي دريافت داشت و با آن بسوي خدا بازگشت و خداوند، توبه او را پذيرفت، چه او توبه پذير مهربان است. طبق روايت امام صادق(ع)، آدم (ع) پس از خروج از جوار خداوند، و فرود به دنيا، چهل روز هر بامداد بر فرار كوه صفا با چشم گريان در حال سجود بود، جبرئيل بر آدم فرود آمد و پرسيد: چرا گريه مي كني اي آدم؟ ـ چگونه مي توانم گريه نكنم در حاليكه خداوند مرا از جوارش بيرون رانده و در دنيا فرود آورده است. ـ اي آدم به درگاه خدا توبه كن و بسوي او بازگرد. ـ چگونه توبه كنم؟ جبرئيل در روز هشتم ذيحجه آدم را به مني برد، آدم شب را در آنجا ماند. و صبح با جبرئيل به صحراي عرفات رفت، جبرئيل بهنگام خروج از مكه، احرام بستن را به او ياد داد و به او لبيك گفتن را آموخت و چون بعد از ظهر روز عرفه فرا رسيد تلبيه را قطع كرد و به دستور جبرئيل غسل نمود و پس از نماز عصر، آدم را به وقوف در عرفات واداشت و كلماتي را كه از پروردگار دريافت كرده بود به وي تعليم داد، اين كلمات عبارت بودند از: سُبحانَكَ اللهُمَ وَ بِحمدِك لا الهَ الاّ اَنْتْ عَمِلْتُ سوء وَ ظَلَمْتُ نَفْسي وَ اِعْتَرِفْتُ بِذَنبي ِغْفرلي اِنَّكَ اَنْتَ اَلغَفور الرّحيمْ خداوندا با ستايشت تو را تسبيح مي گويم جز تو خدايي نيست كار بد كردم و بخود ظلم نمودم به گناه خود اعتراف مي كنم. تو مرا ببخش كه تو بخشنده مهرباني آدم (ع) تا بهنگام غروب آفتاب همچنان دستش رو به آسمان بلند بود و با تضرع اشك مي ريخت، وقتيكه آفتاب غروب كرد همراه جبرئيل روانه مشعر شد، و شب را در آنجا گذراند. و صبحگاهان در مشعر بپاخاست و در آنجا نيز با كلماتي به دعا پرداخت و به درگاه خداوند توبه گذاشت...... حضرت ابراهيم (ع) در عرفات در صحراي عرفات، جبرئيل، پيك وحي الهي، مناسك حج را به حضرت ابراهيم (ع) نيز آموخت و حضرت ابراهيم (ع) در برابراو مي فرمود: عَرِفتُ ، عَرِفتُ (شناختم، شناختم). پيامبر اسلام (ص) در عرفات: و نيز دامنه كوه عرفات در زمان صدر اسلام كلاس صحرايي پيامبر اسلام (ص) بود و بنا به گفته مفسرين آخرين سوره قرآن در صحراي عرفات بر پيغمبر (ص) نازل شد و پيغمبر اين سوره را كه از جامعترين سوره هاي قرآن است و داراي ميثاق و پيمانهاي متعدد با ملل يهود، مسيحي و مسلمان و علماي آنها مي باشد، و قوانين و احكام كلي اسلام را در بر دارد، به مردم و شاگردانش تعليم فرمود. و طبق مشهور ميان محدثان پيامبر (ص) در چنين روزي سخنان تاريخي خود را در اجتماعي عظيم و با شكوه حجاج بيان داشت: ...... اي مردم سخنان مرا بشنويد! شايد ديگر شما را در اين نقطه ملاقات نكنم. ....... شما به زودي بسوي خدا باز مي گرديد. در آنجهان به اعمال نيك و بد شما رسيدگي مي شود. من به شما توصيه مي كنم هركس امانتي نزد اوست بايد به صاحبش برگرداند. ......... هان اي مردم بدانيد ربا در آئين اسلام اكيداً حرام است........... از پيروي شيطان بپرهيزيد. ......... به شما سفارش مي كنم كه به زنان نيكي كنيد زيرا آنان امانتهاي الهي در دست شما هستند، و با قوانين الهي بر شما حلال شده اند. ......... من در ميان شما دو چيز بيادگار مي گذارم كه اگر به آندو چنگ زنيد گمراه نمي شويد، يكي كتاب خدا و ديگري سنت و (عترت) من است. هر مسلماني با مسلمان ديگر برادر است و همه مسلمانان جهان با يكديگر برادرند و چيزي از اموال مسلمانان بر مسلماني حلال نيست مگر اينكه آنرا به طيب خاطر به دست آورده باشد. برگزيده اي از دعاي امام حسين (ع) در عرفه: 1ـ ستايش حق تعالي: ستايش سزاوار خداوندي است كه كس نتواند از فرمان قضايش سرپيچد. و مانعي نيست كه وي را از اعطاي عطايا، باز دارد. و صنعت هيچ صنعتگري بپاي صنعت او نرسد. بخشنده بيدريغ است. اوست كه بدايع خلقت را بسرشت. و صنايع گوناگون وجود را با حكمت خويش استوار ساخت....... 2ـ تجديد عهد و ميثاق با خدا: پروردگارا بسوي تو روي آورم. و به ربوبيت تو گواهي دهم. و اعتراف كنم كه تو تربيت كننده و پرورنده مني. و بازگشتم بسوي توست. مرا با نعمت آغاز فرمودي قبل از اينكه چيز قابل ذكري باشم....... 3ـ خود شناسي: و قبل از هدايت مرا با صنع زيبايت مورد رأفت و نعمتهاي بيكرانت قرار دادي. آفرينشم را از قطره آبي روان پديد آوردي. و در تاريكيهاي سه گانه جنيني سكونتم دادي: ميان خون و گوشت و پوست. و مرا شاهد آفرينش خويش نگرداندي و هيچيك از امورم را بخودم وا نگذاشتي........ 4ـ راز آفرينش انسان: ولي مرا براي هدفي عالي يعني هدايت (و رسيدن به كمال) موجودي كامل و سالم بدنيا آوردي. و در آن هنگام كه كودكي خردسال در گهواره بودم، از حوادث حفظ كردي. و مرا از شير شيرين و گوارا تغذيه نمودي. و دلهاي پرستاران را بجانب من معطوف داشتي. و با محبت مادران به من گرمي و فروغ بخشيدي........ 5ـ تربيت انسان در دانشگاه الهي: تا اينكه با گوهر سخن مرا ناطق و گويا ساختي. و نعمتهاي بيكرانت را بر من تمام كردي. و سال به سال بر رشد و تربيت من افزودي. تا اينكه فطرت و سرنوشتم، به كمال انساني رسيد. و از نظر توان اعتدال يافت. حجتت را بر من تمام كردي كه معرفت و شناختت را به من الهام فرمودي....... 6ـ نعمتهاي خداوند: آري اين لطف تو بود كه از خاك پاك عنصر مرا بيافريدي. و راضي نشدي اي خدايم كه نعمتي را از من دريغ داري. بلكه مرا از انواع وسائل زندگي برخوردار ساختي. با اقدام عظيم و مرحمت بيكرانت بر من. و باحسان عميم خود نسبت به من، تا اينكه همه نعماتت را درباره من تكميل فرمودي...... 7ـ شهادت به بيكراني نعمت هاي الهي: الهي! من به حقيقت ايمانم، گواهي دهم. و نيز به تصميمات متيقن خود و به توحيد صريح و خالصم و به باطن ناديدني نهادم. و پيوستهاي جريان نور ديده ام. و خطوط ترسيم شده بر صفحه پيشاني ام، و روزنه هاي تنفسي ام، و نرمه های تيغه بيني ام. و آوازگيرهاي پرده گوشم و آنچه در درون لبهاي من پنهان است...... 8ـ ناتواني بشر از بجا آوردن شكر الهي: گواهي مي دهم اي پروردگار كه اگر در طول قرون و اعصار زنده بمانم و بكوشم تا شكر يكي از نعمات تو بجا آورم، نتوانم مگر باز هم توفيق تو رفيقم شود، كه آن خود مزيد نعمت و مستوجب شكر ديگر، و ستايش جديد و ريشه دار باشد........... 9ـ ستايش خداي يگانه: معهذا من با تمام جد و جهد و توش و توانم تا آنجا. كه وسعم مي رسد با ايمان و يقين قلبي گواهي مي دهم. و اظهار مي دارم: حمد و ستايش خدايي را كه فرزندي ندارد تا ميراث برش باشد. و در فرمانروايي نه شريكي دارد تا با وي در آفرينش بر ضديت برخيزد و نه دستياري دارد تا در ساختن جهان به وي كمك دهد..... 10ـ خواسته هاي يك انسان متعالي: خداوندا، چنان كن كه از تو بيم داشته باشم، آنچنان كه گويي تو را مي بينم و مرا با تقوايت رستگار كن! اما بخاطر گناهانم مرا به شقاوت دچار مساز! مقدر كن كه سرنوشت من به خير و صلاح من باشد. و در تقديراتت خير و بركت بمن عطا فرما! 11ـ سپاس به تربيت هاي الهي: خداوندا! ستايش از آن تست كه مرا آفريدي. و مرا شنوا و بينا گرداندي! و ستايش سزاوار تست كه مرا بيافريدي و خلقتم را نيكو بياراستي. بخاطر لطفي كه به من داشتي والا...... 12ـ نيازهاي تربيتي از خدا: و مرا بر مشكلات روزگار، و كشمكش شبها و روزها ياري فرماي! و مرا از رنجهاي اين جهان و محنتهاي آن جهان نجات بده و از شر بديهايي كه ستمكاران د رزمين مي كنند نگاه بدار............. 13ـ شكايت به پيشگاه خداوند: خدايا! مرا به كه وا مي گذاري؟ آيا به خويشاوندي كه پيوند خويشاوندي را خواهد گسست؟ يا به بيگانه كه بر من بر آشفتد؟ يا به كسانيكه مرا به استضعاف و استثمار كشانند؟ در صورتيكه تو پروردگار من و مالك سرنوشت مني؟ 14ـ اي مربي پيامبران و فرستنده كتب آسماني: اي خداي من و اي خداي پدران من! ابراهيم، اسماعيل، اسحق و يعقوب، و اي پروردگار جبرئيل، مكائيل و اسرائيل. و اي تربيت كننده محمد، خاتم پيامبران و فرزندان برگزيده اش. اي فرو فرستنده تورات، انجيل زبور و فرقان...... 15ـ تو پناهگاه مني: تو پناهگاه مني، بهنگامي كه راهها با همه وسعت، بر من صعب و دشوار شوند و فراخناي زمين بر من تنگ گردد. و اگر رحمت تو نبود من اكنون جزء هلاك شدگان بودم. و تو مرا از خطاهايم باز مي داري. و اگر پرده پوشي تو نبود از رسوايان بودم. منبع: دعاي عرفه عبدالكريم بي آزار شيرازي |
||
سخت پريشانم
خدايا کمکم کن تا بتوانم به راهم ادامه دهم
خدايا کمکم کن تا بتوانم بر پيمانی که با تو بستم وفادار بمانم
و سختی راه سستی عهدم را به همراه نياورد
خدايا تو می دانی که سخت آشفته ام
و اين از نشانه های ضعف من است
و تو بر اين ضعف آگاهی
خدايا ياورم باش تا باتکيه بر تو
از پس مشکلات برآيم
خدايا .
روزهای خوش کودکی و نوجوانی و جوانی به سرعت به پايان رسيد
و امروز که نيک می نگرم
پا به ميانسالی نهاده ام
در حالی که در خواب غفلت همچنان استوارانه لميده ام
و گوشهايم از شنيدن صدای حق
عاجزند
و توانم در راه رسيدن به تو
ناتوان
الهی
تو می دانی که دشمنت نبوده ام
اگرچه بسيار غفلت و عصيان کرده ام
خدايا
تو می دانی هيچگاه به قدرت خويش پرچم کفر و شرک بر دوش نيانداخته ام
و همواره از تو خواسته ام تا به لطفت مرا رهنمود باشی
و لطفت را از من دريغ نکنی
تو می د انی
خودم نيز نيک آگاهم
که بسيار بد رفتاری کرده ام
و از پس آن از تو طلب عفو کرده ام
و باز بر منکر خود
اصرار کرده ام
الهی
اگر تو مرا فراموش کنی
لحظه ای در امان نخواهم بود
ای کريم بی نياز
ای براورنده نياز
به غير از تو از کسی نمی خواهم
و تو را
ای معبود مطلق
و ای معشوق برتر
صدايت می کنم
به عزتت
و به شوکتت
و به قدرتت
وبه لطفت
و به رحمتت
و به جلالت
و به کرامتت
ای کريم از من درگذر
و چشم بر گناهانم ببند
و بر اشک گرمم
رحمت آور
ای کريم بی نياز
ای خدا
تو می دانی که در قلبم
شعله عشقت
فروزان است
و اشک داغم گواه آن
ای خدا
دوست دارم نامت را فرياد بزنم .آنگاه که دل از همه بريده ام
ای خدا بنده ی روسياه
به درگاهت آمده است
خدايا
گر فراق بنده از بد بندگيست
گر تو با بد بد کنی پس فرق چيست
ای مهربانم ای خدايم ای صاحب من
بر مملوک به غير از مالک چه کسی رحمت آورد .
تو مالک منی
تو هستی منی
تو را دوست دارم
نه به بهانه بهشت
ويا به بيم جهنم
دوستت دارم
زيرا
لايق آنی
و من عاشقانه دوستت دارم
و تو را می ستايم
ای برترين .ای بهترين
نجاتم ده
سلام بر همه نوع دوستان
در قبايل وحشی هنديشمردگان آمريکايی وقتی فردی به عنوان شکار غذايی رو تهيه می کنه با فرياد تمام افراد قبيله خودش رو به صرف يک غذای مناسب دعوت می کنه و هر کسی که گرسنه اس به قدر کفايت از اون غذا تناول می کنه (نقل از کتاب تاريخ تمدن ويل دورانت )
اما در دنيای ما که همه ادعايی بر تمدن و شهرنشينی داريم مصداقهای زيادی می شه يافت که نه تنها حاضر به تقسيم شادی های خودمون با ديگران نيستيم که حتی اون رو مخفی می کنيم تا کسی از ما توقع نداشته باشه که با او قسمت کنيم .
صبح ساعت ۷.۱۰ وقتی ميخواستم دخترم رو سوار سرويس مدرسه اش بکنم يه ديوانه رو ديدم که کنار خيابان ايستاده و از سرما می لرزه . البته وجدان بيدار من
هم به قدر طاقت به درد آمد و گفت آخ اين بيچاره رو نگاه کن و انگار بعد از اين جمله کلی از درد وجدانم کم شده باشه موضوع رو برای تفکر به عقب انداختم . اما پيش خودم گفتم اين ديوانه مگه حق زندگی کردن نداره که بايد تا صبح توی اين هوای سرد بلرزه و مسئولين محترم رفاه تمام شهروندان ايران زمين از اين موضوع بی خبر باشن .
خوب بگذريم می خواستم بگم ما در عصر طلايی تمدن و شهر نشينی حتی به اندازه يک انسان وحشی قبايل هنديشمردگان امريکايی هم حاليمون نيست .
به اميد روزی که به خاطر کمک به ديگران دستمون رو توی سرما از جيب کاپشن هامون بيرون بياريم و نگيم سرما سخت سوزان است .
می گن زمانی که اسکندر شهر کورنت رو در اختيار داشت و از شهرت ديوژن خبر دار شده بود يه روز با غرور فراوان و با بادی گاردهای خودش (که هميشه معرف اهميت شخص امير بوده ) به سراغ ديوژن می ره . می بينه که ديوژن روی زمين دراز کشيده و در حال گرفتن حمام آفتاب . اسکندر وقتی بر بالای سر ديوژن می رسه با تعجب می بينه که ديوژن اصلا اهمتی به حضور او نمی ده و کرنش نمی کنه .
از او می پرسه مگه تو من رو نشناختی که به من احترام نگذاشتی و همينطور دراز کشيدی
در جواب ديوژن می گه چرا شناختم . تو هم بنده ای از بندگان من هستی . بنا بر اين دليلی نديدم به اين که احترامی بگذارم . اسکندر از ديوژن توضيح می خواد و ديوژن می گه خوب تو چه مقامی داری و چه کسی هستی ؟اسکندر می گه من امپراتور بزرگم و ... . ديوژن می پرسه مقام بالاتر از تو چيست ؟اسکندر در پاسخ می گه : هيچ .
و ديوژن می گه من همان هيچم .
اسکندر از اين جواب حيران می شه و بعد از لختی تفکر می گه ديوژن از من چيزی بخواه . و ديوژن که سايه اسکندر مانع رسيدن نور آفتاب به او شده بود می گه ازت ميخوام که سايه ات رو از سرم برداری .
مولا علی (ع) می فرمايد احمق ترين مردم کسی است که به حرف چاپلوس خود خوشحال بشه .و خطاب به مالک می گه : نزديکان حکومتی تو بايد تند ترين زبان رو در نقد تو داشته باشن
متن وترجمه دعای عرفه
متن صوتی دعای عرفه 1
متن صوتی دعای عرفه 2
متن صوتی دعای عرفه 3
متن صوتی دعای عرفه 4
بیا درد دل افشا کن مداوا کردنش با من
اگر گم کرده ای ای دل کلید استجابت را
بیا یک لحظه با ما باش پیدا کردنش با من
بیفشان قطره اشکی که من هستم خریدارش
بیاور قطره ای اخلاص دریا کردنش با من
به من گو حاجت خود را اجابت می کنم آنرا
طلب کن آنچه می خواهی مهیا کردنش با
اي عقده گشاي دل ديوانه من
اي نور رخت چراغ كاشانه من
بردار حجاب از ميان تا يابد
راهي برخ تو چشم بيگانه من
امام خميني
رَََََََََّبَّنَا اِنَّنَا سَمِعْنَا مُنَادِیاً یُنَادِی لِلْایمَن اَنْ ءَامِنُو بِرَبِّکُم فَاَمَنَّا رَبَّنَا فَغْفِرْلَنَا ذُنُوبَنَا وَ
کَفِّرْعَنَّا سَیِّئَاتِنَا وَ تَوَفَّنَا مَعَ الْاَبْرَار*
رَََََََََّبَّنَا وَ ءَاتِنَا مَا وَعَدتَّنَا عَلَی رُسُلِکَ وَ لَا تُخْزِنَا یَومَ الْقِیَامَهِ اِنَّکَ لَا تُخْلِفُ الْمِیعَادَ *
|
گوهراخلاق | |
|
حاتم گفت: آن زياده طلبی چه بود؟ و اين کم خواستن از چه سبب است. درويش گفت: از شحصی چون تو کمتر از ده هزار دينار نبايست درخواست کرد و به چون تويی کمتر از اين مبلغ نمی توان بخشيد!! حاتم دستور داد: ده هزار دينار درخواستی درويش را به او پرداخت کردند. | |
| |
|
حاتم طايی را گفتند: از خود بلند همت تر در جهان ديده يا شنيده ای ، گفت: بلی، روزی چهل شتر قربانی کرده بودم امرای عرب را، پس به گوشه صحرايی به حاجتی بيرون رفتم. خارکنی را ديدم که پشته خار فراهم آورده ، گفتمش به مهمانی حاتم چرا نروی که خلق بر سماط او گرد آمده اند؟ گفت: هر که نان از عمل خويش خورد ، منت از حاتم طايی نبرد من او را به همت و جوانمردی از خود برتر ديدم. | |
3- يک سخاوت بی مانند | |
|
حضرت عبدالله بن جعفر الطيار (ره) يک روز از نخلستانی عبور می کرد. غلامی را ديد در سايه نخلی نشسته و در پيش روی او سگ مفلوکی زانو زده است.
عبدالله پيش رفت و از غلام پرسيد: جيره روزانه تو چند قرص نان است؟ گفت: سه قرص نان! عبدالله گفت: سه قرص نان که داشتی برای اين حيوان دادی پس خود تو چطور روزگار می گذرانی؟ گفت: اين حيوان از راه دور آمده بود و من احساس کردم که گرسنه است. شرط انصاف نبود که او را محروم از نزد خود برانم. امشب گرسنه به سر خواهم برد و اگر فردا زنده باشم روزی هم برای من خواهد رسيد. عبدالله متعجب شد و بر جوانمردی آن غلام آفرين گفت. نزد صاحب نخلستان رفت ، نخلستان را از او خريداری نمود و غلام را نيز خريده و آزاد ساخت سپس نخلستان را به وی بخشيد.
|
" پند عجيب"
|
|
در سال آخر عمر « حاج ملا هادی سبزواری» روزی شخصی به مجلس درس وی آمد و خبر داد که در قبرستان ، شخصی پيدا شده که نصف بدنش در قبر و نصف ديگر بيرون و دائماً نگاهش به آسمان است و هر چه بچه ها مزاحمش می شوند ، به آنها اعتنا نمی کند.
حاجی گفت: خودم بايد او را ملاقات کنم. بنابراين به نزد آن مرد رفت و از ديدن او بسيار تعجب کرد ، اما آن مرد به حاجی اعتنايی نکرد.
پس از مدتی ، حاجی به او گفت: تو کيستی و چه کاره ای ؟
من تو را ديوانه نمی بينم ، اما رفتارت هم عاقلانه نيست.
مرد گفت: من شخص نادان بی خبری هستم ، تنها به دو چيز يقين دارم . اول آن که ، فهميده ام من و اين عالم، خالقی بزرگ داريم که در شناختن و بندگی او نبايد کوتاهی کنيم.
دوم آن که، فهميده ام در اين دنيا نمی مانم و پس از مرگ به عالم ديگر خواهم رفت ، ولی نمی دانم وضع من در آن عالم، چگونه خواهد بود؟ جناب حاجی، من از اين دو موضوع ، بيچاره و پريشان حال شده ام، به طوری که مردم مرا ديوانه می پندارند. شما که خود را عالم مسلمانان می دانيد و اين همه علم داريد، چرا ذره ای درد نداريد ، بی باک هستيد و در فکر نيستيد؟
اين پند، مانند تيری دردناک بر دل حاجی نشست. به خانه برگشت در حالی که دگرگون شده بود. پس از آن، باقيمانده کوتاه عمرش را دائماً در فکر سفر آخرت و تهيه توشه اين راه پر خطر بود تا اينکه از دنيا رفت.
هر کس، در هر مقامی که باشد، نياز به شنيدن پند و موعظه دارد، زيرا اگر نسبت به آنچه که می شنود دانا باشد ، آن موعظه برايش تذکر است و چون انسان فراموش کار است، هميشه محتاج يادآوری است و اگر جاهل باشد، اين موعظه برايش دانش و کسب معرفت است.
داستان های شگفت
شهيد آيت الله دستغيب ص 94
" پله پله تا ملاقات خدا "
|
|
عارفی گويد : قرائت قرآن می کردم . اما در خود لذت و شيرينی اين تلاوت را حس نمی کردم . به خود گفتم : آن گونه قرآن بخوان ، که گويی از رسول خدا می شنوی .
- مدتی اين گونه تلاوت کردم – قدری بيشتر از تلاوتم لذت بردم.
- سپس به خودم گفتم : آن گونه قرآن بخوان که گويی آن را از جبرئيل می شنوی . بعد از اين بود که لذت و شيرينی تلاوت در من بيشتر شد.
- باز به خودم گفتم : قرآن را آن گونه تلاوت کن که گويي از خدا می شنوی .
آن گاه بود که تمام لذت و شيرينی تلاوت قرآن نصيب من شد.
" جوان آزاد منش "
|
|
آورده اند که یکی از خلفا برای حج به مکه رفت و تا آخر ماه ذی الحجه در آن جا ماند. چند روز پيش از سفر به عراق ، گروهی از بزرگان شهر مکه ، نامه ای نوشته و از وی خواستند که قاضی عادل و شايسته ای را برای رسيدگی به امور قضايی مردم مکه برگزيند.
خلیفه به آنان گفت : " اگر بخواهيد ، می توانيد فردی لايق را از ميان خود برگزينيد تا او را به اين مقام بگمارم وگرنه از عراق قاضيي لايق برايتان خواهم فرستاد. "
نويسندگان نامه تصميم گرفتند قاضی را از شهر خود برگزينند. پس دو نفر را نامزد کردند اما در در انتخاب نهايي ، به توافق نرسيدند. ناچار خليفه را از اختلاف خويش آگاه ساختند.
خلیفه آن دو نفر را به حضور طلبيد . چون آمدند يکی از آن دو را پير و ديگری را جوان يافت. پس مصمم بر آزمودن آن دو شد تا امر قضاوت مکه را به آنکه از نظر هوش علمی و هوش قضايی شايسته تر است واگذارد.
نخست به آزمايش قاضی پير پرداخت . بدين منظور اختلافی پيچيده ميان خود و وزيرش طرح نمود و از او خواست که ميانشان حکم کند . قاضی شکايت را بررسی کرد و سئوالاتی از طرفين پرسيد و آنها پاسخ دادند ؛ سرانجام به سود خليفه رأی داد و مجلس قضا پايان يافت . سپس نوبت به قاضی جوان رسيد و خلیفه همان شکايت را طرح کرد و از وی خواست که ميانشان داوری کند.
قاضی جوان گفت که جايگاه خليفه ، برتر و بالاتر از مکان وزير است ، فاصله شما دو نفر نيز از يکديگر زياد است و اين هر دو، بر خلاف آداب مجلس قضاست ؛ می ترسم اين تفاوت جايگاه در روحيه و کيفيت سخن گفتن دعوا اثر بگذارد و آنکه بالاتر نشسته ، با قدرت و قاطعيتی بيشتر سخن بگويد و همين ، به پيروزی او و شکست خصمش کمک کند و نيز ممکن است قاضی شما هم ، تحت تاثير مقامتان قرار گيرد و به سخنان آنکه بالاتر نشسته بيشتر توجه کند و حق را به او بدهد . پس خليفه و وزير در کنار هم روبروی قاضی نشستند و آزادانه شکايت خود را مطرح نمودند .
قاضی جوان ، با دقت به سخنان هر دو گوش داد و از هر يک توضيحاتی خواست و سرانجام ، به نفع وزير حکم داد و جلسه دادگاه پايان يافت.
آزادگی و صراحت قاضی جوان ، خليفه را به شگفت آورد و به وزير خود گفت : سزاوار است اين جوان ، رئيس قاضيان کشور باشد. وزير سخن خلیفه را تصديق کرده و گفت : البته حق مردمی که او را انتخاب کرده اند ، مقدم است.
خلیفه بزرگان مکه را فرا خواند و از قاضی جوان بسيار تمجيد نمود. سپس گفت : " آيا اجازه می دهيد اين جوان را به عراق ببرم و او را به رياست تمام قاضيان منصوب کنم."
حاضران درخواست خلیفه را پذيرفتند . ولی جوان آزاده از تصميم وی سخت نگران و ناراحت شد. چرا که می ترسيد با پذيرش اين مقام ، در معرض خطرهای معنوی قرار گيرد و لحظاتی پيش آيد که ناچار شود برای اجرای دستور خليفه ، اوامر الهی را زير پا بگذارد . از اين رو با لحنی ملايم به خليفه گفت :
" اگر خليفه مرا در پذيرش اين کار مجبور می سازد ، می پذيرم و اگر آزاد و مختارم ، من عافيت و اقامت در حرم خدا را برمی گزينم."
خلیفه پاسخ داد: " برای من شايسته نيست که مسلمين را به حال خود واگذارم و شخص لايقی چون تو را در رأس کارهايشان نگمارم . پس فردا صبح رهسپار عراق خواهيم شد."
قاضی جوان اجباراً به عراق رفت و از آنجا که خويش را در پيشگاه عدل الهی مسئول می دانست از پذيرش چنين مقام مهم و حساسی رنج می برد. او نگران بود که عمل نامشروعی از وی بخواهند و ناچار باشد بر خلاف امر پروردگار گام بردارد.
سرانجام ناراحتيهای درونی و فشارهای روانی ، در روح قاضی جوان اثر گذاشت و آرامش فکر و آسايش خاطر را از او گرفت ، مزاجش فرسوده و ناتوان گرديد ، بسيار زود از پای درآمد و پس از سه سال از دنيا رفت.
اندرز حکيمان
|
|
* تو خود آن کن که به ديگران می آموزی ؛ نخست خود را خوب به فرمان آر و سپس ديگران را
* درشت مگو تا نشنوی . به راستی که سخن خشم آلود رنج آورد و به تو نيز همان رسد.
* تندرستی بزرگ ترين نعمت هاست و خرسندی بزرگترين دارايی ها.
* هيچ آتشی چون آرزو و هيچ بدی چو کينه نيست ، هيچ شادمانی برتر از آرامش نيست.
* آن کس که شادی اش را در رنجه داشتن ديگران آرزو کند، گرفتار بندهای نفرت است و از نفرت آزاد نيست.
* خشم را به دور افکن، منیت را رها کن، به همه بندها چيره شو، دلبسته نام و شکل مباش و چيزی را از خود مدان ، پس در اين حال ، تو را رنجی نخواهد بود.
« مناظره امام باقر عليه السلام »
|
|
گرچه دربار هشام برای ابرازعظمت علمی پيشوای پنجم محيط مساعدی نبود ، ولی ازحسن اتفاق ، پيش از آنکه پيشوای پنجم ، شهر دمشق را ترک گويد ، فرصت بسياری پيش آمد ک امام برای بيدار ساختن افکار مردم و معرفی عظمت و مقام علمی خود به خوبی از آن استفاده نموده و افکار عمومی شام را منقلب سازد . ماجرا از اين قرار بود : هشام دستاويز مهمی برای جسارت بيشتر به پيشگاه امام پنجم - عليه السلام - در دست نداشت، ناگزير با مراجعه امام پنجم - عليه السلام- به مدينه موافقت کرد . هنگامی که امام - عليه السلام- همراه فرزند گرامی خود از قصر خلافت خارج شدند ، درانتهای ميدان مقابل قصر با جمعيت انبوهی روبرو گرديدند که همه نشسته بودند . امام از وضع آنان و علت اجتماعشان جويا شد . گفتند: اينها کشيشان و راهبان مسيحی هستند که در مجمع بزرگ ساليانه خود گرد آمده اند و طبق برنامه ، همه ساله ، منتظر اسقف بزرگ می باشند تا مشکلات علمی خود را از او بپرسند . امام - عليه السلام - به ميان جمعيت تشريف برده به طور ناشناس در آن مجمع بزرگ شرکت فرمود . اين خبر فوراً به هشام گزارش داده شد . هشام افرادی را مأمور کرد تا در انجمن مزبور شرکت کنند و از نزديک ناظرجريان باشند .
طولی نکشيد اسقف بزرگ که فوق العاده پير و سالخورده بود، وارد شد و باشکوه و احترام فراوان ، در صدرمجلس قرار گرفت . آنگاه نگاهی به جمعيت انداخت ، و چون سيمای امام باقر - عليه السلام - توجه وی را به خود جلب نمود ، رو به امام کرد و پرسيد :
- از ما مسيحيان هستيد يا از مسلمانان ؟
- از مسلمانان .
- از دانشمندان آنان هستيد يا افراد نادان ؟
- از افراد نادان نيستم !
- اول من سؤال کنم يا شما می پرسيد ؟
- اگر مايليد شما سؤال کنيد .
- به چه دليل شما مسلمانان ادعا می کنيد که اهل بهشت غذا می خورند و می آشامند ولی چيز زائدی برای دفع ندارند ؟ آيا برای اين موضوع ، نمونه و نظير روشنی در اين جهان وجود دارد ؟
- بلی ، نمونه روشن آن در اين جهان جنين است که در رحم مادر تغذيه می کند ولی چيزی دفع نمی نمايد !
- عجب! پس شما گفتيد از دانشمندان نيستيد ؟!
- من چنين نگفتم، بلکه گفتم از نادانان نيستم !
- سؤال ديگری دارم .
- بفرماييد .
- به چه دليل عقيده داريد که ميوه ها و نعمتهای بهشتی کم نمی شود و هر چه از آنها مصرف شود ، باز به حال خود باقی بوده کاهش پيدا نمی کنند ؟ آيا نمونه روشنی از پديده های اين جهان می توان برای اين موضوع ذکر کرد ؟
- آری ، نمونه روشن آن در عالم محسوسات آتش است . شما اگر از شعله چراغی صدها چراغ روشن کنيد ، شعله چراغ اول به جای خود باقی است وازآن به هيچ وجه کاسته نمی شود ! . ..
- اسقف هر سؤال مشکلی به نظرش می رسيد ، همه را پرسيد و جواب قانع کننده شنيد و چون خود را عاجز يافت ، به شدت ناراحت وعصبانی شد و گفت : « مردم! دانشمند والا مقامی را که مراتب اطلاعات و معلومات مذهبی او از من بيشتر است ، به اينجا آورده ايد تا مرا رسوا سازد و مسلمانان بدانند پيشوايان آنان از ما برتر و داناترند ؟! به خدا سوگند ديگر با شما سخن نخواهم گفت و اگر تا سال ديگر زنده ماندم ، مرا درميان خود نخواهيد ديد! » اين را گفت ، از جا برخاست و بيرون رفت .
پی نوشت:
سيره پيشوايان ، مهدی پيشوايی ، ص 341.
When you feel down because you didn’t get what
You want, just sit tight and be happy, because
God has thought of something better to give you
وقتی ناراحتید از اینکه به چیزی که می خواستید
نرسیدید محکم بنشینید و خوشحال باشید زیرا
خداوند
در فکرچیز بهتری برای شماست
جی.کی.چسترتون: اگرکاری ارزش انجام دادن داشته باشد باید آن را با تمام وجود دنبال کرد.
۲- گوته كسي كه داراي عزمي راسخ است ،جهان را مطابق ميل خويش عوض مي كند.
۳- سقراط يك زندگي مطالعه نشده ،ارزش زيستن ندارد .
۴- ژاك دوال اگر مي خواهي بنده كسي نشوي ، بنده هيچ چيز مشو .
۵- فرانسيس بيكن آنچه مردم را دانشمند مي كند ،مطالبي نيست كه مي خوانند بلكه چيزهايي است كه ياد مي گيرند.
۶- جرج برنارد شاو آنكه مي تواند ، انجام مي دهد،آنكه نمي تواند انتقاد مي كند.
۷- ديل كارنگي فكر خوب معمار و آفريننده است .
۸- پاسكال انديشه و تفكر پشتوانه اي بزرگ در سراسر حيات بشر است و انسان بي انديشه و تفكر به ماده اي بي روح مي ماند .
۹- اديسون تمام پيشرفتهاي عالمگير خود را مديون تفكر منظم و يادداشت برداري دقيق هستم .
۱۰- ارنست ديمنه افكار افراد متفكر خودبخود مي انديشد .
۱۱- انيشتين فكر كردن،سخت ترين كار بشر است .
۱۲- جبران خليل جبران آن هنگام كه روحم عاشق جسمم شد و جفت گيري اين دو سر گرفت من بار ديگر متولد شدم
۱۳ - ويكتور هوگو الماس را جز در قعر زمين نمي توان يافت و حقايق را جز در اعماق فكر نمي توان كشف كرد.
۱۴- مارك تواين مردي كه فكر نو دارد مادام كه فكرش به ثمر نرسيده است آرام و قرار ندارد.
۱۵- هربرت اسپنسر فكر نو بسيار ظريف و حساس است ،با يك ريشخند كوچك مي ميرد و كنايه اي كوچك آن را بسختي مجروح مي كند.
۱۶- كارلايل هرگاه بتوانيم از نيروي تخيل به همان اندازه استفاده كنيم كه از نيروي بصري استفاده مي كنيم هر كاري انجام پذير است
۱۷- پاسكال آدم بي مغز و پرگو چون آدم ولخرج و بي سرمايه است .