|
گلچين
|
||
|
گلچینی از سایتها و وبلاگهای ایرانی |
از کلمات قصار حضرت رسول ( صلی الله علیه و آله )
***
خوش به حال کسیکه به عیوب خود نگاه میکند و از نظر درعیوب دیگران پرهیزد میکند .ماخذ :کتاب ازهر چمن گلی نوشته اصغر میر خدیو
روزیکه ناصر الدین شاه ساختمان حرمخانه خود را تمام کرد و پردگیان حرم را که متجاوز از سیصد زن و دوشیزه بودند در آن جای داد. به اطرافیان خود گفت : آیه ای مناسبی پیدا کنید که بر سردر حرمخانه بنویسند . هیچکس جوابی نداد . کریم ( که دلقک دربار بود ) گفت : قربان من آیه مناسبی پیدا کردم اگر اجازه دهید عرض کنم ؟ گفت بگو : گفت : ( هذه جهنم التی کنتم توعدون ) .
مردي نزد امام حسين علیه السلام آمد وگفت : من مردی معصیتکار هستم و نمیتوانم از معصیت خود دست بکشم . پس موعظه ای بفرمائیید
حضرت فرمودند :
در پنج صورت میتوانی گناه خدا را انجام بدهی
اول
: رزق و روزي خدا را نخور و هر گناهي خواستي بجاي آردوم
: ازولايت و سرپرستي خداخارج شو وهرگناهي خواستي بجاي آرسوم:جايي را جستجو كن كه خدا تورا نبيند وهر گناهي خواستي بجاي آر
چهارم :هنگامي كه ملك الموت آمد تا روح تورا قبض كند و جانت رابگيرد اورا از خود دوركن وهر گناهي خواستي بجاي آر
پنجم :هنگامي كه مامور خدا تورا داخل درآتش ميكند پس داخل نشو وهرگناهي خواستي
آيا با كلام گهر بار امام حسين (ع)آيا فكر انحراف و گناه هم براي انسان باقي ميماند ؟؟؟
ماخد : بجار الانوار ج 78 صفحه 126
*** امام صادق علیه السلام فرمودند : اسرار خویش را به کسی مگو ؛ زیرا سینه ای که از حفظ راز خود به ستوه آید و بنالد؛ نمیتوان از بیگانگان انتظار حفظ آن را داشت .
ماخذ : نشریه پنجره باز _ چ بهمن 1373
میرزا ملکم خان ( که ظاهرا از همه عالم بی خبر بود ) به او جواب داد که رئیس الوزرای انگلیس که خود خانه ای ندارد تا کسی در آن بپذیرد .
شاه رو به درباریان کرد و گفت : خوشا به حال وزرای مملکت ایران که همه خانه بیرونی و اندرونی و پارک ییلاقی و قشلاقی دارند .
چند سوال از دکتر محمد تیجانی
سوال 1
: اگر رسول خدا میدانست که امتش اینچنین در مورد خلافت اختلاف میکنند پس چرا خلیفه ای را برای خویش تعیین نفرمود ؟!!جواب
: رسول اکرم در آخرین حجّ عمر مبارکشان علی ابن ابیطالب علیه السلام را به عنوان خلیفه تعیین و نصب نمود و اصحابی را که بهمراهش بودند ، برآن امر گواهی گرفت زیرا میدانست که امت به او خیانت و پشت میکنند و به قهقهرا باز میگردند .سوال 2
: چرا رسول خدا مسئله خلافت را به صورت کتبی ننوشتند تا برای آیندگان حقیقت روشن شود ؟!!جواب
: پیامبر اکرم در آخر عمر شریفشان کاغذ و قلم خواستند تا مسئله حق را بنویسند اما آن بزرگوار را متهم به هذیان گوئی کردند ( العیاذ بالله ) . لذا دیگر حضرت توان نوشتن را نداشت . بر فرض هم که پیغمبر مینوشتند ؛ در اینصورت مردم بیشتر گمراه میشدند چون این نوشته ها همراه با همان تهمت ها به مردم میرسید . طبیعتا از مردمی که در اندک زمانی مسئله غدیر را به فراموشی سپردند این انتظار بعید نیست که تهمت به پیغمبر را هم بپذیرند .سوال 3
: در پاره ای از روایات آمده که پیغمبر اکرم ؛ ابوبکر را برای پیش نمازی تعیین کرد . آیا این درست است ؟!!جواب
: آندسته از روایاتی که این مطلب را نقل میکنند، زمان ِ انتخاب ابوبکر را اواخرعُمر مبارک پیغمبر میدانند ( یعنی آنزمانی که حضرت در بستر بیماری بودند ) در حالیکه در آنوقت ابوبکر همراه لشگر اسامه ، به جنگ موته رفته بود و اصلا در مدینه نبود تا به عنوان امامت جماعت ِ مردم مدینه انتخاب شود .سوال 4
: چرا بعد از وفات پیغمبر اکرم ( صلی الله علیه و آله ) عمر ابن خطاب مانع از اعلان ِ فوت ِ رسول خدا شد و گفت : هر کسی اعلان کند هر آینه او را خواهم کشت ؟!!جواب
: عُمر طبق نقشه ای که در سر داشت اعلان فوت حضرت را به تاخیر انداخت تا وقتیکه ابوبکر سر رسید و خیال او راحت شد و الا تمام نقشه هایش از بین میرفت . علت دیگر آنستکه تاخیر اعلان باعث میشد تا تمام کسانیکه با علی ابن ابیطالب علیه السلام مخالف بودند به مدینه باز گردند و مانع از خلافت و رهبری آن حضرت بشوند .ماخذ : کتاب
از آگاهان بپرسید نوشته دکتر محمد تیجانیغلام وقتی به نزد داوود رفت ؛ قبول نکرد . گفت : جناب داوود در این قبول کردن ، آزادی من قرار دارد .
داوود گفت : آزادی توست و بندگی من ، خود را هرگز بنده نکنم !!!
ماخذ
: کتاب روضه خلدمعرفی کلی آئیین وهابیت
موسّس این مسلک فردی است به نام
محمد ابن عبد الوهاب نجدی که اسم آئیین خود را ( یعنی وهابیت را ) به نام پدرش ( عبد الوهاب ) نام گذاشته است .محمد ابن عبدالوهاب
در نزد پدرش فقه حنبلی را آموخت . او فردی بود که بسیاری از اعمال مسلمانان را قبول نداشت مثلا زمانیکه به مدینه رفت در آنجا توسل به حضرت رسول را رد کرد و کاری ناشایست دانست .به هر دیاری که میرفت با انتقادات خود نسبت به اعمال مردم باعث میشد که مردم او را از دیار خود بیرون کنند تا اینکه در سال 1160 به شهر درعیه ( یکی از شهر های بزرگ عربستان ) رفت و با امیر وقت آن زمان یعنی محمد ابن مسعود ( جد آل سعود عربستان ) آشنا شد .
پس از مدتی قدرت آل سعود در عربستان بیشتر و بیشتر شد تا جائیکه تمام عربستان در اختیار آنها قرار گرفت و طبیعتا شیخ
محمد عبد الوهاب هم به عنوان بزرگترین عالم دینی عربستان شناخته شد .شیخ محمد مردم را به توحید دعوت میکرد اما توحید غلطی که او میگفت . و هر کسی که عقائد او را نمیپذیرفت خون و مالش بمانند کافر حربی حلال شمرده میشد و همین امر باعث شد تا افراد زیادی خونشان ریخته شود . حتی به دستور او تا به یمن و عراق و شام حمله کردند .
یکی از حمله های پیروان او ( سال 1216 ) به شهر مقدس کربلا بود که قریب به پنج هزار نفر را کشتند و تمام اموال نفیس حرم مطهر آقا امام حسین علیه السلام را بغارت بردند .
نمونه هائی از عقائد وهابیت
1_
خداوند متعال : آنها در مورد خداوند قائل به جسمیت هستند و میگویند : خداوند از عرش به آسمان اول میاید و به بندگان خود میگوید : هل من مستغفر ؟ یعنی آیا استغفار کننده ای هست تا او را بیامرزم . بطور کلی تمام آیات قرآن را حمل بر ظاهر آن کرده و توحید غلطی را به جهانیان ارائه کرده اند .2_
پیغمبر اکرم : یکی از عقائد عجیبی که در مورد حضرت رسول دارند اینستکه : بطور کلی احادیث مربوط به زیارت پیغمبر جعلی بوده و اگر کسی معتقد باشد به اینکه وجود آن حضرت بعد از وفات مانند وجود او در زمان حیات است غلط بزرگی را مرتکب شده است !!!3_
ائمه اطهار : ائمه اطهار را نه تنها به عنوان حجت خدا قبول نداشته بلکه تاریخ بی احترامی هائی را از جانب آنان نسبت به آن ذوات مقدسه در حمله به شهر کربلا و تخریب مشاهد شریفه در بقیع مشاهده کرده است .ملاحظه
: متاسفانه اکنون حرکتهای وهابی بر اثر ثروت هنگفتی که آل سعود از طریق فروش نفت به چنگ میاورند ، بیشتر شده و سال و ماهی نیست که به نوعی به مقدسات اسلامی حمله نشود .عقائد خشک و بی روح وهابیت باعث شده تا عده ای اسلام را از دیدگاه آنان مطالعه کرده و بگویند : اسلام دین خشکی استکه به درد همه زمانها نمیخورد !!! .
ماخذ : آئیین وهابیت نوشته آیت الله سبحانی
| ۳۰ آذر ۱۳۸۴ - قبل از ظهر ۱۰:۵۷ | تعداد بازديد : 12008 | كد خبر : ۳۲۳۳۴ |
پس از انتشار گزارشي در «بازتاب» از ادعاهاي يک زن که در نزديکي شازند اراک مشغول فعاليتهايي در ارتباط با مهدويت است، جستجوهاي بعدي نشان داد که اين خانم، آثاري هم در اين ارتباط نوشته و در قم و شهرهاي ديگر منتشر کرده است. نام اين خانم «ف ـ ا» است که تاکنون از وي چندين کتاب در قم به چاپ رسيده و آنچنان که گفته شده، در قم هم رفتوآمدي دارد و انتشاراتي هم آثارش را طبع ميکند.
به گزارش خبرنگار «بازتاب»، يکي از مفصلترين کتابهاي وي با عنوان «رسالت جهاني» مباحث مختلفي را در اين موضوع ارائه کرده است. اين کتاب در زمستان سال 83 در تيراژ 5000 نسخه در شهر قم به چاپ رسيده است. در اين کتاب که صفحات آن بالغ بر 500 صفحه است، ضمن فصلهاي مختلفي مباحثي در باره اجداد حضرت مهدي(عج)، نامهاي آن حضرت، اديان آخرالزمان و بحث مهدويت، سيماي مهدي(عج) و ... طرح شده است.
يکي از مباحث کتاب، حکومت و رسالت جهاني حضرت وليعصر (عج) و موقعيت علمي حضرت مهدي (عج) است. در ادامه بحث موقعيت علمي، اين خانم از متني سخن به ميان آوردهاند که امام زمان (عج) اخيرا صادر فرمودهاند و مقرر شده است تا آن متن به شيعيان اعلام و ابلاغ شود.
عبارت خانم مذكور اين است:
در اين مقطع جا دارد پيامي از پيامهاي حضرت مهدي را ياد کرد که در عصر حاضر صادر شده، پيامي که به خواست آن حضرت بيان مي شود و چه بسا به اين نحو بتوان به دوستان و دشمنان يادآور شد که حضرت مهدي جدا و منفک از بندگان خدا نبوده بلکه آن حضرت از درد، غم و مصائبي که بندگان خدا متحمل ميشوند، آگاهند و از اخبار جهان و جهانيان با اطلاع هستند و هرگز از امور عالم غافل نمي باشند... پس با التماس دعا اين متن مبارک را بخوانيم و به فرامين آن حضرت گوش فرا داده و بيش از اين، زمان را از دست ندهيم که خسارت آن جبران ناپذير است. باشد که همگان موفق و پيروز باشيم.
سپس متن نامه ادعايي را از قول امام زمان (عج) به مردم در عصر حاضر ارائه کردهاند. بخشهايي از آن چنين است:
اي شيعيان! اي محبان! در هر جاي عالم که هستيد، پيام مرا بشنويد. زيرا بارها گفته ام و باز هم مي گويم براي فرج من دعا کنيد. براي ظهور عاجل من دعا کنيد. زيرا فرج من گشايش کارهايتان است... .
امت عزيزم! قبل از آن که فتنه هاي عظيمي که در راه است شما را طوري احاطه کند که آرزو کنيد اي کاش هرگز پا بر اين دنيا نمي نهاديد، دعا کنيد و از خداوند بخواهيد که از گناهان شما درگذرد... .
شايد شما شيعيان تعجب کنيد که چگونه پيام من در اين برهه از زمان از طريق افراد عامي به سمع و نظر شما مردم ميرسد.
بايد عرض کرد: اين امر عجيبي نيست. زيرا خداوند بر هر کاري تواناست و براي من که حجت خدا هستم، امري آسان است و ما هرگز شما را فراموش نميکنيم...
... و من ميدانم به زودي خواهم آمد و ظهورم محقق خواهد شد و آن عده از افراد که هنوز در خواب غفلت هستند بدانند که من ميآيم.
قاتلان بشريت بدانند که من ميآيم. همه آنان بايد خود را براي روزهاي سختي آماده کنند که چشمان همه در آن خيره ميشود...
خانم «...» متن را ناتمام گذاشته و مينويسد: باشد به اميد حق هرچه زودتر زمان موعود فرا رسد و منتظران حضرتش با اتحاد و انسجامي فرخنده و با اطاعت و عبادتي ويژه با دعا و استغاثه اي بسيار صميمانه تحولي عظيم را ايجاد کنند... .
ايشان توضيح ندادهاند که اين نامه دقيقا تحويل چه کسي شده است. آيا خود ايشان دريافت کردهاند و اگر چنين است، از چه طريق و در چه شرايطي آن را گرفتهاند.
خبرنگار «بازتاب» مي افزيد: شگفت اين است که در چنين شرايطي، پس از گذشت نزديک به يک سال از انتشار اين کتاب، هيچ برخوردي با آن صورت نگرفته است.اين در حالي است که اخيرا در قم يکي از آيات که به لحاظ علمي موقعيتي در حد مرجعيت دارد، به خاطر نقد يک روايت تاريخي دو بار مجبور به صدور توبهنامه گرديد.
در اين حال يک کارشناس تاريخ مذاهب به خبرنگار «بازتاب» گفت: اين که چرا در باره به تمسخر گرفتن عقايد مذهبي هم نوعي آپارتايد وجود دارد، تاکنون روشن نشده است.
وي افزود: به نظر مي رسد لازم است تا هرچه زودتر در اين باره از سوي مراجع مربوط اقدامي صورت گرفته و زمينه هاي انحراف خشکانده شود. گو اين که اين قبيل ادعاها از سوي مشتي شياد طي سالهاي اخير بالا گرفته و به دليل عدم برخورد جدي دامنه آن توسعه يافته است.
وي در پايان يادآوري کرد: شيوع فتنه باب در دهه پنجاه قرن سيزدهم هجري هم از جايي شبيه به همين نقطه آغاز شد و امروز چنان ننگي را براي دنياي اسلام پديد آورده که جمع و جور کردن آن دشوار بلکه به دليل حمايت استکبار از آن در حال حاضر، ناممکن شده است.
يك مخترع انگليسي دستگاهي اختراع كرده است كه باعث دور شدن جوانان از محل نصب آن از طريق سروصداهايي مخصوص ميشود؛ كارشناسان معتقدند كه اين دستگاه سازنده آن را ميليونر خواهد كرد.
به گزارش فارس به نقل پايگاه اينترنتي «داچ ويلز»، «هوارد استاپلتن»، مخترع انگليسي كه پيش از اين مشاور امنيتي بوده، دستگاهي اختراع كرده است كه صداهايي ناهنجار و اعصاب خردكن ايجاد مي كند اما اين صداها را فقط افراد زير 20 سال مي شنوند و تقريبا هيچ انسان بالاي 30 سالي نميتواند اين صداها را بشنود.
اين دستگاه كه «مگس» ناميده شده است صداهايي گوشخراش ايجاد مي كند كه فركانس آن به گونه اي تنظيم شده است كه گوش هاي سالخورده (بالاي 30 سال) اصولا نمي توانند آنرا بشنوند حال آنكه همه زير 20 سال ها دقيقا آن را احساس مي كنند.
از اين دستگاه براي فراري دادن جوانان از محل هايي استفاده خواهد شد كه به رغم رضايت صاحبان آنها پاتوق جوانان انگليسي شده است.
كارشناسان پس از آزمايشهاي اوليه اين اختراع ضد جوان كه موفقيت آميز نيز بوده است ابراز نظر كرده اند كه احتمالا بسياري از جوانان فروشگاهها خواهان چنين ابزار جوان فراري ده هستند و مخترع آن يعني آقاي استاپلتن ميليونر خواهد شد.
شايان ذكر است كه در مرحله آزمايش اين دستگاه در يك فروشگاه در ولز جنوبي جواناني كه از نصب اين دستگاه بيخبر بودند، ابتدا با انگشتهاي فروكرده در گوشهاي خود قصد وارد شدن به مغازه و تذكر به صاحب آن را داشتند اما وقتي احساس كردند كه كسي غير از آنان اين صدا را نميشنوند به تعبير صاحب مغازه: زدند به چاك!
يلدا، نخستين شب زمستان، بلندترين شب سال با پيشينه چند هزار سالهاش مملو از درسهاي جاودانه اهورايي است كه اندكي تعمق در سنتها، اين درسهاي نيك را دوباره به انسانهاي غافل يادآوري ميكند.
به گزارش ايرنا، بيگمان سنتهاي نيك و پسنديده شب جاودانه يلدا، يكي از رموز آييني آرياييها در جستجوي وحدت در سايه بندگي ايزد بخشاينده و مهربان است.
در اين شب ايرانيان كدورتها را بدور ريخته و با زايش دوباره مهرباني دور هم جمع ميشوند و همديگر را ميبخشند «ببخش تا بخشيده شوي» اين اولين درس يلداي پير است.
«شكرگذاري به درگاه خداوند به سبب نعماتي كه به ما بخشيده» دومين درس آشكار نهفته در سنتهاي شب يلداست.
در اين شب بلند ايرانيان انواع ميوهها را سر سفره ميچينند و در حقيقت اين كار سمبل شكرگزاري از خداوند كريم و بخشنده براي فصل توليد و فصل باروري طبيعت است.
حضور هر يك از نعمات خداوند بر سفره يلدا نشانه سپاس از مهر ايزدي است كه بندگان خودرا براي گذران فصل سخت و سرد «زمستان» توشه بخشيده و آنها را مورد لطف و مرحمت خود قرار دادهاست.
نياكان ما در گذشته در اين شب به جشن ميپرداختند و برخواني از ميوههايي چون هندوانه، خربزه، انار، سيب، خرمالو و به مينشستند.
حضور انواع محصولات بر سفره يلدا نشانه آن است كه بايد با تعقل، دورانديشي و آمادگي كامل به استقبال سختيها «فصل زمستان» برويم كه اين نيز سومين درس از سنتهاي جاودانه يلدا براي كاميابي در زندگي است.
اين ميوهها هريك بار معنايي نماديني با خود دارند، هندوانه با قاچهاي مدور همچون خورشيد، تمناي آرزوي فرارسيدن دوباره فصل بارور تابستان است، انار با دانههاي ياقوتياش و خربزه با تخمهاي فراوانش سمبل اراده خداوند براي زايش طبيعت است.
اطمينان به دوستي ايزد منان با بندگانش و گشايش رحمت پس ازتحمل سختي ها چهارمين درس بزرگ سنتهاي يلداست.
پس از فصل سرد، سخت و بيرحم زمستان بهار فرامي رسد زمين و زمان بر انسان و طبيعت مهربان ميشود و هاتف، گذران دوران سختيها را نويد ميدهد و يادآوري ميكند كه پايان هرسختي آسايش و پايان هر تدبير عاقلانه آسايش است.
مرگ طبيعت در فصل سرما و بيداري طبيعت بيجان در واپسين روزهاي زمستان بار ديگر بر هر انسان عاقلي «گذران عمر، مرگ و رستاخيز» را يادآوري ميكند و پنجمين درس يلدا اينست كه به راستي چه سخت است بر انساني كه در گذر از ايامي سخت بيتوشه باشد.
سر به محراب تو سايد شرمگين مردي گنه آلود
اي خدا بشنو نواي بنده اي آلوده دامان را
غمگسارا! سينه ام از غم گرانبارست
مهربانا! خلوتم از گريه لبريزست
اي خدا! تنها تو مي بيني بجانم اشك پنهان را
پاك يزدانا!
با همه آلوده داماني-
روح من پاكست و ذوق بندگي دارم
گرزيانمندم بعمري ازگنهكاري
در كفم سرمايه شرمندگي دارم
***
اي چراغ شام تار بينوايان!
در كوير تيرگيها رهنوردي پير و رنجورم
ديده ام هر جا كه ميچرخد نشان از كورسوئي نيست
سينه مالان ميخزم بر خار و خارا سنگ اين وادي-
ميزنم فرياد،اما ضجه ام را بازگوئي نيست.
***
ايزدا!پاك آفرينا!بي همانندا!
جان پاكم سوي تو پر ميكشد چون مرغ دست آموز
آنكه مي پيچد بپاي جان من ابليس نادانيست
راز پوشا! من سيه روئي پشيمانم
هر سر موي سياهم آيه شام سيه روئيست
رشته موي سپيدم پرتو صبح پشيمانيست
***
زندگي بخشا!
هر زمان از مرگ ياد آرم ـ
بند بند استخوانم مي كشد فرياد از وحشت
ز آنكه جز آلودگي ره توشهاي در عمق جانم نيست
واي اگر با اين تهيدستي بدرگاه تو روي آرم
گر تهيدست و گنهكارم،پشيمانم
جز زبان اشك خجلت ،ترجمانم نيست.
***
روز و شب دست دعا بر آسمان دارم-
تا بباري بر كوير جان من باراي رحمت را
من تو راميخواهم ازتو اي همه خوبي!
عشق خود رادردلم بيدار كن نه شوق جنت را
***
اي خداي كهكشانها!
تا ببينم در سكوتي سرد و سنگين آسمانت را-
نيمه شبها ديده ميدوزم به اخترهاي نوراني
تاديار كهكشانها ميپرم با بال انديشه-
ليك من ميمانم و انديشه و اقليم حيراني
***
در درون جان من باغي ز توحيد است،اما حيف-
گلبنانش از غبار معصيت ها سخت پژمرده است
وز سموم بس گنه، اين باغ، افسرده است
تا بشويد گرد را از چهره اين باغ-
بر سرم گسترده كن اي مهربان! ابر هدايت را
تا يخشكد بوستان جان من در آتش غفلت-
برمگير از پهندشت خاطرم چتر عنايت را
***
كردگارا!
گفتگوي با تو عطر آگين كند موج نفسها را
آنچه خرم ميكند گلزار دل را،گفتگو با تست
نيمه شبها دوست ميدارم بدرگاهت نيايش را
ندبه من ميدواند بررخم باران اشك شرم-
تا بدين باران شكوفاتر كند باغ ستايش را
***
اي سخن را زندگي از تو!
من بجام شعر خود ريزم شراب واژه ها را،گرم-
تا ببخشم مستي پاكي بجان بندگان تو
بي نيازا! شرمگين مردي تهي دستم
آنچه دارم در خور تقديم،شعر واشك خود بر آستان تو؟
***
سر به محراب تو سايد شرمگين مردي گنه آلود
اي خدا! بشنو نواي بندهاي آلوده دامان را
غمگسارا! سينه ام از غم گرانبارست
مهربانا! خلوتم ازگريه لبريزست
اي خدا! تنها تو مي بيني بجانم اشك پنهان را
مادر! مرا ببخش .
فرزند خشمگين و خطا كار خويش را
مادر! حلال كن كه سرا پا نامت است
با چشم اشكبار، ز پيشم چو ميروي
سر تا بپاي من
غرق ملامت است.
***
هر لحظه در برابر من اشك ريختي
از چشم پر ملال تو خواندم شكايتي
بيچاره من، كه به همه ي اشكهاي تو
هرگز نداشت راه گناهم نهايتي
***
تو گوهري كه در كف طفلي فتاده اي
من، ساده لوح كودك گوهر نديده ام
گاهي بسنگ جهل، گهر را شكسته ام
گاهي بدست خشم بخاكش كشيده ام
***
مادر! مرا ببخش.
صد بار از خطاي پسر اشك ريختي
اما لبت به شكوه ي من آشنا نبود
بودم در اين هراس كه نفرين كني ولي ــ
كار تو از براي پسر جز دعا نبود.
***
بعد از خدا ، خداي دل و جان من توئي
من،بنده اي كه بار گنه مي كشم به دوش
تو، آن فرشته اي كه زمهرت سرشته اند
چشم از گناهكاري فرزند خود بپوش.
***
اي بس شبان تيره كه در انتظار من ـــ
فانوس چشم خويش ــ به ره ، بر فروختي
بس شامهاي تلخ كه من سوختم زه تب ـــ
تو در كنار بستر من دست بر دعا ـــ
بر ديدگان مات پسر ديده دوختي
تا كاروان رنج مرا همرهي كني ـــ
با چشم خواب سوز ـــ
چون شمع دير پاي ـــ
هر شب، گريستيئ ـــ
تا صبح ، سو ختي.
***
شبهاي بس دراز نخفتي كه با پسر ـــ
خوابد به ناز بر اثر لاي لاي تو.
رفتي به آستانه مرگ از براي من
اي تن به مرگ داده، بميرم براي تو.
***
اين قامت خميده ي در هم شكسته ات ـــ
گوياي داستان ملال گذشته هاست
رخسار رنگ رفته و چشمان خسته ات ـــ
ويرانه اي ز كاخ جمال گذشته هاست.
***
در چهره تو مهرو صفا موج مي زند
اي شهره در وفا و صفا! مي پرستمت
در هم شكسته چهره تو، معبد خداست
اي بارگاه قدس خدا! مي پرستمت.
***
مادر!من از كشاكش اين عمر رنج زاي ـــ
بيمار خسته جان به پناه تو آمده ام
دور از تو هر چه هست، سياهيست ، نور نيست
من در پناه روي چو ماه تو آمده ام
مادر ! مرا ببخش
فرزند خشمگين و خطا كار خويش را
مادر ،حلال كن كه سرا پا ندامت است
با چشم اشكبار ز پيشم چو مي روي ـــ
سر تا به پاي من ـــ
خداوندا! به دلهاي شكسته
به تنهايان در غربت نشسته
به آن عشقي كه از نام تو خيزد
بدان خوني كه در راه تو ريزد
به مسكينان از هستي رميده
به غمگينان خواب از سر پريده
به مرداني كه در سختي خموشند
براي زندگي جان مي فروشند
همه كاشانه شان خالي از قوت است
سخنهاشان نگاهي در سكوت است
به طفلاني كه نان آور ندارند ـ
سر حسرت ببالين ميگذارند
به آن « درمانده زن » كز فقر جانكاه ـ
نهد فرزند خود را بر سر راه
بآن كودك كه ناكام است كامش
ز پا ميافكند بوي طعامش
به آن جمعي كه از سرما بجانند
ز « آه » جمع، « گرمي » ميستانند
به آن بيكس كه با جان در نبرد است
غذايش اشك گرم و آه سرد است
به آن بي مادر از ضعف خفته ـ
سخن از مهر مادر ناشنفته
به آن دختر كه ناديدي گناهش
عبادت خفته در شرم نگاهش
به آن چشمي كه از غم گريه خيز است
به بيماري كه با جان در ستيز است
به داماني كه از هر عيب پاك است
به هر كس از گناهان شرمناك است ـ
دلم را از گناهان ايمني بخش
به نور معرفت ها روشني بخش
خدايا ، بنده اي درد آ شنايم
بسر افتاده اي بي دست وپايم
ز غمها سينه ام درياست، دريا
گواهم گريه هاي هايهايم
به در گاه تو مي نالم به زاري
مرا بگذار با اين ناله هايم
مرا در آتش عشقت بسوزان
مكن زين شعله ي سركش رهايم
از اين آتش، دلم را شعله ور كن
بسوزان، سوز دل را بيشتركن
به آه در گلو بشكسته، سو گند
بسوز سينه هاي خسته سوگند
به غم پرورده ي محنت نصيبي
كه در خون جگر بنشسته، سوگند
به اشك مادري كز داغ فرزند ـــ
فرو ريزد برخ پيوسته سوگند
به بيماري كه در هنگامه ي مرگ ـــ
برآيد ناله اش آهسته ، سوگند
به آن برگشته ايام نگون بخت
دخترم! با تو سخن ميگويم
گوش كن، با تو سخن ميگويم :
زندگي در نگهم گلزاريست
و تو با قامت چون نيلوفر ـ
شاخه پر گل اين گلزاري
من در اندام تو يك خرمن گل مي بينم
گل گيسو ـ گل لبها ـ گل لبخند شباب
من به چشمان تو گلهاي فراوان ديدم
گل تقوا ـ
گل عفت ـ
گل صد رنگ اميد
گل فرداي بزرگ
گل دنياي سپيد
***
ميخرامي و تو را مينگرم
چشم تو آينه روشن دنياي منست
تو همان خرد نهالي كه چنين باليدي
راست، چون شاخه سر سبز و برومند شدي
همچو پر غنچه درختي، همه لبخند شدي
ديده بگشاي و در انديشه گلچينان باش
همه گلچين گل امروزند
همه هستي سوزند
***
كس بفرداي گل باغ نميانديشد
آنكه گرد همه گلها بهوس ميچرخد ـ
بلبل عاشق نيست ـ
بلكه گلچين سيه كرداريست ـ
كه سراسيمه دود در پي گلهاي لطيف ـ
تا يكي لحظه بچنگ آرد و ريزد بر خاك
دست او دشمن باغ است و نگاهش ناپاك
تو گل شادابي
به ره باد، مرو
غافل از باغ مشو
***
اي گل صد پر من!
با تو در پرده سخن ميگويم :
گل چو پژمرده شود جاي ندارد در باغ
گل پژمرده نخندد بر شاخ
كس نگيرد ز گل مرده سراغ
***
دخترم! با تو سخن ميگويم:
عشق ديدار تو بر گردن من زنجيريست
و تو چون قطعه الماس درشتي كمياب
« گردن آويز » بر اين زنجيري
تا نگهبان تو باشم ز « حرامي » هر شب
خواب بر ديده من هست حرام
بر خود از رنج به پيچم همه روز
ديده از خواب بپوشم همه شام
***
دخترم، گوهر من !
گوهرم، دختر من !
تو كه تك گوهر دنياي مني
دل بلبخند « حرامي » مسپار
« دزد » را « دوست » مخوان
چشم اميد بر ابليس مدار
***
ديو خويان پليداي كه سليمان رويند
همه گوهر شكنند
« ديو » كي ارزش گوهر داند ؟
نه خردمند بود ـ
آنكه اهريمن را ـ
از سر جهل، سليمان خواند
***
دخترم ـ اي همه هستي من !
تو چراغي، تو چراغ همه شبهاي مني
به ره باد مرو
تو گلي، دسته گل صد رنگي
پيش گلچين منشين
تو يكي گوهر تابنده بي مانندي
خويش را خوار مبين
***
آري اي دختركم، اي به سراپا الماس
از « حرامي » بهراس
قيمت خودمشكن
قدر خود را بشناس
قدر خود را بشناس
اين روزها، اين روزهاي استخوانسوز
پايان عمر عشق و آغاز جدائيست
اين لحظه ها، اين لحظه هاي مرگ پيوند
آخر نفسهاي چراغ آشنائيست
***
چشمت پر از حرف است و لبهاي تو خاموش
سر ميكشد از جان تو فرياد بدرورد
من بر تو حيران،بر تو گريان،برتو مشتاق
پا تا سرم سرد ونگاهم آتش آلود
***
در ديده ي مات تو آهنگ وداع است
ايواي من،در اين سفر باز آمدن نيست
اي جان من! در چشم بيتابم نگه كن
تو ميروي اما مرا جاني بتن نيست
***
تو ميروي، تو ميروي غمناك غمناك
اما تو ميخواهي كه من گريان نباشم
تو ميروي،تو ميروي اي گرمي جان
اما زمن خواهي تن بيجان نباشم
***
درماندگي از ديده ي من ميتراود
جغد غريبي بر سر بامم نشسته است
مست از تو بودم،ساقي بزمم تو بودي
بي روي تو مي ريخته، جامم شكسته است
***
تو ريشه بودي من درخت سبز بودم
با دوريت هر شاخه ام بي بارو برگست
اكنون كه ميبينم ترا در چنگ پائيز
در گوش من، در جان من ، فرياد مرگست
***
ميبوسمت ميبوسمت اي تك مسافر
ميبينمت بهر سفر پا در ركابي
جانا درنگي، تاسپند اشك ريزم
بر آتش دل-از چه اينسان در شتابي؟
***
من باتو عمري همسفر بودم در اين راه
در پيش پاي ما بسي صحرا و دشت است
اما تو راهت را چدا كردي زراهم
خواندم ز چشمت كاين سفر بي باز گشت است
رفتي؟ برو،دست خدا همراهت ايدوست
چون فرصت ديدار، بيش از يك نفس نيست
تو ميروي اما من آن مرغ خموشم
كاين باغ در چشم غمينم جز قفس نيست
***
اين روزها اين روزهاي استخوانسوز
پايان عمر عشق وآغاز جدائيست
اين لحظه ها، اين لحظه هاي مرگ پيوند
آخرنفسهاي چراغ آشنائيست
سلام
امروز بر خورد یکی ناراحتم کرد .خیلی زیاد .یاد محبتهایی افتادم که بهش کرده بودم .محبتهایی که کمتر کسی میکنه این دوره زمونه .ولی یه دفعه یه بر خوردی کرد که انگار منو نمیشناسه اصلا . جا خوردم .دلم شکست .یه لحظه خودمو ساده دونستم و پشیمون از اینهمه توجه .حتی اشکم در اومد . دیدم خیلی ناراحتم رفتم سراغ نماز که یه کم آروم شم .بعد قرآآنو باز کردم سوره ی الرحمن اومد . وقتی خوندمش خیلی آروم شدم . چرا؟ میپرسی چرا؟
علتش این بود که دیدم مردم در برابر اینهمه محبت خدا ناسپاسن .محبتهایی که نمیشه حساب کرد .اونوقت من انتظار دارم که یه محبتی بکنم و طرف یادش بمونه؟
بعدش خیلی فکر کردم .تو صبر خدا موندم .که چه جوری تحمل میکنه .با اینکه همه میدونیم مخلوقیم و یکی مارو خلق کرده .واقعا چه قدر وقت میذاریم و ازش تشکر میکنیم؟ تشکر که نمیکنیم هیچ بعضی وقتا سر جنگ هم داریم تازه.
ذهنم خیلی جاها رفت. رفت مدینه .حضرت زهرا (س) رو دیدم که چه قدر بهش ستم شد . اونم کی؟ هنوز چهلم پیامبر نشده بود . همه این سخن پیامبر یادشون بود که هر کس فاطمه رو آزار بده منو آزار داده ولی آزارش میدادن.
چه قدر انسان میتونه نا سپاس باشه؟
حضرت علی (ع) یادم اومد .وقتی فکر کردم و یادم اومد که حدود صد سال قبرش پنهان بوده از دست دشمناش که مبادا به جنازه ش بی احترامی کنن و....
یاد امام حسن افتادم اینکه جنازه شو تیر باران کردن و.......
یاد امام حسین افتادم و بلاهایی که همین انسانهای ناسپاس سرش آوردن.
یاد زینب که دیگه نگم بهتره .
یاد تک تکشون افتادم .
از خودم خجالت کشیدم که چرا با دیدن یه بی اعتنایی یا ناسپاسی ساده. اونم از طرف یه آدم معمولی اینقدر ناراحت شده بودم و.....
وقتی به خدا و پیامبرانش و امامانش و..... وخیلی از خوبان دیگه ی خدا فکر کردم که چه قدر از همین جنس بشر ستم دیدن . با اینکه عمرشونو برای همین آدما گذاشته بودن . غمم برام اونقدر کوچک شد که اصلا ارزش فکر کردن نداشت.
عوضش یه چیزی یاد گرفتم و اون اینکه من سعی کنم جز ناسپاسان نباشم و دل کسی رو به درد نیارم .
تو همه ی ادیان یه چیز مشترک هست .حتی تو مذاهب بشری هم این اصل مورد قبوله که: اون چه به خود نمیپسندی برای دیگران هم نپسند.
یه چیز دیگه هم هست که همه ادیان و مذاهب آسمانی و بشری بهش معتقدند حالا با عناوین مختلف مثل مثلا قانون کارما
و اون اینه که هر کاری میکنی یه روزی به خودت بر میگرده و در واقع هر عملت مثل یه بومرنگه که پرتابش میکنی .
اینا و خیلی چیزای دیگه که یادم اومد بعد این اتفاق .به من درس بزرگی داد و یاد آوری خوبی بود که مواظب باشم و ببینم بومرنگمو به چه سمتی دارم پرتاب میکنم .
شما هم مراقب باشین.بیایید فقط و فقط خوبی کنیم .بدی رو همه بلدن.
التماس دعا
سکوت خلوت
از یار واز دیار کناری گرفته ام همدم برای خود شب تاری گرفته ام
از خلق بی قرار بریدم به یاد دوست در دامن سکوت قراری گرفته ام
بیگانه زآشنایم وبی خویشتن ز خویش آن سوی کاینات مداری گرفته ام
گم گشته ام چو موسی در وادی فنا حیران سراغ شعله ناری گرفته ام
مانند مانده ای شده از کاروان جدا هر سونشان گرد سواری گرفته ام
نقشی بر آب بودم و موج فنا رسید از دست بحر پای فراری گرفته ام
گم کرده نوربخش ونمی پرسمش خبر تا کس نگویدم پی کاری گرفته ام
به یاد تو
به یاد تو از هر دو دنیا گذشتم برای تو از هر من و ما گذشتم
دلم تا مجرد شد از ما سوایت به مستی ز هستی سراپا گذشتم
مرا از کرم تا بخواندی به کویت زهر آرزو وتمنا گذشتم
چو نقش رخت شد نمایان به هر سو زحال ومقامات یکجا گذشتم
ترا یافتم راحت جان شیدا که از درد و رنج مداوا گذشتم
به الای تو پا نهادم از آن رو که دادم به راهت سر از پا گذشتم
ترا نور بخش از برای تو خواهد که گوید ز دنیا و عقبی گذشتم
استاد محمد تقی جعفری-اندیشمند و محقق معاصر که خدا رحمتش کند خاطره ای بدین شکل از علامه طباطبایی مفسر تفسیر المیزان نقل میکند:در یکی از سالهای اخیر به قم مشرف شده بودم.به قصد دیدار علامه به منزلشان رفتم.در خانه را زدم پیرمردی در را باز کرد.گفتم آقا تشریف دارند؟ گفتند :بله.گفتم به ایشان عرض کنید اگر حالشان مساعد باشد به خدمتشان برسم.آن شخص رفت و بر گشت و در یک اتاق را باز کرد.من وارد شدم اتاق فرش نداشت. همانجا نشستم. مرحوم علامه آمدندو پس از سلام و احوالپرسی فرمودند:چون در حال تشرف به آستان قدس رضوی هستیم فرشها را جمع کرده ایم.و سپس فرمودند بروم یک قالیچه بیاورمو بیندازم کف اتاق تا بنشینیم و خواستند بروند من با نرمی دستشان را گرفتم و گفتم :هیچ احتیاجی به قالیچه نیست و عبا را از دوش خود بر داشتم و پهن کردم و گفتم بفرمایید.روی عبا هم میتوانیم بنشینیم..این انسان وارسته با یک قیافه ملکوتی که هرگز از یاد نمیبرم فرمود:در این موقع عمرم درس آموزنده ای به من دادی من عرض کردم:این جمله ی هشدار دهنده ی جنابعالی بسیار بسیار آموزنده تر از آن بود که عرض کردم.و سپس نشستیم و لحظاتی به گفتگو پرداختیم که هرگز آن لحظات را فراموش نخواهم کرد .
جرعه های جانبخش زندگی :غلامرضا گلی زواره
براستی که پیش از رسیدن به ارض موعود باید از صحرا گذشت .تردیدها و ترسهای کهنه .پیرامون آدمی خیمه میزنن اما همیشه کسی پیدا میشود تا بگوید:به پیش برو .همیشه یگ موسی بر سر راه انسان سبز میشود.گاه یک دوست گاه یک شهود.
طریق خود را به خدا بسپار.و بر وی توکل کن که آن را انجام خواهد داد.
راههای خدا خردمندانه اند و چاره های او حکیمانه.
تنها وظیفه ی آدمی این است که نسبت به رهنمودها و گواهی دل خود کاملا بیدار باشد .زیرا هر آنچه آرزومند یا نیاز مند آن است در راه جادویی شهود یافت میشود.
هرگز موانع را بزرگ نکنید.توجه خود را به عظمت خدا معطوف کنید. قدرت خدا را در نظر آورید.
به هر چه توجه کنید با آن یکی میشوید .پس اگر پیوسته متوجه موانع باشید آنها بزرگتر و بزرگتر میشوند
خدا در مکانهایی دور از انتظار .به دست افرادی دور از انتظار .و در مواقعی تصور ناپذیر .معجزات خود را به انجام میرساند.
چهار اثر از فلورانس اسکاول شین
http://www.porseman.net/defaulte.aspx?namayesh=400
سلام
چه قدر تلخه که به کسی اعتماد کنی و اون...................
اما اين اتفاق وقتی تلختره که خدا نباشه
واقعا اگه خدا نبود دنيا چه قدر غير قابل تحمل می شد
وقتی احساس می کنی خدايی داری که هميشه ازت حمايت می کنه اونوقت ...........
خدايا ممنونم که چهره واقعی آدمها رو گاهی اونقدر زود نشون ميدی که آدمو ...........
دعا می کنم هيچوقت چنين آدمهايی سر راه شما قرار نگيرن
آدمهايی که تو نهايت صداقت و محبت رو به پاشون بريزی ولی اونا ................
روزهایی که پدر در کنارم نبود شعرهای مهدی سهیلی آرامم می کرد .چون میدیدم که فقط من مشکل ندارم .و اینکه روزگار بر دل هر کسی یادگاری می گذارد
گرداب
غوغاي توفاني كه كار مرگ مي كرد
انگيخت در گرداب دريائي بلائي
كشتي شكست و باد بان را باد بر كند
آشفته شد چون موج دريا ،نا خدائي
***
او بود و فرزندان رنگ از رخ پريده ـــ
او بود ودريا بود وتوفان و بلا بود
بيچاره ، در چنگال توفاني بلا خيز
چشمش به فرزندان و دستش بر خدا بود
***
او چون حبابي بود در گرداب مانده ـــ
دستي نبودش تا كه با دريا ستيزد
درمانده يي پا بند فرزندان خود بود
پايي نبودش تا كه از دريا گريزد.
***
او سرنوشت تلخ فرزندان خود را ـــ
در دست توفان ، در دل گرداب مي ديد
در چنگ موج بي امان زندگي سوز ـــ
بنياد عمر خويش را بر آب مي ديد
***
من نا خداي كشتي بي باد بانم
گرداب من ، اين موج خيز زندگاني
من پاسبان جان فرزندان خويشم
اما نمياد ز دستم پاسباني
***
من ، آن حبابم در دل گرداب مانده
دستي ندارم تا كه با دريا ستيزم
در مانده ايي پا بند فرزندان خويشم
پايي ندارم تا كه از دريا گريزم.
بیونیک
الهام از جهان زنده برای ساخت جانداران مصنوعي
واژه بیونیک نخستین بار در سال 1959توسط جک ای.استیل امریکایی به کار برده شد.تعریف وی از بیونیک بسیار ساده بود:بیونیک علم سیستمهایی است که شالوده سیستمهای زنده است.بیونیک عبارت است از هنر به کار گرفتن دانش سیستمهای زنده برای حل مسائل فنی.به بیانی دیگر الهام یابی فنی از ساختمان ها, رفتارها و ارتباطات گوناگون عالم جانداران ,موضوع این علم است.
سیر تحول:
انسان برای الهام گرفتن همواره به جهان زنده پیرامونش نگریسته است .پرواز پرندگان در طول هزاران سال الهام بخش طرح های بی شماری از ماشین پرنده بوده است که یکی از بهترین طرح ها در زمان خود اثر لئوناردو داوینچی است که در سال 1505طرحی از یک ماشین پرنده بر اساس ساختمان خفاش رسم کرد ولی نتوانست ان را به مرحله عمل برساندزیرا داوینچی وجود یک موتور سبک و نیرومند را که بتواند بالها را به حرکت دراورد را فراموش کرده بود.
امروزه هم می توان از دولفین که با نیروی عضلانی کم می تواند به سرعت در اب حرکت کند الگو برداری کرد تا زیر دریایی که دارای چنین خاصیتی است ساخت.و با الهام گرفتن از پوست دولفین نیز لباسی برای غواصان ساخته شده است که اصطکاک بدن شناگر و اب را به حداق می رساند.
اما نکته مهم در این علم این است که تقلید جز به جز از طبیعت معمولا کار ساده ای نیست.مثلا الگو برداری ماشین پرنده از خفاش در جایی که فاصله دو انتهای بالهای گسترده خفاش حدود نیم متر و فاصله بین دو انتهای بالهای ماشین پرنده 14 متر است کار سختی ست و باید از روشهای ویژه ای استفاده کرد که البته بسیاری از روشها هم موثر نخواهد بود.
رابطه بیونیک و سیبرنتیک :
سیبرنتیک علم کنترل ارتباط در حیوان و ماشین است.بیونیک و سیبرنتیک با روش کار مشابه ولی در جهت عکس یکدیگرند.
متخصص سیبرنتیک مدل را به منظور توضیح سیستم زنده به کار می برد و نظراتی برای ازمایش های زیستی در ان کسب می کند اما متخصص بیونیک از روی خبر حاصل از سیستم طبیعی و یا از نظریات جدیدی که از مدل گرفته شده یا از انچه که درباره کارهای سیستم زنده دانسته است ماشین می سازد.
بیونیک از مبدلها و یا از گیرنده های طبیعی هم چیز هایی اموخته است به طوری که حساسیتهای گیرنده های طبیعی یا گیرنده هایی که در بدن موجودات زنده یافت می شود اغلب مایه شگفتی است.برای مثال:مار زنگی مکانیسم حس مادون قرمز بسیار حساسی دارد که در حفره ای بین سوراخ بینی و چشم او قرار دارد. این اندام به قدری حساس است که در برابر یک هزارم درجه تغییر دمای سطحی واکنش نشان می دهد و این مقدار برای مار از نظر اینکه وجود حیوان دیگری را حس کند کافی است.
اشکار گرهای گرما در پوست ادمی فقط می توانند به یک دهم درجه تغییر دمایی پاسخ دهند بد نیست که بدانید در یک سانتی متر مربع پوست کف دست انسان 3عدد گیرنده حساس به گرما وجود دارد در حالی که در همین اندازه سطح در قسمت سر مار زنگي 150000عدد گیرنده حساس به گرما وجود دارد.اما انسانها با استفاده از این مکانیسم طبیعی مکانیسم حسی مادون قرمزی ساخته اند که حساسیت ان صد هزار بار بیشتر از مادون قرمز مار زنگی است و از ان در جنگ جهانی دوم توسط المانی ها در تیر اندازی به هنگام تاریکی شب استفاده می شده است.
مثال هایی دیگر:
از سامار(میوه فندق بالدار)درخت افرا در ساخت نوعی هلیکوپتر الگو برداری شده است به این صورت که به طور طبیعی در درخت افرا میوه به صورت دوتایی (دی سامار)به زاویه خاص با دو بال متقابل هم به ساقه دیده می شود.این مجموعه پس از جدا شدن از گیاه مدتی در هوا می چرخد .(مثل حرکت دو پره متقابل بالای هلیکوپتر)ر و در همین حال با جریان باد از این طرف به ان طرف می رودتا بالاخره بر زمین می افتد.
این پدیده ذهن دانشمندان را برای نخستین بار به ساختن وسیله ای معطوف نمود که بتواند به همین سان عمل کند.این عطف توجه سرانجام اساس ساختمان نوعی هلیکوپتر را فراهم ساخت.اکنون با دقت در خصوصیات شکلی و حرکتی انواع سامارها تغییرات صنعتی تازه ای در ساخت پره هلیکوپتر های جدید حاصل شده است.
مثالی دیگر استعدادی است که بعضی جانوران در پیش بینی زمین لرزه دارند به این ترتیب که بعضی از حیوانات چند ساعت پیش از وقوع زلزله شروع به بی تابی می کنند.
تائید این روایتها معمولا امکان پذیر نیست اما دو پژوهشگر ژاپنی برای پی بردن به اسرار نهفته ازمایشهایی را در گربه ماهيها انجام داده اند که جواب هم مثبت بوده است.
گربه ماهی ها توسط گیرنده های حسی بسیار قوی در برابر تغییرات بسیار جزئی میدان الکتریکی پیرامونشان واکنش نشان می دهندو در بعضی از ماهیها گیرنده های بسیار وجود دارد که بیشتر انرژی الکترومانیتیک را حس می کنند تا انرژی الکتریکی را.امروزه دانشمندان جهان به ویژه دانشمندان ژاپنی در حال ساخت دستگاههای پیش بینی کننده زلزله هستند.
درس های معماری از طبیعت:
در طبیعت انواع کمتر شناخته شده ای از جانوران ,وجود دارند که رفتارها و اعمال شگفت انگیز انها به خصوص طریقه ساخت و شکل اشیانه هایشان, می تواند راهنمای معماران و مهندسان در ساخت بناها و سازه های مختلف قرار گیرد.که به عنوان نمونه می توان از شکل ماپیچ داخلی نوعی صدف به نام (کونوس)برای طراحی خانه ها استفاده کرد.
بانک زمان
تصور کنيد بانکي داريد که در آن هر روز صبح 86400 تومان به حساب شما واريز مي شود و تا آخر شب فرصت داريد تا همه پولها را خرج
کنيد، چون آخر وقت حساب خود به خود خالي مي شود.
در اين صورت شما چه خواهيد کرد؟
البته که سعي مي کنيد تا آخرين ريال را خرج کنيد!
هر کدام از ما يک چنين بانکي داريم: بانک زمان.
هر روز صبح، در بانک زمان شما 86400 ثانيه اعتبار ريخته مي شود و آخر شب اين اعتبار به پايان مي رسد.
هيچ برگشتي نيست و هيچ مقداري از اين زمان به فردا اضافه نمي شود.
ارزش يک سال را دانش آموزي که مردود شده، مي داند.
ارزش يک ماه را مادري که فرزندي نارس به دنيا آورده، مي داند.
ارزش يک هفته را سردبير يک هفته نامه مي داند.
ارزش يک ساعت را عاشقي که انتظار معشوق را مي کشد،
ارزش يک دقيقه را شخصي که از قطار جا مانده،
و ارزش يک ثانيه را آنکه از تصادفي مرگبار جان به در برده، مي داند.
هر لحظه گنج بزرگي است، گنجتان را مفت از دست ندهيد.
باز به خاطر بياوريد که زمان به خاطر هيچکس منتظر نمي ماند.
ديروز به تاريخ پيوست.
فردا معما است.
منشور حقوق بشر کورش بزرگ

اينك كه به ياري مزدا تاج سلطنت ايران و بابل و كشورهاي جهات چهارگانه را بر سر گذاشته ام، اعلام مي كنم كه تا روزي كه زنده هستم و مزدا توفيق سلطنت را به من مي دهد دين و آيين و رسوم ملت هايي را كه من پادشاه آنها هستم ، محترم خواهم شمرد و نخواهم گذاشت كه حكام و زير دستان من دين و آيين ملت هايي را كه من پادشاه آنها هستم يا ملت هاي ديگر را مورد تحقير قرار بدهند يا به آنها توهين نمايند. من از امروز كه تاج سلطنت را بر سر نهاده ام تا روزيكه زنده هستم و مزدا توفيق سلطنت را به من مي دهد، هرگز سلطنت خود را بر هيچ ملت تحميل نخواهم كرد و هر ملت آزاد است كه مرا پادشاه خود بداند من براي سلطنت آن ملت مبادرت به جنگ نخواهم كرد. من تا روزي كه پادشاه ايران و بابل و كشورهاي جهات اربعه هستم، نخواهم گذاشت كه كسي به ديگري ظلم كند و اگر شخصي مظلوم واقع شد من حق وي را از ظالم خواهم گرفت و به او خواهم داد و ستمگر را مجازات خواهم كرد. من تا روزي كه پادشاه هستم نخواهم گذاشت كسي مال غير منقول يا منقول ديگري را با زور و يا به نحو ديگر بدون پرداخت بهاي آن و جلب رضايت صاحب مال تصرف نمايد. من تا روزي كه زنده هستم نخواهم گذاشت كه شخصي ديگري را به بيگاري بگيرد و بدون پرداخت مزد، وي را به كار وادارد. من امروز اعلام مي كنم كه هر كس آزاد است و مي تواند هر ديني را كه ميل دارد بپرستد و در هر نقطه كه ميل دارد سكونت كند مشروط به اينكه در آنجا حق كسي را غصب ننمايد و هر شغل را كه ميل دارد را پيش گيرد و مال خود را به هر نحو كه مايل است به مصرف رساند مشروط بر اينكه لطمه به حقوق ديگران نزند. من اعلام مي كنم هر كس مسئول اعمال خود مي باشد و هيچ كس را نبايد به مناسبت تقصيري كه يكي از خويشاوندانش كرده مجازات كرد و مجازات برادر گناهكار و برعكس به كلي ممنوع است و اگر يك فرد از خوانواده يا طايفه اي مرتكب تقصير شود فقط مقصر بايد مجازات گردد نه ديگران. من تا روزي كه به ياري مزدا سلطنت مي كنم نخواهم گذاشت كه مردان و زنان را به عنوان غلام و كنيز بفروشند و حكام و زير دستان من مكلف هستند كه در حوزه حكومت و ماموريت خود مانع از خريد و فروش مردان و زنان به عنوان غلام و كنيز بشوند و رسم بردگي بايد به كلي از جهان برافتد و از مزدا خواهانم كه مرا در راه اجراي تعهداتي كه نسبت به ملتهاي ايران و بابل و مليت هاي ممالك جهات اربعه بر عهده گرفته ام موفق گرداند.
از كتاب سرزمين جاويد
جلد يك - برگ 402 تا 404
http://aado.blogfa.com/8311.aspx
بخشش
مبلغى در كيف استاد بود؛ نيم بيشتر آن را بخشيد.
گفتم: اين طور كه شما مىبخشيد، انگار نمىخواهيد چيزى براى خودتان بماند.
خنديد و گفت:
اتفاقاً همان مبلغى كه بخشيدهام، برايم مىماند!
http://www.porseman.net/defaulte.aspx?namayesh=381
ترس
شب بود؛ به استاد گفتم. از تاريكى مىترسم.
گفت: هر وقت از چيزى مىترسى، زودتر خود را در آن بينداز.
پرسيدم: براى چه؟
جواب داد: زيرا سختى حذر كردن از چيزى به خاطر ترس از آن، از خود آن چيز، بيشتر و بزرگتر است!
راستگويى
يك بار به استاد دروغ گفتم؛ دست راستم را فشرد و گفت:
هميشه راست بگو!
پس دست چپم را گرفت و ادامه داد:
اما هر حرف راستى را نگو!
صياد
براى شكار به جنگل رفته بوديم؛
داشتم دامى براى پرندگان پهن مىكردم.
استاد به درختى تكيه داد و گفت: مىدانى دام دوستى چيست؟
گفتم: نه.
استاد گفت: با خوشرويى، قلبها را شكار كن!
دشمنى انسان
روزى استاد تعدادى جعبه بلورى مقابلم گذاشت و گفت:
در اينها سكهاى نهفته است؛ آن را پيدا كن!
يكى يكى جعبهها را شكستم؛ در هيچ كدام سكهاى نبود.
استاد گفت: مجموع قيمت جعبههاى بلورى، يك سكه بود؛ ولى حالا تمامش را شكستى.
من سكوت كردم.
استاد خنديد و گفت: انسان هميشه تا چيزى را نشناسد، با آن دشمنى مىكند
عبرت
مىخواستم به سفر بروم؛ از استاد خواستم توشهاى به من هديه كند.
گفت: با اين نصيحت بدرقهات مىكنم:
از مردم عبرت بگير تا مايه عبرت ديگران نشوى!
وابستگى
كودكى را به خاك سپردند؛ به استاد گفتم: هيچ وابستگى مثل عشق مادر و فرزند نيست؛ اما كودك رفت و مادر ماند.
استاد گفت: تنها وابستگىاى كه ماندن يا رفتن يكى در گرو ديگرى است، ايمان و حياست.
مادر يا انگشتر؟
بر مزار مادرم نشسته بودم؛ استاد پرسيد: مادرت را بيشتر دوست داشتى يا انگشترت را؟
با تعجب گفتم: معلوم است؛ مادرم را.
استاد گفت: پس چرا شبى كه مادرت مرد، توانستى به خواب بروى؛ اما ديشب كه انگشترت گم شد، تا صبح خوابت نبرد؟
روز خوشبختى
از استاد پرسيدم: كدام روز، خود را خوشبخت مىدانيد؟
استاد گفت: روزى كه آن را به شب برسانم در حالى كه چيزى مرا مجبور به دروغ گفتن نكند.
قيمت
در بازار راه مىرفتيم. از استاد پرسيدم:
اگر بخواهيد مرا بفروشيد، چه قيمتى روى من مىگذاريد.
استاد جواب داد:
قيمت تو به اندازه كارهايى است كه درست انجامشان دادهاى!
بهترين و بدترين
روزى استاد از من خواست خلاصه آنچه را آموختهام در يك جمله بياورم.
گفتم: هيچ چيز در اين دنيا بهتر از خوبى و بدتر از بدى نيست.
استاد سر تكان داد و گفت:
كاملاً اشتباه است! انسان نيكوكار از خوبى بهتر است و گناهكار از بدى، بدتر مىباشد.
چشم بسته
صبح جمعه به كوه رفته بوديم. استاد گاهى به طلوع خيره مىشد و گاهى چشمهايش را مىبست.
پرسيدم: چه شده استاد؟!
استاد جواب داد: با چشم بسته نمىشود طلوع خورشيد را ديد؛ ولى با چشم بسته، ديدن تاريكى، ممكن است.
فرصت عيبجويى
به استاد گفتم: هيچ وقت نديدهام از كسى عيبجويى كنيد.
استاد خنديد و گفت:
راستش از روزى كه در عيبهاى خود دقيق شدهام، هيچ وقت فرصتى براى عيبجويى از ديگران پيدا نكردم!
فرصت عيبجويى
به استاد گفتم: هيچ وقت نديدهام از كسى عيبجويى كنيد.
استاد خنديد و گفت:
راستش از روزى كه در عيبهاى خود دقيق شدهام، هيچ وقت فرصتى براى عيبجويى از ديگران پيدا نكردم!
نامساوىها
استاد مشغول وزن كردن چيزى بود. داشتم به ترازو نگاه مىكردم كه استاد گفت: تنها دو چيز است كه هيچ وقت، با هيچ ترازويى مساوى هم نمىشوند.
پرسيدم: آن دو چيز كدامند؟
جواب داد: عقل و سخن. زيرا هر وقت يكى زياد شود، ديگرى كم مىگردد.
دانشمندترين انسان
روزى براى استاد يادداشتى نوشتم:
استاد! شما دانشمندترين انسان هستيد؛ زيرا به همه علوم آگاهيد!
فرداى آن روز، يادداشتم را بر ميزم ديدم كه پايين آن نوشته شده بود: دانشمندترين انسان كسى است كه خودش را بشناسد!
دانشمندترين انسان
روزى براى استاد يادداشتى نوشتم:
استاد! شما دانشمندترين انسان هستيد؛ زيرا به همه علوم آگاهيد!
فرداى آن روز، يادداشتم را بر ميزم ديدم كه پايين آن نوشته شده بود: دانشمندترين انسان كسى است كه خودش را بشناسد!
حمايت
مرد با نفوذ و قدرتمندى را به استاد نشان دادم و گفتم:
هيچ كس جرأت درگير شدن با او را ندارد.
پرسيد: چرا؟
گفتم: زيرا افراد بزرگى از او حمايت مىكنند.
استاد گفت: اما تو از درگير شدن با كسى بترس كه هيچ كس را جز خدا براى حمايت ندارد!
مهمان
استاد علاقه عجيبى به مهمان داشت. يك روز از او پرسيدم:
چرا هر روز مهمان دعوت مىكنيد؟!
استاد جواب داد: مهمان فقط يك قاصد است. روزىاش را با خود به خانهام مىآورد و بلا را از خانهام دور مىكند.
جمعيت و خدا
در روزنامه، آمار جمعيت كشورها را مىخواندم. متفكرانه به استاد گفتم: به راستى خدا چگونه در قيامت به حساب اين همه انسان رسيدگى مىكند؟
استاد با خونسردى جواب داد:
همان طورى كه امروز آنها را روزى مىدهد!
هر وقت خواستی در کار کسی شيطنت کنی اول خودت را جای او بگذار (ژول ورن)
به خاطر داشته باشيم که ديگران حق دارند با آنچه دلخواه ماست همراه نباشند
صداقت تنها امتحانی است که نميشود در آن تقلب کرد
پرنده را رها کن اگر عاشق باشد بر می گردد و اگر بر نگشت بدان که عاشق نبوده است
حقيقت داروی تلخی است که ثمرش شيرين است (گاندی)
به جای لعنت کردن به تاريکی شمعی روشن کنيم
اشتباه کردن کار بشری است و اعتراف کردن به آن فوق بشری است
ديگران آزادند آنچه می خواهند بگوين ولی ما ناچار نيستيم آنچه را که می شنويم بپذيريم
افتادن در گل و لای ننگ نيست ننگ آنست که در همانجا بمانی
هر گاه احساس غربت کردی به ياد بياور که خدا همين نزديکيهاست
وحشتناکترين تهيدستی تنهايی است
گفتی که پاک کن دل از هر هر چه غیر ماست
قلبم به احترام تو تطهیر شد بیا
تولد آقا امام رضا (ع) رو به همه شیعیان جهان تبریک می گم و آرزو می کنم در این روز مورد توجه ویژه و خاص ایشون قرار بگیریم .
دلها هم مانندبدنهاخسته می شوند. برای شادمان ساختنشان سخنان نغز و حکمت آمیز بجوئید."
امام علی (ع)
دوست کسی است که من می توانم با او صمیمی باشم و جلوی او با صدای بلند فکر کنم.
Ralph Waldo Emerson
دنیا آنقدر وسیع است که برای همه مخلوقات جایی هست. بجای گرفتن جای دیگران تلاش کنید تا جای واقعی خود را بیابید.
چارلز چاپلین
تبر به جنگل حمله می کند. جائی که دسته اش را از آنجا گرفته.
ضرب المثلی هندی
نادان در دوردست ها به دنبال خوشبختی می گردد. دانا آنرا زیر پاهایش رشد می دهد.
James Openhelm
شکارچی گوزن به خرگوش کاری ندارد.
ضرب المثلی چینی
باید به آینده مان اهمیت بدهیم، چرا که باید بقیه زندگی مان را در آنجا بگذرانیم.
Charles F. Kettering
مردم ممکن است نسبت به گفته های تو تردید داشته باشند ولی به اعمالت اعتقاد خواهند داشت.
Lewis Cass
چطور چیزی می تواند تو را ناراحت کند، در صورتیکه تو به آن این اجازه را ندهی؟
Terri Guillemets