|
گلچين
|
||
|
گلچینی از سایتها و وبلاگهای ایرانی |
گاه تکرار کردن یا نوشتن چند جمله مثبت تاثیر شگرفی بر روحیه ما و در پی آن بر زندگی ما خواهد گذاشت. می توانیم یک جمله را آنقدر تکرار کنیم تا به یک باور تبدیل شود و آنگاه آن باور در زنگی ما متجلی خواهد شد . 
Every morning I open my eyes to a world of
wonders and beauties
هر روز من دیدگانم را به جهانی سر شار از
شگفتی و زیبایی می گشایم
You are only limited by the limits of your imagination
تنها محدودیت شما محدودیت تخیلتان است
(محدودیت هر کس به اندازه ی محدوده ی تخیل اوست)
Never let the fear of striking out keep you from playing the game
هرگز اجازه ندهید ترس از شکست شما را از ادامه ی راه باز دارد
If you think you can you surly can
اگر فکر کنی که می توانی یقینا" می توانی
There are no limitations in what you can do exept the limitations in your own mind as to what you can not do so do not think you can not think you can
به جز حصار ذهن تو نسبت به آنچه ناتوان به انجام دادن آن هستی توانایی هایت هیچ مرزی ندارند( هیچ محدودیتی در توانایی های تو نیست مگر محدودیت ذهن تو نسبت به آنچه که ناتوان به انجامش هستی
If you can't be a rabbit, be a turtle , better than being a stone a turtle will arrive sooner or later but a stone never
اگر نمی توانیم خرگوش باشیم لاکپشت باشیم این بهتر از این است که سنگ باشیم لاکپشت دیر یا زود به مقصد می رسد اما سنگ هرگز
انسان شجاع اوني نيست كه هرگز نترسه
بلكه اونيه كه با وجود ترس خود متوقف نميشه و به راهش
ادامه ميده .
شايد ترس يك فرد شجاع كمتر از ديگران نباشه اما تفاوت در اينه كه با وجود ترس به راهش ادامه ميده و هرگز تسليم نميشه اما يك ترسو كسيه كه اجازه ميده ترس بر او غلبه كنه و نهايتا تسليم ميشه .
نا امیدی بزرگترین شکست است
تا زمانی که دست از رویاهایمان نکشیم شکست نخورده ایم حتی اگر بار ها و بارها موفق نشویم .
ever give up your dreams
مثبت اندیشی به معنی انکار مشکلات و بدی ها نیست بلکه
توجه نکردن به آنهاست
خوبی ها و بدیهای زندگی واقعیتهای غیر قابل انکاری هستند اما ما به هرکدام که بیشتر توجه و تمرکز کنیم و هرکدام که ذهن و فکر ما را بیشتر مشغول خود کند همان بیشتر و بیشتر در زندگی ما جلوه گر می شود .
Winners Don't Always Do Different Things
They DoThings Differently
برندگان همیشه کار متفاوت انجام نمی دهند آنها گاه
کارها را متفاوت انجام می دهند
اگر تصویر اشتباهات و ضعفهایمان را در ذهنمان مرور
وتکرار کنیم همان اشتباهات و ضعفها را دوباره
و دوباره در زندگی تکرار خواهیم کرد .
جلال الدين محمد بن بهاءالدين محمد بن حسيني خطيبي بكري بلخي معروف به مولوي يا ملاي روم ، يكي از بزرگترين عارفان ايراني و از بزرگترين شاعران اين سرزمين به شمار مي رود. خانواده وي از خاندانهاي محترم بلخ بود و گويا نسبش به ابوبكر خليفه مي رسد و پدرش از سوي مادر دختر زاده سلطان علاءالدين محمد خوارزمشاه بود و به همين جهت به بهاءالدين ولد معروف شد.
وي در سال 604 هجري در بلخ ولادت يافت. چون پدرش از بزرگان مشايخ عصر بود و سلطان محمد خوارزمشاه با اين سلسله لطفي نداشت ، به همين علت بهاءالدين در سال 609 هجري با خانواده خود خراسان را ترك كرد. از راه بغداد به مكه رفت و از آنجا در الجزيره ساكن شد و پس از نه سال اقامت در ملاطيه (ملطيه) سلطان علاءالدين كي قباد سلجوقي كه عارف مشرب بود او را به پايتخت خود، شهر قونيه دعوت كرد و اين خاندان در آنجا مقيم شد. هنگام هجرت از خراسان جلال الدين پنج ساله بود . پدرش در سال 628 هجري در قونيه رحلت كرد.
پس از مرگ پدر، مدتي در خدمت سيد برهان الدين ترمذي كه از شاگردان پدرش بود و در سال 629 هجري به آن شهر آمده بود ، شاگردي كرد. آنگاه خود جزو پيشوايان طريقت شد و طريقه اي فراهم ساخت كه پس از وي انتشار يافت و به اسم طريقه مولويه معروف شد. خانقاهي در شهر قونيه بر پا كرد و در آنجا به ارشاد مردم پرداخت. آن خانقاه كم كم به دستگاه عظيمي بدل شد و معظم ترين اساس تصوف بشمار رفت و از آن پس تا اين زمان آن خانقاه و آن سلسله در قونيه باقي است و در ممالك شرق پيروان بسيار دارد. جلال الدين محمد مولوي همواره با مريدان خود مي زيست تا اينكه در پنجم جمادي الاخر سال 672 هجري رحلت كرد. وي يكي از بزرگترين شاعران ايران و يكي از مردان عالي مقام جهان است. آثار وي به بسياري از زبانهاي مختلف ترجمه شده است. اين عارف بزرگ در وسعت نظر، بلندي انديشه ، بيان ساده و دقت در خصائل انساني، يكي از برگزيدگان نامي دنياي بشريت به شمار مي رود و يكي از بلندترين مقامات را در ارشاد فرزند آدمي دارد. سرودن شعر تا حدي تفنن و تفريح و نوعي لفافه براي اداي مقاصد عالي او بوده و اين كار را وسيله تفهيم قرار داده است. اشعار وي به دو قسمت منقسم ميشود، نخست منظومه معروف اوست كه از معروف ترين كتابهاي زبان فارسي است و آنرا "مثنوي معنوي" نام نهاده است.
اين كتاب كه صحيح ترين و معتبرترين نسخه هاي آن شامل 25632 بيت است، به شش دفتر منقسم شده و آن را بعضي به اسم صيقل الارواح نيز ناميده اند. دفاتر شش گانه آن همه به يك سياق و مجموعه اي از افكار عرفاني و اخلاقي و سير و سلوك است كه در ضمن، آيات و احكام و امثال و حكايتهاي بسيار در آن آورده است و آن را به خواهش يكي از شاگردان خود بنام حسن بن محمد بن اخي ترك معروف به حسام الدين چلبي كه در سال 683 هجري رحلت كرده است ، به نظم درآورد ، جلال الدين مولوي هنگامي كه شور و وجدي داشته، چون بسيار مجذوب سنايي و عطار بوده است، به همان وزن و سياق منظومه هاي ايشان ، اشعاري با كمال زبردستي بديهه مي سروده است و حسام الدين آنها را مي نوشته. نظم دفتر اول در سال 662 هجري تمام شد و در اين موقع به واسطه فوت زوجه حسام الدين ناتمام مانده و سپس در سال 664 هجري دنباله آنرا گرفته و پس از آن بقيه را سرود . قسمت دوم اشعار او، مجموعه بسيار قطوري است شامل نزديك صدهزار بيت غزليات و رباعيات بسيار، كه در موارد مختلف عمر خود سروده و در پايان اغلب آن غزليات ، نام شمس الدين تبريزي را برده و به همين جهت به كليات شمس تبريزي و يا كليات شمس معروف است. گاهي در غزليات خاموش و خموش تخلص كرده است و در ميان آن همه اشعار كه با كمال سهولت مي سروده است، غزليات بسيار دقيق و شيوايي هست كه از بهترين اشعار زبان فارسي به شمار مي آيد.
جلال الدين بلخي پسري داشته است به اسم بهاءالدين احمد معروف به سلطان ولد ، كه جانشين پدر شده و سلسله ارشاد وي را ادامه داده است. وي از عارفان معروف قرن هشتم بشمار مي رود و مطالبي را كه در مشافهات از پدر خود شنيده است ، در كتابي گرد آورده و "فيه مافيه" نام نهاده است. منظومه اي نيز به همان وزن و سياق مثنوي بدست هست كه به اسم دفتر هفتم مثنوي معروف شده و به او نسبت مي دهند اما از او نيست. از ديگر آثار مولانا ، مجموعه مكاتيب و مجالس سبعه شامل مواعظ اوست.
هرمان اته، خاور شناس مشهور آلماني درباره جلال الدين محمد بلخي (مولوي) چنين نوشته است:
«به سال ششصد و نه هجري بود كه فريدالدين عطار، اولين و آخرين بار حريف آينده خود كه مي رفت در شهرت شاعري بزرگترين همدوش او گردد، يعني جلال الدين را كه آن وقت پسري پنجساله بود در نيشابور زيارت كرد. گذشته از اين كه (اسرارنامه) را براي هدايت او به مقامات عرفاني، به وي هديه نمود با يك روح پيشگويانه عظمت جهانگير آينده او را پيشگويي كرد.
جلال الدين محمد بلخي، كه بعدها به عنوان جلال الدين رومي اشتهار يافت و بزرگترين شاعر عرفاني مشرق زمين و در عين حال بزرگترين سخن پرداز وحدت وجودي تمام اعصار گشت، پسر محمد بن حسين الخطيبي البكري ملقب به بهاءالدين ولد در ششم ربيع الاول سال ششصد و چهار هجري در بلخ به دنيا آمد. پدرش با خاندان حكومت وقت يعني خوارزمشاهيان خويشاوندي داشت و در دانش و واعظ شهرتي به سزا پيدا كرده بود. ولي به حكم معروفين و جلب توجه عامه كه وي در نتيجه دعوت مردم به سوي عالمي بالاتر و جهان بيني و مردم شناسي برتري كه كسب نمود ، محسود سلطان علاءالدين خوارزمشاه گرديد و مجبور شد بهمراهي پسرش كه از كودكي استعداد و هوش و ذكاوت نشان مي داد، قرار خود را در فرار جويد و هر دو از طريق نيشابور كه در آنجا به زيارت عطار نايل آمدند و از راه بغداد اول به زيارت مكه مشرف شدند و از آنجا به شهر ملطيه رفتـند. در آنجا مدت چهار سال اقامت گزيدند؛ بعد به لارنده انتقال يافتند و مدت هفت سال در آن شهر ماندند. در آنجا بود كه جلال الدين تحت ارشاد پدرش در دين و دانش، مقاماتي را پيمود و براي جانشيني پدر در پند و ارشاد كسب استحقاق نمود. در اين موقع پدر و فرزند بموجب دعوتي كه از طرف سلطان علاءالدين كي قباد از سلجوقيان روم از آنان به عمل آمد ، به شهر قونيه كه مقر حكومت سلطان بود عزيمت نمود و در آنجا بهاءالدين در تاريخ هيجدهم ربيع الثاني سال ششصد و بيست و هشت هجري وفات يافت.
جلال الدين از علوم ظاهري كه تحصيل كرده بود، خسته گشت و با جديتي تمام دل در راه تحصيل مقام علم عرفان نهاد و در ابتداء در خدمت يكي از شاگردان پدرش، يعني برهان الدين ترمذي كه 629 هجري به قونيه آمده بود تلمذ نمود. بعد تحت ارشاد درويش قلندري بنام شمس الدين تبريزي درآمد واز سال 642 تا 645 در مفاوضه او بود. شمس الدين با نبوغ معجزه آساي خود چنان تأثيري در روان و ذوق جلال الدين گذارد كه وي به سپاس و ياد مرشدش در همه غزليات خود بجاي نام خويشتن نام شمس تبريزي را به كار برد. هم چنين در نتيجه قيام عوام و خصومت آنها با علوي طلبي وي ، در كوچه و بازار قونيه غوغائي راه انداختند كه شمس ناگهان ناپديد شد و در آن معركه پسر ارشد خود جلال الدين، يعني علاءالدين هم به قتل رسيد . مرگ علاءالدين تأثيري عميق در دلش گذاشت و او براي يافتن تسليت و جستن راه تسليم در مقابل مشيت، طريقت جديد سلسله مولوي را ايجاد نمود كه آن طريقت تا كنون ادامه دارد و مرشدان آن همواره از خاندان خود جلال الدين انتخاب مي گردند.
اثر مهم ديگر مولانا كه نيز پر از معاني دقيق و داراي محسنات شعري درجه اول است، همانا شاهكار او كتاب مثنوي يا به عبارت كامل تر " مثنوي معنوي" است. در اين كتاب شايد گاهي معاني مشابه تكرار شده و بيان عقايد صوفيان به طول و تفضيل كشيده و از اين حيث موجب خستگي خواننده گشته است. آنچه به زيبايي و جانداري اين كتاب مي افزايد، همانا سنن و افسانه ها و قصه هاي نغز و پر مغزيست كه نقل گشته. بهترين شرح حال جلال الدين و پدر و استادان و دوستانش در كتاب مناقب العارفين تأليف شمس الدين احمد افلاكي يافت مي شود. وي از شاگردان جلال الدين چلبي عارف، نوه ي مولانا متوفي سال 710 هجري بود. همچين خاطرات ارزش داري از زندگي مولانا ، در "مثنوي ولد" مندرج است كه در سال 690 هجري تأليف يافته و تفسير شاعرانه ايست از مثنوي معنوي. مؤلف آن سلطان ولد فرزند مولاناست ، كه به سال 623 هجري در لارنده متولد شد و در سال 683 هجري به جاي مرشد خود حسام الدين به مسند ارشاد نشست و در ماه رجب سال 712 هجري درگذشت. نيز از همين شخص يك مثنوي عرفاني بنام " رباب نامه" در دست است.»
از شروح معروف مثنوي در قرنهاي اخير، از شرح مثنوي حاج ملا هادي سبزواري و شرح مثنوي شادروان استاد بديع الزمان فروزانفر كه متأسفانه به علت مرگ نابهنگام وي ناتمام مانده و فقط سه مجلد مربوط به دفتر نخست مثنوي چاپ و منتشر شده است و همچنين شرح مثنوي علامه محمد تقي جعفري تبريزي بايد نام برد.

متن حاضر گزيده ويرايش شده اي از يك مصاحبه با استاد عبدالباسط مي باشد، كه به صورت زندگينامه خود نوشت تنظيم شده است.
من" عبدالباسط محمد عبدالصمد" از قريه ارمنت كه حالا مبدل به شهر شده از توابع استان قنا در جنوب مصراست؛ فاصله ارمنت با قاهره تقريباً 700 كيلومترمي باشد. من در سال 1349 هجري قمري،( 1307 هجري شمسي) به دنيا آمدم .
در ده سالگي قرآن را حفظ نمودم. عاشق قرآن بودم و از خدا آرزو مي كردم كه يك قاري مشهور بشوم. من براي شنيدن قرآن، مسافت زيادي را پياده طي مي كردم؛ چون در آن زمان در خانه ها راديو وجود نداشت و فقط قهوه خانه ها راديو داشتند.
شيخ رفعت و شيخ شعشاعي- دو نفري كه در آن زمان مشهور بودند- در راديو قرائت قرآن داشتند. شيخ رفعت دو بار در هفته روزهاي دوشنبه و جمعه تلاوت داشت. و ما سه كيلومتر راه را پياده طي مي كرديم تا به صداي شيخ رفعت گوش بسپاريم و براي استفاده از ساير قاريان در جلسات شبانه قرآن شركت مي كرديم . من در مكتبخانه هاي همان روستا قرآن را حفظ كردم . در آن زمان هنوز روستاي ما مبدل به شهر نشده بود.
من به پدرم گفتم كه مي خواهم علم قرائات را فرا گيرم و قاري مشهور بشوم. پدرم مرا تشويق كرد. اما برادران بزرگترم به دانشگاه الأزهر رفتند و در علوم ديگري تحصيل كردند.
پدرم مي خواست مرا به " طنطا" كه ناحيه اي مشهور در علوم قرائات و تعليم علوم قرآني بود ببرد، اما شيخي از ناحيه شمال به روستاي ما آمد و براي تعليم علوم قرآني و قرائات، مردم از او استقبال كردند، كه من هم نزد او رفتم و قرائات سبع را ياد گرفتم. او احساس مي كرد كه من علاقمند هستم و توانايي دارم كه قرائات سبع را ياد بگيرم، پس مرا در اين امر تشويق مي كرد . او قصد آموزش ده قرائت را داشت اما من به فراگيري هفت قرائت قانع بودم . معلم مرا با خود در جلسات شبانه قرآن همراه مي برد و تقريباً مرا مثل فرزند خود حساب مي كرد.
من قرآن را در ده سالگي و قرائات سبعه را در 12 سالگي و عشره را در 14 سالگي، يعني همه قرائت هاي دهگانه را- الحمدلله- آموختم .
ما علاوه بر حفظ قرآن، در كتاب ها معاني را هم فرا مي گرفتيم. چون علم به معاني در رعايت وقف و ديگر قواعد لازم است.
گرچه در مصر دانشكده قرائات قرآني ايجاد شده ولي هنوز هم چند مكتبخانه در مصر موجود است ولي مسئولين دوباره تشويق شده اند تا مكتبخانه ها به وضع سابق خود برگردد.
البته مدرسه قرائات هم هست ولي اين مخصوص كساني است كه قرآن را حفظ كرده اند و مي خواهند قرائت ها را بياموزند و اين مدرسه وابسته دانشكده زبان ادبيات و عرب به دانشگاه الأزهر است. و قرائت هاي هفتگانه، دهگانه، چهارده گانه، قواعد قرآن و زبان عربي و به طور كلي علوم قرآني و علوم وابسته به آن در آنجا تدريس مي شود.
من تمام وقت خود را صرف قرآن كرده ام و تمام زندگي ام صرف تعليم قرآن و جلسات ديني شده است. گرايش من بيشتر به قرائت قرآن و برگزاري ليالي قرآني و دعوت هاي شخصي از كشورهاي اسلامي و ضبط راديويي و تلويزيوني و... است.
هنگامي كه 19 سال داشتم در سال 1951 براي اولين بار به قاهره رفتم. و حافظ قرآن بودم و در منطقه"صعيد" شهرتي داشتم. به مناسبت ميلاد پيامبر جشني برپا بود. بعضي ها مرا مي شناختند و تمايل داشتند من در بعضي از اين مناسبت ها قرآن بخوانم. اما من به علت غربت، و حضور قاريان معروف ترديد داشتم. يكي از علما كه مرا مي شناخت از من درخواست كرد كه ده دقيقه قرآن بخوانم. من پذيرفتم كه ده دقيقه قرآن بخوانم اما يك ساعت و نيم طول كشيد. سبحان الله . توفيقي از جانب خداوند بود و مسجد پر شد از جمعيت، مرتباً از من مي خواستند كه باز هم بيشتر بخوانم و من همچنان تلاوت مي كردم .
روز بعد باز از من خواستند بخوانم و من هم حاضر شدم. بعضي از مسئولين هم بودند كه البته آنها را نمي شناختم. مرا خواستند و گفتند:" اهل كجا هستي"؟
گفتم:" اهل صعيد هستم، از روستايي به نام ارمنت."
به من گفتند:" چرا به راديو نمي آيي شهرت پيدا كني؟"
گفتم:" من در صعيد مشهور هستم."
گفتند:" به جاي آن كه در يك منطقه مشهور باشي، در همه دنيا شهرت پيدا مي كني."
گفتم كه بايد با ديگران و از جمله پدر مشورت كنم.
به من گفتند: لازم نيست، توكل بر خدا كن و به راديو بيا. من نيز چون حس كردم كه پيشرفتي براي من در اين كار هست، پذيرفتم . در آن زمان، شيخ الضباع مسئول جلسات قرآني بود و كتاب هايي در زمينه قرائات و علوم قرآني نوشته بود، او در علوم قرآني و قرائت ها مرجع به حساب مي آمد. شيخ پس از اين كه متوجه شد قرائات سبع را حفظ هستم؛ به من تبريك گفت و وعده داد كه اوقاتي براي قرائت قرآن در راديو برايم مشخص كند.
از آن پس هر يك ماه يا هر يك ماه و نيم يك بار، در راديو تلاوت داشتم . نماز صبح را در مقام حضرت زينب(س) مي خواندم و بيرون مي رفتم و پياده تا راديو كه در خيابان علوي بود مي رفتم و ساعت 5/6 تا 7 صبح تلاوت قرآن داشتم.
در سال 52 بود كه به حج مشرف شدم و براي اولين بار بود كه در همين كشور تلاوت قرآن من روي نوار ضبط شد. البته در تلاوت از برخي قاريان از جمله شيخ مصطفي اسماعيل، مرحوم شيخ شعشاعي و شيخ رفعت نيز تاثير داشته ام . اين يك قاعده است كه هرگاه قرآن از دل خوانده شود، بر دل هم مي نشيند و در خود خواننده هم تأثير مي گذارد. من روش خاصي در قرائت قرآن داشتم كه از كسي هم اكتساب نكرده بودم. كه البته شنيده ام اين روش، هم اكنون در مصر، و در ساير كشورها، حتي در مالزي و اندونزي و جاهاي ديگر داراي مقلدان فراواني شده است. من خوشحالم كه كسي از روش من تقليد مي كند ولي در عين حال تقليد را تشويق و تأييد نمي كنم، چون عمر تقليد كوتاه است.
و شخص تقليد كننده از تقليد ساير قاريان خسته خواهد شد. لازم است انسان براي آن كه بتواند كار قرائت قرآن را ادامه بدهد، شيوه اي براي خود انتخاب كند.
از طرف ديگر صدا، يك موهبت است و ميكروفون، تنها ابزاري است كه صدا را نيرومند مي كند و آن را به جاهاي دور دست و به گوش شنوندگان بيشتر مي رساند، اما صدا باز هم في نفسه بايد زيبا باشد و داراي ارزش خاص خودش.
قاري قرآن مي تواند هم داخل يك استوديو به تلاوت بپردازد هم در برابر شنوندگان. بعضي اوقات كه انسان دچار حالت معنوي خاصي مي شود ممكن است كه يك ساعتي، ساعت تجلي باشد. گاهي اوقات انسان منسجم است. در آن ساعات، فيوضات الهي وجود دارد. در اين اوقات ممكن است در استوديو بخواند و بهتر از هنگامي كه مردم حضور دارند، بشود. در بعضي اوقات برعكس، حضور مردم براي او بهتر است. بنابراين، بستگي به حالت قاري دارد. ساعاتي وجود دارد كه همراه با معنويت است: فرشتگان نازل مي شوند و همراه با فيوضات الهي است، گاهي انسان در مسجد تلاوت مي كند و احساس مي كند كه يك فضاي نوراني بر آنجا حاكم است. من خودم يك بار در روضه شريف نبوي قرآن مي خواندم، اصلاً احساس خستگي نكردم.
در آن زمان، مرحوم ملك محمد پنجم، پادشاه مغرب بود و من در آن سفر همراه او بودم. بعد از پايان قرائت قرآن، احمد بنّاني كه از مقامات بلندپايه دربار مغرب بود، آمد و گفت: اعليحضرت پادشاه از شما مي خواهد كه به مغرب بياييد و در آنجا اقامت دائمي داشته باشيد و هر چه بخواهيد برايتان فراهم مي كنند.
من در آنجا سوره مزمل را تلاوت مي كردم و حالت عجيبي داشتم. گويا در بهشت قرآن مي خواندم. به ياد حديث پيامبر بودم كه فرمود:" بين محراب و منبر من بوستاني از باغ هاي بهشت است."
اين مسئله را انسان بايد به خدا بسپارد، بعضي اوقات هست كه انسان به آن توجه ندارد و مي فهمد كه فيوضات الهي و معنويت عجيبي در آنجا به داد او مي رسد و بعضي اوقات تصميم مي گيرد كه به بهترين وجه بخواند اما بر خلاف تصورش، موفق نمي شود.
قرائت قرآن در روزها و شب هاي ماه رمضان، داراي حالات ديگري است.
رمضان، داراي زيبايي خاصي است. قرآن در ماه رمضان نازل شده و در آن ماه همواره قرائت مي گردد، لذا انسان از قرائت قرآن در ماه رمضان بيشتر لذت مي برد تا در اوقات ديگر. البته تحسين قاري، توسط شنوندگان هم موثر است كه البته من الفاظي را كه خارج از حد باشد نمي پسندم.
"الله الله" گفتن با صداي ملايم مقبول است و اشكالي ندارد، اما صداهايي كه بيش از حدّ باشد و همچنين در جاي خود به كار نرود، شايسته نيست. مثلاً تحسين در بعضي آيات خوب است. اما تحسين در آياتي كه مربوط به عذاب است خيلي خوب نيست.
در آياتي كه ذكر بهشت و نعمتي مي شود، تحسين خوب است اما در بعضي جاها حتي معناي آيه قرآني را نمي فهمند و فرياد مي كشند: الله . اين از نظر من تحسين نيست. علاوه بر اين، من هرگز بلندتر بودن صداي شنوندگان را نسبت به قاري درست نمي دانم و يك محفل آرام را براي قرائت قرآن بهتر مي دانم. اگر آرامش باشد بهتر از سر و صداست.
نحوه قرائت قرآن را، هم به صورت ترتيل، هم به صورت تحقيق مي پسندم. بعضي ها ترتيل را و برخي ديگر تحقيق را مي پسندند و اين به عهده انسان است كه گوش دادن به كدام طريق را بپسندند.
فرق بين آن دو در اينست كه:
ترتيل، قرائت سريع است، يعني به حَدي كه آهنگين نيست.
تحقيق، قرائت آهنگين است كه با صداي خوش و زيبا خوانده مي شود.
گفته مي شود كه قرائت داراي نت و آهنگ است و نزديك به موسيقي است. ولي بايد گفت كه: خود صداي خوش في نفسه موسيقي است.
مي گويند ابن مسعود در محضر پيامبر قرآن مي خواند و پيامبر همواره به او مي فرمود: ابن مسعود! براي ما قرآن بخوان. اما در عين حال علاقه داشت كه از ديگران هم قرآن را بشنود.
اصولاً قرآن اگر با صداي نه چندان خوشي هم خوانده شود، في نفسه باز هم دوست داشتني است.
سفرهاي استاد
من به همه كشورهاي عربي سفر نموده ام؛ عرسبتان سعودي (1952)، لبنان، سوريه، مسجدالأقصي، كه من دو سال ماه مبارك رمضان در آنجا بوده ام، عراق، قطر، سودان، پاكستان، هند، سنگال، مالزي و اوگاندا.
در مورد كشورهاي عربي، سفر به مسجدالأقصي و احياي ماه مبارك رمضان را در آنجا هيچ گاه فراموش نمي كنم. كه حدودا در سال 1963 بود. تلاوت در آنجا و مسجد الأقصي بعد از نماز عصر بود. من دوست داشتم بعد از نماز عشا باشد. گفتند: نه، اينجا مردم از روستاها به شهر مي آيند تا مايحتاج خود را تهيه كنند و نماز عصر را در مسجدالأقصي برگزار مي كنند و اين، تنها زماني است كه تعداد زيادي از مردم جمع مي شوند. و گفتند شب هم مي توان مجدداً آن را پخش كرد. بدين ترتيب بود كه بعد از نماز عصر به مدت تقريباً نيم ساعت يا بيشتر قرآن مي خوانديم و شب هم ساعت 9 پخش مي شد.
يكي از روزها به وزير تبليغات پيشنهاد كردم كه در شب 27 ماه مبارك رمضان، كشورهاي عربي هم ملحق شوند و تلاوت قرآن در مسجدالأقصي، در آن كشورها هم پخش شود. در آن شب در اكثر كشورهاي عربي، قرآن از راديوها پخش شد و واقعاً شب پربركتي بود، تلاوت موفقي بود و جمعيت فراواني جمع شده بود.
يك بار هم سفري به پاكستان داشتم. كسي مرا دعوت كرده بود و ميهمان جمعيتي به نام" جمعيت إقرأ" بودم. 9 روز در مراكز پاكستان بودم. هر شب در يكي از شهرها و استان هاي پاكستان به تلاوت قرآن مشغول بودم. در هر شهر قرآن مي خوانديم و با قطار باز مي گشتيم. يعني در همان قطار استراحت مي كرديم و غذا مي خورديم و به سفر خود ادامه مي داديم. 9 روز گذشت تا دوباره به كراچي برگشتم. اين سفر هم از سفرهاي فراموش نشدني بود. در حقيقت مردم پاكستان خيلي متدين هستند و در مراسم آنها صدها هزار نفر حضور پيدا مي كنند. در داخل شهرها همه وسايل نقليه، مسلمين را براي استماع قرائت قرآن به مقصد مي رسانند.
احساس مي كرديم كه يك حركت غيرعادي وجود دارد، به خصوص هنگامي كه مجلس قرائت قرآن برگزار مي شد. و اين خودش خيلي مهم است. در آنجا مساجد ظرفيت اين جمعيت كثير را ندارند و لذا آنها دوست دارند در ميادين به تلاوت قرآن گوش دهند.
وقتي مي خواهند از كسي تجليل كنند فرياد مي زنند: "زنده باد، زنده باد" كه نمي دانم براي تجليل و تكريم است يا درود و سلام. در هر حال آنها دوست دارند كه اين جمله را تكرار كنند.
در طول مسافرت هايم به آفريقاي جنوبي هم رفتم و به ژوهانسبورگ و دماغه اميدنيك. در آنجا مسلمين فراواني هستند. خيلي سخت بود چون مسلمين در آنجا اجتماعشان ممنوع است ولي مسلمين آنجا تلاش كردند و از دولت اجازه گرفتند و من رفتم. دو بار هم رفتم. به دماغه اميدنيك هم رفتم.
در ژوهانسبورگ متأسفانه نژادپرستي هم وجود دارد. به من گفتند: چند آيه تلاوت كنيد، و من آيه:" يا ايها الناس إنا خلقناكم من ذكر و انثي و جعلناكم شعوباً و قبائل لتعارفوا..." را تا آخر خواندم. البته آنها معني اين آيات را نمي دانستند. اين آيات بيان مي كند كه ميان عرب و عجم، سياه و سفيد تفاوتي وجود ندارد.
من به 14 ايالت از ايالات آمريكا كه در آنها مراكز مسلمين وجود داشت سفر كرده ام كه تعداد زيادي از مسلمين در اين مراكز هستند. از تفضل خدا، در همه كشورها موفق بودم . در لوس آنجلس 6 نفر پس از شنيدن تلاوت قرآن كريم اسلام آوردند؛ در اوگاندا 92 نفر. در آنجا دو مجلس داشتم: در يكي 72 نفر از آنها و بقيه در مجلس دوم اسلام آوردند. حتي يك خانم گوينده تلويزيون همراه من بود كه در آخرين روز خواست دستم را ببوسد و من متأثر شدم ولي نپذيرفتم . او تقاضا كرد به حج برود. به اوگاندائي ها گفتم اگر اجازه بدهيد، بگذاريد اين خانم امسال به مسافرت حج برود. پس از آن، خواست كه نامش را تغيير دهد، من نام" آمنه" را برايش انتخاب كردم.
در اين سفرها، نه تنها در كشورهاي اسلامي و عربي مسلمين نسبت به مسائل قرائت قرآن كريم توجه نشان مي دادند؛ بلكه حتي بيگانگان از شنيدن قرآن لذت مي بردند و گاه اسلام مي آورند. وظيفه ما در برابر اين حالت، اعزام هيئت هاي قاريان قرآن و اشخاص اهل عمل هم است.
من در ماه مبارك رمضان، فقط در كشورهاي عربي بودم و سفرهايم به ساير كشورها به مناسبت ميلاد پيامبر يا ساير مناسبت ها بوده و ماه مبارك رمضان را در كشورهاي غيرعربي نبوده ام.
من درهمه اوقات دوست دارم قرآن را تلاوت كنم و در طول روز هرگز از آن بي نياز نمي شوم. چون با آن انس گرفته ام و به آن عشق مي ورزم. قرآن نگهدار من و همه چيز من است. ساعاتي كه صفا و معنويت بر آن حاكم است در قبل از سپيده دم بر من رخ مي دهد. " إن قرآن الفجر كان مشهوداً".
در طول روز، حدود يك ساعت و نيم و قبل از طلوع فجر نيز حدود يك ساعت و نيم قرآن مي خوانم . به فضل الهي عادت دارم يك ساعت قبل از طلوع فجر از خواب برخيزم و در حد توان نماز بخوانم و قرآن بخوانم و بعد هم استراحت كنم.
انسان بايد همواره قرآن بخواند. اگر او قرآن را رها كند، قرآن هم رهايش مي كند. اما اگر انسان عادت كند كه هميشه قرآن را تلاوت كند، هرگز فراموش نمي كند. من حتي جاي آيات را مي دانم چون از نسخه معيني استفاده مي كنم كه اول و آخر آيه و جاي آنها در اول و آخر سطور مشخص است. يعني يك نسخه مشخصي دارم كه در هر صفحه، 15 سطر است و عادت كرده ام كه از روي آن، قرآن را حفظ كنم. در غير اين صورت انسان دچار سردرگمي مي شود. يعني اگر نسخه او غير از نسخه اي باشد كه از روي آن حفظ كرده است و جاي آيات را نداند، دچار مشكل مي شود.
در برخي كشورها، مسابقاتي ميان قاريان و حافظان قرآن برگزار مي شود كه اين مسابقات به حفظ قرآن كمك مي كند. حتي در مصر در مورد سربازي مقرراتي حاكم است كه ديپلمه ها دو سال به خدمت اعزام مي شوند ولي كساني كه داراي ليسانس يا مدارك دانشگاهي هستند، يك سال به خدمت نظام وظيفه اعزام مي شوند. و حافظان قرآن هم مانند دارندگان دانشنامه ها با آنها رفتار مي شود. و اين كار افراد را به حفظ قرآن تشويق مي كند چون آنها را در حد دارندگان دانشنامه ها به حساب مي آورند.
البته مهمترين مسئله در حفظ اين است كه انسان، قرآن را با توجه به احكام خاصش حفظ كند و اين احكام در متون خاصي آمده است كه انسان مي تواند آنها را فرا بگيرد و قرآن را با احكامش و به شكل صحيحش بياموزد.
يك خواب عجيب
ماجراى خوابى كه فرزند استاد درباره پدر بعد از وفاتش ديده قابل تامل است، شايان ذكر است كه محبت و عشق مصري ها به حضرت على عليهالسلام، و خاندان اهل بيت عليهمالسلام، با وجود سنى مذهب بودن مصريان مشهوراست.
نقل مىكنند كه: فرزند استاد عبدالباسط چندين بار پدر را در خواب مىبيند در حالى كه از وى مىخواهد به شهر نجف برود و تذكره ولايت اميرالمؤمنين على عليهالسلام، را براى او از مراجع آن شهر تهيه كند. پسر در عالم خواب از او مىپرسد كه چه نيازى به اين تذكره دارد و او در جواب مىگويد: قرآن مرا از رفتن به جهنم حفظ كرد. از اين بابت نگران پدرت نباش، اما براى گذشتن از پل صراط و ورود به بهشت در حالى كه در آستانه آن قرار گرفتهام يك چيز كم دارم و آن تذكره ولايت على عليهالسلام است. برو و آن را برايم تهيه كن.
فرزند استاد براى اجراى ماموريت پدر راهى نجف، مدفن امام على عليهالسلام، مىشود. هفته نامه عراقى « بدر» چاپ قم در تاريخ 27 رمضان سال 1418 برابر با 26 ژانويه 1999 در مقالهاى به قلم « لعيبى» با عنوان « پدرت را نجات بده» اين ماجرا را به نقل از برخى خطباى عراقى از جمله خطيب معروف « سيد عادلالعلوى» بازگو كرده است.
نمونه هايي از تلاوت استاد عبدالباسط :
منبع : سایت تبیان
استاد عبد الباسط محمد عبد الصمد

استاد عبدالباسط محمد عبدالصمد در سال 1927 در روستاى المزاعزه يكى از توابع شهر اَرمنت در استان قنا در جنوب مصر متولد شد، او در مكانى پاك كه به امر قرآن كريم از حيث حفظ و تجويد اهتمام مىشد متولد شد، جدّ او استاد عبدالصمد از مردان با تقوا و از حافظان قرآن كه از نظر حفظ قرآن كريم و تجويد و احكام آن مردى متمكّن بود، و پدر بزرگِ مادرى او عارف بالله استاد جليل ابو داود صاحب مقام مشهور و معروف در شهر ارمنت، مى باشد، اما پدرش استاد عبدالصمد يكى از مدرّسين حفظ و تجويد قرآن كريم بود، دو برادر او محمود و عبدالحميد در آموزشگاه (مكتب) قرآن را حفظ مى كردند و برادر كوچك آنها عبدالباسط هم در سن 6 سالگى به ايشان ملحق گرديد.
اين كودك با استعداد به مكتب استاد امير در ارمنت ملحق شد و استاد به بهترين وجه از او استقبال كرد چرا كه آثار مهارتهاى قرآنى را(كه با شنيدنِ تلاوت قرآن در شب و روز و صبح و شام براى او حاصل شده بود) دراو ديده بود، استاد او خيلي از امتيازات و استعدادها را در شاگرد مستعدش مى ديد كه او را از سايرين ممتاز مى ساخت مانند سرعت فراگيرى، هوش و ولع شديد در تبعيت از استاد، و دقت در خوب اداء كردن مخارج الفاظ و وقف و ابتداء و صوت زيبايى كه گوشها را با شنيدن و يا گوش دادن به آن مى نواخت…
استاد عبدالباسط در گفتگوهاى خود گفته است:" 10 ساله بودم كه حفظ قرآن كريم را در خلال اين مدت به پايان بردم و مانند نهرى روان از زبانم جارى مى شد، پدرم كارمندى در وزارت نقل و انتقال و پدر بزرگم از علماء بود … من از ايشان راهنمايى خواستم كه قرائتها را چگونه فرا گيرم و آنها مرا به شهر طنطا در شمال مصر راهنمائى كردند تا به دست استاد محمد سليم علوم قرآن و قرائات را فرا گيرم اما مسافت ميان ارمنت كه يكى از شهرهاى جنوب مصر است تا طنطا درشمال بسيار دور بود ولى موضوع، موضوع آينده و برنامه ريزى براى آن بود، اين بود كه براى سفر آماده شدم اما يك روز مانده به رفتنم به سوى طنطا از آمدن استاد محمد سليم به ارمنت مطلع شديم، او آمده بود تا كلاسى براى آموزش قرائات در مدرسه دينى ارمنت بر پا كند اهالى ارمنت استقبال شايسته اى از او كردند و پيرامونش حلقه زدند چرا كه ايشان مى دانستند اين مرد كيست و قدرت او در علم و قرآن را مى دانستند و گويى قضا و قدر او را در زمان مناسب به سوى ما روانه كرده بود اهل بلاد گروهى را با عنوان (اصفون المطاعنه) براى حفظ قرآن، تشكيل دادند بنابراين استاد، علو م قرآن و قرائات را آموزش مى داد و قرآن كريم را تحفيظ مى نمود، من به آنجا رفته و قرآن را نزد او دوباره مُرور كردم و متن شاطبيه كه متنى مخصوص به علم قرائات هفتگانه است را حفظ كردم."
پس از اين كه استاد عبدالباسط به سن 12 سالگى رسيد از هر شهر و روستا در استان قنا و مخصوصاً از جانب اصفون المطاعنه به كمك استاد سليم ـ كه از عبدالباسط به هر جا كه مى رفت تعريف، مىكرد ـ دعوتهايى به سوى او روانه شد، چرا كه گواهى استاد سليم نقطه اطمينان همه مردم بود.
در سال1950 به زيارت آل بيت رسول الله (ص) و عترت طاهرينش رفت، آنچه باعث اين امر شد محفلى بود كه به مناسبت ولادت زينب كبرى(س) بر پا شده بود، بانيان اين محفل جمعى از بزرگانى از مشاهير قاريان مانند استاد عبدالفتاح الشعشاعى، استاد مصطفى اسماعيل، استاد عبدالعظيم زاهر و استاد ابوالعينين شُعيشَع و غير ايشان ازنخستين قرّاء راديو بودند… پس از گذشت نيمى از شب و در حالى كه مسجد زينبيه از گروه انبوه محبين آل البيت (ع) كه از هر نقطه آمده بودند موج مى زد، يكىاز نزديكان عبدالباسط از مسئولين مجلس اجازه خواست تا اين جوان با استعداد،10 دقيقه اى را به تلاوت بپردازد، او اجازه داد و قارى جوان از سوره احزاب در ميان جمعيتى با اين كثرت شروع كرد… سكوت همه جاى مسجد را فرا گرفت و همه ديده ها به اين قارى كوچك جلب شد كه با جرأت در جايگاه قاريان بزرگ نشسته است… اما سكوت دقائقى بيش طول نكشيد و تبديل به فريادهايى شد كه مسجد را مىلرزاند،(الله اكبر)،(ربنا يفتح عليك)… كه اين فريادها مستقيماً از دل برمى خواست، و به جاى10 دقيقه قرائت به يك ساعت و نيم ادامه پيدا كرد، حضّار تصور مى كردند كه ستونها و ديوارهاى مسجد هم با آنها هم صدا شده اند و گويى كه صداى سنگها را مى شنيدند كه تنزيه و تسبيح مى گفتند.
با پايان يافتن سال 1951 استاد ضباع از عبدالباسط خواست تا براى قرائت در راديو اقدام كند ولى عبدالباسط با توجه به ارتباطش با مردم صَعيد و نيز به جهت اين كه راديو يك برنامه خاص و منظمى را مى طلبد مايل بود كه اين قضيه را به آينده واگذار كند امّا از آنجا كه خواست و برنامه هاى الهى ما فوق همه اراده ها و برنامه ها است استاد ضباع نوارى را كه عبدالباسط در روز ولادت زينب كبرى(س) خوانده بود، كه بسيار اعجاب برانگيز هم بود، به هيئت داوران راديو داد و همگان از اداء قوى و صوت عالى او تعجب كردند … و به هر حال در سال 1951 عبدالباسط به راديو راه يافت تا يكى از ستارگان درخشنده در آسمان تلاوت باشد، پس از به دست آوردن اين شهرت در طول چند ماه، عبدالباسط ناچار بود كه سر پناهى در قاهره بر پا كند و همراه با خانواده اش كه ايشان را از صعيد منتقل كرده بود در جوار فرزند رسول خدا زينب (س) اقامت كند بانويى كه مسبب شهرت و ملحق شدنش به راديو شده بود و به قول ميليونها نفر از مردم او را چون موهبتى به اسلام و مسلمانان هديه كرده بود، با ملحق شدن او به راديو اقبال مردم براى خريد گيرنده هاى راديويى زياد شد و در اكثر خانه ها گسترش يافت و هر كس در يك روستا يا يك منطقه راديويى داشت، صداى آن را بلند مى كرد تا همسايگان هم صداى او را بشنوند بالاخص در روزهاى شنبه مضافاً به اين كه محافل خارجى او هم مستقيم بر امواج راديو پخش مى شد.
ديدار از كشورها
از سال 1952 در ماه مبارك رمضان و يا غير رمضان مسافرتهاى او به دورترين نقاط عالم شروع شد، حتى بعضى از دعوتهايى كه از او مى شد به مناسبت برگزارى يك محفل نبود بلكه از او دعوت مى شد تا در آن كشور حضور داشته باشد و هنگامى كه سوال مى شد به چه مناسبتى از استاد دعوت كرده ايد؟ مى گفتند: كه محفل به خاطر ايشان برگزار شده است چرا كه هنگامى كه استاد در يك محفلى حضور دارد فضائى از سُرور و شادى در آن مكان حاكم مى گردد … اين قضيه از استقبال كشورهاى مختلف جهان از او در چهار چوب استقبالهاى رسمى و دولتى و يا مردمى معلوم مى شود … رئيس جمهور كشور پاكستان در فرودگاه به استقبال او آمد او را ملاقات كرده و با او مصافحه نمود، در جاكارتا در كشور اندونزى در بزرگترين مساجد آنجا به تلاوت قرآن كريم پرداخت در حالى كه هر گوشه مسجد از حاضرين پر شده بود و جمعيت با مسافت يك كيلومترمربع به خارج مسجد كشيده شده بود و در ميدانِ مقابل مسجد بيش از250 هزار مسلمان تا صبح در حالى كه سر پا ايستاده بودند به صداى او گوش مى داند… از ميان كشورهائى كه عبدالباسط به آنجا سفرنمود هند است ، او به مسافرت به كشورهاى عربى و اسلامى بسنده نكرد، بلكه شرق و غرب و شمال و جنوب عالم را پيمود تا در همه نقاط به مسلمانان دست پيدا كند… ازمشهورترين مساجدى كه در آن به تلاوت پرداخته است، مسجدالحرام در مكه، مسجد نبوى(ص) در مدينه منوره، مسجد الاقصى در قدس، مسجد ابراهيمى(ع) در فلسطين و مسجد اَموى در دمشق و مساجد مشهورآسيا، آفريقا، ايالات متحده، فرانسه، لندن، هند و اكثر كشورهاى جهان بوده است هيچ روزنامه رسمى و يا غير رسمى از عكس و نوشته هايى كه بر اسطوره بودن او دلالت دارد و مستحق تقدير و احترام است، خالى نيست.
مرض قند در او شدت گرفت، اما او با تناول غذاها و نوشيدنى هاى مختلف با اين بيمارى به مبارزه مىپرداخت، ولى با اضافه شدن التهاب كبدى، ديگر توان مقاومت در برابر اين دو مرض را نداشت، او را به بيمارستان دكتر بدران در جيزه بردند، اما اطباء به او توصيه كردند كه براى معالجه به لندن برود، او به آنجا رفت اما پس از اقامت يك هفته اى در آنجا از پسرش ابن طارق كه همراه او بود خواست كه او را به مصر برگرداند و گويى كه احساس كرده بود كه روزگار عمر سپرى شده است و وقت لقاء خداوند نزديك شده و براستى زندگى جز ساعتى نيست كه به زودى مى گذرد، روز وفات او به مَثابه صاعقه اى بود كه بر قلوب ميليونها مسلمان در هر مكانى از دنيا وارد آمد، هزاران نفر از دوستداران صدا، اداء، و شخصيت او با تمام اختلاف زبان و … جنازه او را تشييع كردند، در اين تشييع همه سفراء كشورهاى جهان به نيابت مردمشان حضور داشتند، و چون عبدالباسط سبب پيوند و علاقه در بين بسيارى از مردم در كشورهاى مختلف بود روز30 فوريه در هر سال روز تكريم از اين قارى بزرگ اعلام شد تا مسلمين به روز30/11/1988 در ياد داشته باشند؛ روزى كه او از ميان ما رفت و از زندگى اين دنيا به زندگى جاودانى پيوست.

متأسفانه گروهي از زنان هرگز قادر نيستند خودشان را به عنوان يك "فرد" به حساب آورند و براي عقايد و نظريات خود احترامي قايل شوند . اين گونه افراد همواره احساس مي كنند بايد در پشت شخص ديگري پنهان شوند و ترجيح مي دهند هيچ گاه نظريات و عقايد خود را به طور مستقل به زبان نياورند ، بلكه هميشه زير نفوذ عقيدتي ديگران زندگي مي كنند حتي اگر هم امتحاني را با موفقيت بگذرانند باور آن برايشان مشكل است. اكثر اين زنان با وجودي كه از هوش و استعداد طبيعي و توانايي بدني خوبي برخوردارند اما به علت ضعف شخصيتي كه دارند قادر به استفاده كردن از هوش و قدرت بدني خود نيستند- همواره فكر مي كنند هيچ نقطه مثبتي در آنها وجود ندارد. اگر از آنها بپرسند "آيا قادر هستي اين كار را انجام دهي؟" با دلهره و اضطراب جواب مي دهند "نمي دانم مي توانم يا نه ، اما فكر مي كنم كه نتوانم چنين كاري را انجام دهم". آنها حتماً اشتباه مي كنند.
اين زنان در مورد قبول مسئوليت هاي زندگي دائماً در شك و ترديد به سر مي برند و دائماً براي جلب ترحم ديگران نسبت به خودشان مي كوشند؛ و هنگام برخورد با مشكلات زندگي به جاي پيدا كردن راه حل منطقي ، شيون و زاري راه مي اندازند.
در مقابلِ اين گروه از زنان ، گروهي ديگر هستند كه هميشه خود را به عنوان يك فرد به حساب مي آورند و به نظريات و عقايد خود احترام مي گذارند و هيچ گاه خود را پشت عقايد و شخصيت كسي ديگر پنهان نمي كنند. اگر بخواهند اقدام به انجام كاري بكنند خود شرايط موجود اطراف خود را در نظر مي گيرند و بعد اقدام به انجام آن كار مي كنند و از قدرت بدني ، هوش و استعداد طبيعي خود به نحو احسن استفاده مي نمايند و هرگز اجازه نمي دهند زن بودن آنها جلوي موفقيت هاي آنها را بگيرد. مردان را موجوداتي معادل خود به حساب مي آورند و همواره به عقايد اطرافيان خود احترام مي گذارند و اگر مشكلي در زندگي زناشويي آنها پيش بيايد در يك محيط مملو از صميميت و محبت مشكل را با شوهرشان در ميان مي گذارند و هميشه از منطق و عقل خود پيروي مي كنند و از اعتراف به اشتباهات خود پروايي ندارند. از كمك و مساعدت به ديگران دوري نمي كنند و به راحتي اشتباهات خود و ديگران را تشخيص مي دهند. اگر شما جزء زنان گروه اول هستيد و قادر نيستيد همانند گروه دوم باشيد با مشورت با يك دوست عاقل يا يك مشاور خانوادگي به راحتي مي توانيد خود را اصلاح كرده و جزء گروه دوم شويد.

"تسليم با متانت" اصطلاحي است كه براي توصيف روند «بگذار بگذرد» در خانه يا هر جاي ديگر استفاده مي شود. اين تسليم برخوردي با وقار و با فروتني در مقابل هرج و مرج هاي زندگي است. شكلي از پذيرش (كنار آمدن با آنچه پيش مي آيد) و پايان دادن به تقلاهاي بيهوده است.
اغلب با جنبه هايي از زندگي درگير هستيم كه از كنترل ما خارج هستند (سر و صداها، اغتشاش ها، نظرياتي كه نمي پسنديم، وسايلي كه گم كرده ايم، بي ادبي ها، نقص ها، منفي بافي ها، لوله هاي شكسته، راه آب هاي مسدود شده و هر چيز ديگر). ما مي جنگيم، عصباني و ناراحت مي شويم و آرزو مي كنيم كه همه چيز متفاوت بود. ما شكايت، خودخوري و دلسوزي مي كنيم ولي با وجود همه اين حالات رفتاري، نتيجه نهايي كماكان همان است: همه مسائلي كه نسبت به آنها احساس درماندگي مي كنيم به همان شكل باقي مي مانند. دندان قروچه و گره كردن مشت ، هيچ چيز را حتي به قدر ذره اي تغيير نمي دهد. در حقيقت، آتش شعله ورتر و اغلب مورد را بدتر از آنچه كه بوده، مي كند.
تسليم با متانت به معني خود را باختن نيست ؛ به معني بي عاطفگي و تنبلي يا بي توجهي هم نيست، بلكه به معني پذيرش مناسب است و اين كه اصراري نداشته باشيم وقايع زندگي، به طريقي معين و متفاوت از آنچه كه واقعاً هست، رخ دهد. فلسفه اين روش، ساده است: شايد آرزو كنيد (و يا توقع داشته باشيد) كه امور متفاوت از آنچه هست باشد، ولي هيچگاه چنين نمي شود. آنها آن طوري هستند كه بايد باشند. ولي مفهوم اين مطلب اين نيست كه تغييرات يا اصلاحاتي را به وجود نياوريد. مسلماً بايد در مواردي كه مهم يا لازم مي دانيد اين كار را انجام دهيد. آنچه منظور نظر اين روش است احساس درماندگي شما است كه ناشي از عدم وقوع اتفاقات بر وفق مراد شما مي باشد.

تجربه نمودن تسليم با متانت را مي توان از مسائل كوچك آغاز كرد. مثلاً، هنگام شستن ظروف ، جايزالخطا بودن انسان را با انداختن و شكستن يك ظرف به اثبات مي رسانيد. به جاي آنكه داد و فرياد كرده و پاي خود را به زمين بكوبيد، ببينيد آيا اتفاق اين لحظه را (كه ظرف شكسته شده است) را مي پذيريد؟ مسئله بزرگي نيست. نيازي به عصباني شدن يا ترسيدن نيست. فقط يك پذيرش با محبت در قبال حقيقت موجود: يك بشقاب شكسته روي زمين. سؤال اين است: حال چه مي كنيد؟ بشقاب شكسته و شما مي توانيد به بازوي خود فشار آورده و بشقاب ديگري را بشكنيد يا آرام باشيد و جنبه فكاهي اين حقيقت را كه همه ما نقايصي داريم را ملاحظه نماييد! مثال ديگر، عملي متقابل با همسر مي تواند باشد. در مقابل سخن احتمالي او كه ممكن است شما را بيازارد، به جاي پاسخي دندان شكن ، سعي كنيد پاسخ او را قدري متفاوت بدهيد. مثلاً در مقابل انتقاد همسرتان كه شما را آشفته مي سازد سعي كنيد از آن به سادگي بگذريد و با وجود آن، او را دوست داشته باشيد. اين نظريه اي است كه مطرح شده است و عكس العمل شما در قبال آن نظريه بستگي به خود شما دارد. اگر بتوانيد واكنش هاي عادتي را طوري تغيير دهيد كه پاسخ هاي صلح طلبانه اي را در برداشته باشد، خواهيد ديد كه همه چيز به سرعت رو به راه مي گردد.
ما در منزل جمله اي داريم كه بچه ها آن را درست كرده اند. همواره فكر كرده ايم اين راه بسيار خوبي براي توصيف تسليم با متانت است. وقتي چيزي مي شكند يا اتفاق بدي رخ مي دهد يكي از بچه ها مي گويد: «خب، پيشامد است، پيش مي آيد!» به عبارت ديگر، تقلاي بيهوده چه فايده اي دارد؟
اين سياست مخصوصاً هنگامي مؤثر است كه هرج و مرج بزرگي در منزل در شرف وقوع است. ديروز، با دو فرزندم و دو نفر از دوستان آنان در منزل بودم. همه آنها گرسنه بودند و من هنوز نظافت هاي روز قبل را كامل مي كردم. در همين هنگام صداي زنگ تلفن و زنگ در همزمان به صدا درآمد. يك لحظه فكر كردم كارها رو به مشكل شدن است و يادم آمد كه نفس عميقي بكشم و بروم. در آن اوضاعِ شلوغ، بهترين كاري كه مي توانستم انجام دهم تجربه كردن تسليم با متانت و سپس آرام گرفتن بود. مسئله جالب اين است كه هميشه در چنين مواردي، به محض آنكه آرام گرفتم و از تقلاهاي بيهوده دست كشيدم، همه چيز آرام شد.
اگر اين روش را امتحان كنيد از نتايج آن متحير خواهيد شد. به مرور كه آرام تر مي شويد، زندگي شما آسان تر مي گردد، به جاي تشديد حوادث منفي و استنباط بدترين جنبه هاي هر فرد، منفي بافي را پيش از آنكه فرصتي براي پيچيده شدن بيشتر پيدا كند، متوقف خواهيد كرد. در آن لحظه و با قدري تمرين هرج و مرج را از دريچه اي كاملاً جديد تجربه خواهيد كرد و قصه هاي غم انگيز بسيار كمتري در زندگي خواهيد داشت. پس از امروز شروع كنيد، و سعي كنيد با تجربه كردن "تسيلم با متانت"، سختي ها را آسان نماييد.
منبع : سایت تبیان

به طور مطلوب دريافت آب بدن، بايد براي تامين نيازهاي متابوليک، تعادل دفع محسوس و نامحسوس آب و نيز حفظ غلظت قابل تحمل مواد محلول در ادرار کافي باشد. آيا اين کار آسان به نظر ميرسد؟
نياز متابوليکي تحت تاثير اندازه و ترکيب بدن، فعاليت بدني و تب است. دفع محسوس آب (غير از دفع کليوي) مانند آب دفع شده در عرق و نيز دفع غيرمحسوس از طريق ريهها، مطابق با ميزان فعاليت، ارتفاع از سطح دريا، ميزان رطوبت و درجه حرارت محيط تغيير مي کند. ميزان مواد موجود در مايعات کليه، به ترکيب رژيم غذايي فرد بستگي دارد. با توجه به نکات ياد شده و ديگر متغيرهايي که بر ميزان مورد نياز آب تاثير ميگذارند، واضح است که برآورد نياز هر فرد به آب کاري ساده بوده و نياز افراد مختلف به آب متفاوت ميباشد. با اين حال اغلب مردم با اين توصيه که " بزرگسالان بايد 8 ليوان در روز آب بنوشند"، آشنا هستند. اين توصيه از کجا به دست آمده و آيا در مورد همه صدق مي کند يا خير؟
يک ميلي ليتر آب به ازاي هر يک کيلو کالري انرژي دريافتي براي بزرگسالان در شرايط متعارف توصيه ميشود.
به نظر مي رسد توصيهي مصرف 8 ليوان آب در روز از اين جا حاصل شده که براي بيان اهميت مصرف کافي آب، راهنماي خاصي مورد نياز بوده و در عين حال اين توصيه براي عموم مردم قابل درک و فهم است.
عملاً يک سي سي آب به ازاي هر کيلو کالري انرژي دريافتي براي بزرگسالان در شرايط متعارف توصيه ميشود. مدلهاي باليني اغلب براساس يک مرد 70 کيلوگرمي پايه ريزي شدهاند. انرژي مورد نياز براي يک مرد 19 تا 50 ساله حدود 38 تا 41 کيلوکالري به ازاي کيلوگرم وزن براي فعاليت سبک و متوسط در روز است. اين يعني 2260 تا 2870 سي سي يا حدود 11 تا 12 ليوان آب در روز. غذاهاي جامد تقريباً 3 ليوان آب و اکسيد اسيون مواد غذايي حدود يک ليوان آب را در روز براي بدن تامين ميکنند. پس حدود 7 تا 8 ليوان آب در طول روز بايد مصرف شود.
نوشيدن 8 ليوان قهوه برابر نوشيدن 8 ليوان آب نيست، زيرا قهوه داراي کافئين است و کافئين باعث افزايش دفع ادرار ميشوند.
کاهش مزمن آب بدن موجب کاهش فعاليت غدد بزاقي، افزايش خطر ايجاد سنگهاي کليوي در افراد مستعد، سرطان سينه و چاقي در دوران کودکي ميشود.
آيا به علت اينکه راهنما براساس يک مرد 70 کيلوگرمي پايهريزي شده کاربرد آن محدود است؟
وجود اختلاف زياد مثلاً تفاوت در وزن، ترکيب بدن، ميزان فعاليت يا شرايط محيطي باعث ميشوند که اين توصيه کمتر قابل استفاده باشد. براي افرادي که خيلي کم وزن تر يا سنگين تر از اين ميزان متوسط هستند مقدار آب مورد نياز روزانه به شکل زير قابل محاسبه ميباشد:
100 ميلي ليتر به ازاي هر کيلوگرم وزن براي 10 کيلوگرم اول
50 ميلي ليتر به ازاي هر کيلوگرم وزن براي 10کيلوگرم دوم
15 تا 20 ميلي ليتر به ازاي هر کيلوگرم وزن براي مابقي وزن
براي مثال آب مورد نياز يک فرد 40 ساله با 170 کيلوگرم وزن به شکل زير محاسبه ميگردد:
(1000 سيسي = 10 کيلوگرم اول) + (500 سيسي = 10 کيلوگرم دوم) + (3000 سيسي = 150 کيلوگرم باقي مانده) = 4500 سيسي
فردي با اين سايز احتمالاً آب بيشتري از طريق مواد جامد دريافت مينمايد؛ چرا که ميزان بيشتري غذا ميخورد. با اين حال ميزان آب مورد نياز روزانهي او حدود 14 ليوان ميباشد.
با استفاده از اين روش آب مورد نياز روزانهي يک فرد 70 کيلوگرمي، 2500 سيسي است. به طور تقريبي به ازاي هر 12 کيلوگرم وزن بيشتر از 70 کيلوگرم (براي افراد زير 50 سال) يک ليوان آب اضافي مورد نياز ميباشد.
افراد سالم به ندرت با مصرف بيش از حد آب در معرض مسموميت با آب قرار ميگيرند. برعکس، افراد بيشتر در معرض از دست رفتن آب بدن هستند. از دست رفتن فقط 2 درصد از آب بدن موجب اختلالات فيزيولوژيک مي گردد. کاهش مزمن آب بدن موجب کاهش فعاليت غدد بزاقي، افزايش خطر ايجاد سنگهاي کليوي در افراد مستعد، سرطان سينه و چاقي در دوران کودکي ميشود.
پس براي حفظ سلامتي خود در طول روز آب بنوشيد.
منبع : ماهنامه تغذيه و سلامتي
اخيرا کتابي با عنوان محمد رسول الله (ص) به چاپ رسيد. روي اين کتاب نام لئون تولستوي به عنوان نويسنده کتاب و نام عطا ابراهيمي راد به عنوان مترجم آمده است. (تهران، نشر ثالث، 1385)
اين کتاب تلاشي است براي به دست آوردن ديدگاههاي اين نويسنده بزرگ روس درباره اسلام. آن هم بر اساس برخي از اسناد و مدارکي که بعد از مرگ وي و حتي بعد از سقوط دولت کمونيستي به دست آمده است.
بخشي از آن ترجمهاي است که تولستوي از تعدادي از روايات پيامبر (ص) انجام داده است. اين مجموعه حديث در کتابي که يک هندي مسلمان نوشته بوده، وجود داشته و تولستوي که از اين احاديث خوشش آمده آنها را به روسي ترجمه کرده است.
علاوه بر اين چندين نامه هم در اين کتاب درج شده است که ميتواند نگاه تولستوي را نسبت به اسلام نشان دهد.
کتاب ياد شده يک مقدمه از «هاکان آل بايراک» رئيس کانون نويسندگان ترکيه دارد که ضمن آن از آقاي عطا ابراهيمي راد که اين اثر را به فارسي نوشته تشکر کرده است.
مقدمه بعدي از آقاي ابراهيمي راد است که مينويسد: سال گذشته وقتي در جمع کانون نويسندگان و شاعران ترک در شهر آنکارا خبر مسلمان شدن تولستوي را شنيدم، موضوع فوق را باور نکردم و دنبال دلائل گشتم تا اين کتاب را به من نشان دادند. عنوانش بود: رساله گمشده تولستوي.
اين کتاب توسط راسيح ييلماز از روسي به ترکي در آمده است. در مقدمه او آمده است که کتاب حديث ياد شده توسط عبدالله السهروردي نوشته شده بوده و تولستوي آن مجموعه حديث را به روسي ترجمه کرده است. در اينجا همان احاديث به فارسي ترجمه شده است (ص 38 – 58).
عارف ارسلان هم در سال 2005 مقدمه بر متن ترکي اين کتاب نوشته و در آن از ايمان تولستوي سخن گفته است.
اما آنچه در اينجا انتخاب کرده ايم نامهاي است که مادري براي تولستوي نوشته و از مسلمان شدن فرزندانش با وي مشورت کرده است.
تولستوي در پاسخ وي مقايسهاي ميان اسلام و مسيحيت کرده که جالب توجه است.
پيش از نامه مادر، مقدمهاي آمده و سپس متن نامه اين مادر و پاسخ تولستوي در ادامه آمده است.
در قلبمان نوري از خدا هست كه نام آن وجدان است.
«تولستوي»
نامهاي به تولستوي
شش سال زمان سپري شده است. ولي در اين مدت نستبا طولاني نه قلب ابراهيم آقا كه پدر است آرام ميگيرد و نه آرامشي نصيب يلنا وكيلاوا كه مادر است ميشود. دغدغهاي كه مادر و پدر را به خود مشغول داشته است اين است كه پسر آنها پيرو و خدمتگزار چه ديني ميشود؟ خداوند در اين زمان به آنها پسر سوم را نيز عطا كرده است و دختر آنها ريحان 13 سال دارد. بايد كجا رفت و مصلحت كار را از كه پرسيد؟ دواير دولتي آن موقع و همين طور آدمهايي كه در امر دين فعاليت داشتند در شرايط آن زمان نمي توانستند پاسخ سؤالهاي اين خانواده را بدهند.
ژنرال ابراهيم آقا دچار دغدغهاي جدي براي پسرش كه آن زمان در انستيتوي تكنولوژي پترزبورگ تحصيل ميكرد و نامش بوريس بود و همين طور براي برادر كوچك تر كه كلب[1] نام داشت و در مدرسه نظامي مسكو تحصيل ميكرد داشته است.
«ما هر دو از كدام ملتها به حساب ميآييم؟» اين سؤالي است كه همواره فكر اين خانواده را به خود مشغول داشته است.
ابراهيم آقا و برادرش براي يافتن پاسخ اين سؤال همواره به پدر و مادر خود رجوع ميكردند و براي مراتب اضطراب خود راه چارهاي ميجسته اند.
ببينيد آقاي بوريس كيلاوا در اين وضع چگونه مسئله را توضيح ميدهد:
ديگر 19 ساله شده بودم. با وجود آن كه درگيرهاي درسي مرا در خود غرق كرده بود، ولي ذهنيت و تفكر گرويدن به دين محمد[ص] و اسلام مرا لحظهاي رها نمي ساخت. شرايط سالهاي 1904 و 1905 ميلادي مرا به اين امر بيشتر ترغيب ميكردند. جنگ پر از شري بين روسيه و ژاپن مردم را مجبور كرده بود كه در برابر حكومت و رژيم روسيه از برخي راههاي ليبرالي استفاده كنند.
در سال 1904 قانون و مانيفست آزادي اديان در روسيه به چاپ رسيد. طبق اين قانون كساني كه به هر دليل از دين آبا و اجدادي خود يعني دين پدر و يا مادر دست كشيدهاند اين آزادي را دارند كه دوباره به دين قبلي خود بازگردند. به نظر ميرسيد ميتوان با برگهاي كه حكم درخواست را داشت اين مسئله را به سادگي حل كرد. آدمهاي با تجربه خانواده ما يعني پدر و مادرم در سالهاي اوليه كه به پترزبورگ آمده بوديم مصلحت نديدند كه دينمان كه آن موقع پروسلاو يعني دين حاكم مسيحيت روسيه بود را تغيير دهيم. مادرم نيز در نامهاي كه به آقاي تولستوي نوشته در اين مورد خود را بسيار دقيق و محافظه كار نشان داده بود. به دلايلي كه ممكن بود اصلا براي من و خانواده چندان خوش نباشد در اين امر با اين كه خواست قلبي مان بود ديري بمانديم. پدرم (ابراهيم آقا وكيلاوا) و مادرم (يلنا وكيلاوا) به اين نتيجه رسيده بودند كه هيچ كسي به غير از نويسنده هوشمند و انديشمند بزرگ يعني تولستوي نمي تواند به اين پرسش پاسخي درست و جامع بدهد.
اواخر زمستان 1909 ميلادي مادر خانواده يلنا وكيلاوا نامهاي از تفليس به تولستوي مينويسد و وضعيت فعلي خانواده را براي نويسنده مشهور تعريف ميكند.
استاد بزرگ دوست داشتني آقاي لئو تولستوي!
در ابتداي نامه به دليل اتلاف وقت با ارزش شما و همين طور مشغول كردنتان براي مطالعه اين نامه معذرت ميخواهم . ميدانم كه انسانهاي بسياري زيادي همانند من از شما سؤالاتي ميكنند و به رغم اين كه به موضوع فوق كاملا اشراف دارم من نيز وقت شما را گرفته و پرسش خود را مطرح ميكنم. دليل اين پرسش آن است كه زندگي پرافراز و نشيب در برابر من مسئله را قرار داده است كه از حل آن ناتوانم.
من به طور خلاصه آن چه را از شما ميخواهم توضيح ميدهم.
من زني 50 ساله و مادر سه فرزندم. همسر من مردي مسلمان است اما عقد و ازدواج ما مطابق آداب و آيين اسلام جاري نشده است و طبق قوانين موجود به صورت قانوني زن و شوهر ميباشيم. فرزندان مشترك ما پيرو دين مسيح هستند. دخترم 13 سال دارد، يكي از پسرهايم 23 سال و در انستيتوي تكنولوژي پترزبورگ تحصيل ميكند. پسر ديگرم 22 ساله است و در مدرسه نظامي آلكسيو، مسكو در حال گذراندن دروس است. پسرانم براي گرويدن به دين پدري خود از من اجازه ميخواهند. من چه ميتوانم بكنم؟ ميدانم طبق قوانين جديد مملكت اين امر، ممكن است و از سويي رفتار دولت را نسبت به خارجياني همچون ما به خوبي ميدانم. اين انديشة پسرانم به دلايل كوچك و يا درگيريهاي خانوادگي نيست. از طرفي دلايل مالي و نيز رسيدن به مقاماتي در جاهايي نيز سبب اين انديشه در آنها نشده است. وليكن چيزي كه بسيار نمايان است آن كه آنان به دليل تاتار بودنشان ميخواهند به مردم خود كه همواره در تاريكي و جهالت بودهاند ياري كنند. به نظر آنها اگر بخواهند با مردم خود همپا و برابر باشند بايدمسئله ديني خود را حل كرده و مانند آنها مسلمان باشند. اما هراس من اين جا شروع ميشود، زيرا ميترسم با تفكري كه دارم براي آنها الگويي غلط باشم. با اين درد روزها و شبها را ميگذارنم. آه!اي كاش ميتوانستم دردهايي را كه در زندگي كشيده ام براي شما بيان كنم... من مادري هستم كه ديوانه وار فرزندان خود را دوست دارد و هم اينك كه براي شما نامه مينويسم چشمانم پر از اشك است. كم كم دارم عقل خودم را از دست ميدهم و چارهاي به غير از نوشتن به شما پيدا نكرده ام. فقط شما هستيد كه با ذكاوت و دانش خود ميتوانيد راهگشاي اين مشكل ما باشيد. با همه اينها اين درد من ميتواند براي شما بسيار معمولي و ساده باشد. ولي باور كنيد حتي عنوان اين درد به من اضطرابي بيش از اندازه ميدهد.
آقاي تولستوي شما در هيچ برههاي از زندگي به اشخاصي مانند ما كه انسانهايي كوچك هستيم پشت نكرده ايد و همواره توصيههاي خود را بدرقه اشخاصي مانند ما كرده ايد. به اين دليل كه براي من بسيار روشن است از فكر خود مددگرفته و جسارت آن را يافتم تا براي شما بنويسم. مرا با سخنان تسلي دهنده خود آرام كنيد. بسيار معذرت ميخواهم كه وقت گران بهاي شما را گرفتم و باور كنيد كه اين را تنها به خاطر عشق مادري نسبت به فرزندانم انجام داده ام.
كسي كه با تمام قلبش به شما ايمان دارد
يلنا يفسيموونا وكيلاوا
تفليس، خيابان اوچ بني پري لوك 1، خانه 8
مسلماني در برابر مسيحيت ارزشي بسيار بيشتر دارد
تولستوي

پاسخ تولستوي
تولستوي در تاريخ 15 مارچ 1909 در پاسخ به نامه ياسنايا پوليان چنين ميگويد:
به خانم يلنا يفسيماونا (واكيلاوا)
لازم است كه از تمايل پسران شما مبني بر كمك به مردم تاتار در اين جا تشكر و تقدير بسيار كرد. در امتداد و به موازات اين خواست انساني گرايش آنها به دين اسلام و تابعيت از آئين محمدي نيز بسيار ضروري است. نبايد فراموش كرد با اين كه دولت آزادي دين را براي مردم روا داشته است و اينك از هيچ كس بابت گرايشش به دين سؤال و يا مؤاخذهاي انجام نمي شود، ولي آنان كه به دين اسلام منسوب هستند بايد خود در مورد آئين و قوانين و آداب دين دانستنيهاي خود را منتقل كنند. در همين رابطه بايد گفت پسران شما كه از دين قبلي خود يعني مسيحيت دست كشيدهاند و دين خود را عوض كرده، مسلمان شدهاند مجبور به ارائه دلايلي به ديگران نيستند و اين خواست منطقي و خصوصي آنهاست و مسئلهاي است بين آنها و خداي ايشان. اين ضروري است كه نبايد احساس شرم و يا گناه در مورد اين انتخاب به خود راه دهند. در اين مورد من هم هيچ نمي توانم گفت و اين كه پسران شما به حكومت در مورد تفويض دينشان خبري ميدهند و يا نه و آيا اين ضروري است و يا نه نمي توانم چيزي بيان كنم.
در مورد اين كه دين اسلام و تعليمات محمدي در مقابل مسيحيت بسيار با ارزش تر و داراي مقامي والاتر است و خصوصيات بيشتري دارد و اين كه فرزندان شما در راه اين تفكر آسماني خدمت ميكنند با تمام قلبم با آنها بوده هم فكر و به آنها تبريك ميگويم.
هم اينك كسي كه اين سطور را براي شما مينويسد يك مسيحي است و با اين كه به تعليمات مسيحيت سالها بسيار مشكل است بايد بگويم كه دين اسلام و تعليمات محمدي با تمام خصوصياتش و آن چنان كه در ظاهر ديده ميشود بسيار بسيار از مسيحيت كاملتر و باارزشتر ميباشد. حداقل خصوصيات ظاهري دين اسلام با مسيحيت اصلا قابل قياس نيست. اگر بر فرض مثال براي هر انساني اين امكان وجود داشت كه در ميان دو دين اسلام و مسيحيت يكي را برگزيند و خداي خود را با آن دين پرستش نمايد. بايد ابتدا فكر ميكرديم كه پرستش كليسا، ايمان به حضرت مريم و پرستش او، پرستش غير مسيح و ايمان به خداوند همه با هم امكان ندارد و اين چندگانگي در پرستش مخالف دين توحيدي است. در صورتي كه در مقابل آن دين اسلام وجود دارد كه در آن تنها پرستش خدا است و بس و همين دليل است كه دين اسلام را نسبت به مسيحيت برتر ميكند و هر انساني كه عقل سليم و هوش نيكو دارد در اين انتخاب حتما بايد اسلام را برگزيند نه دين ديگري را.
براي فرد فرد آدمها كه در دنيا زندگي ميكنند دين وظيفهاي دارد و با آن شعور ديني است كه انسانها رشد بيشتري ميكنند و مانند هر آنچه در زندگي ميبينيم آدمها نيز بلوغ خود را بايد مديون دين بدانند.
براي آن كه دين بتواند اين تكامل را راحت تر و سريع تر انجام دهد، بايد دين هرچه سادهتر و با زباني باشد كه همه بتوانند آن را بفهمند از زمانهاي گذشته و قديم تا امروز وظيفه فليسوفان و مفسران و عالمان ديني اين بوده است كه اساسي را كه در دينها توسط خداوند بنا شده با زندگي روزمره و يا مسائل روز همراه نمايند. در موازات اين سخن است كه مثلا دركتابهاي هندوها و يا بعدها در تورات موسي و تعاليم بودا، كنفسيوس، مسيحيت و اسلام درسها و يا تعاليمي داده شده است. اينها همه دين را از معناي ظاهري آن جدا كرده و به انديشههاي عميق ولي ساده تبديل كرده اند، البته مبلغان و يا خدمتگزارن اديان مسئوليتي بسيار بزرگ برگردن داشته اند، در تاريخ مبلغاني بودهاند كه براي هر ديني تلاش بسيار در نشان دادن حقيقت، همچون شفافيت و عمق و سادگي داشتهاند و بر عكس نيز ديده شده كه اين حرفها تنها براي منافع شخصي و يا قومي بوده است. ولي هيچ گاه نبايد فراموش كرد كه اگر مبلغ ديني در راه آن دين اشتباه ميكند و يا خلافي از او سر ميزند اين نشانه آن است كه تمام گفتار و يا كردار و پندار او غلط و اگر معتقد به تفكري باشيم معناي آن اين است كه چيزي را نبايد واقعيت دانست و بدان باور داشت و همان است كه سبب ميشود ديدن و درك واقعيت بسيار بسيار دشوار شود.
گرچه تحريفاتي كه در دينها شده است ادامه دارد، انتقادات نيز بر آنها بيشتر وارد ميشود در مقابل اين اعتراضات و انتقادات و تحريفات كساني كه ساكت نشستهاند زيادتر ميشوند. در نتيجه كشف و اثبات حقيقت از ناحيه خدمتگزاران دين سخت تر ميشود. به همين دليل است كه در دينهاي قديمي و باستاني معجزات بسيار زيادند. بيشتر از همه اين معجزات را ميتوان در دين ساميها و بعد از آن در يهوديت و كم تر از آن در آيين بودا و تعليمات كنفسيوس و آئينهاي تائوئيزم و كم تر از اينها در مسيحيت و باز كم تر در دين آخر يعني دين اسلام جست. دليل ديگر براي بهتر بودند اسلام نيز شايد همين است.
از اينها كه بگذريم، دين اسلام دور از مسايل غير طبيعي است. در رأس آن حضرت محمد (ص) وجود دارد كه در تعليمات خود اساس تمام اديان مقدس را در خود دارد و با خيلي از حقايق دين مسيحيت نيز همگامي و نزديكي دارد. زيرا پايه اديان الهي خداست. تعاليم اديان نيز در جهت تشويق انسانها در ايمان به خداست. بنابر اين آنچه اين تبليغ و وظيفه را بهتر به انجام برساند احترام بيشتري خواهد داشت و آن دين اسلام است.
مرا ببخشيد كه اين چنين مفصل و طولاني مينويسم، دليل آن است كه شما عقايد مرا دانسته و آنها را به پسران خود منتقل كرده و آنها را در مسير تعالي راهبر باشيد. ماهيت اصلي دين حقايق است، حقايقي كه بر تاريكيها پرتو افكنده و زيباترين كاري كه انسانها ميتوانند انجام دهند ايمان به اين حقايق و در كل به دين است. اگر فرزندان شما وظايف خويش را همانند وظيفهاي انساني و خانوادگي انجام دهند زندگي پر از آرامش و نيكويي ميشود.
اينجانب نميدانم كه فرزندان شما دانش و دانستنيهاي مربوط به اديان و به خصوص اسلام را تا حدي ميدانند و يا اصلا اطلاعي از آن ندارند. جواب اين پرسش هرچه باشد فرقي نمي كند، زيرا كتابها و منابعي هست كه به فرزندان شما در هر چه بهتر شناختن اديان و خصوصا اسلام ياري خواهد رساند. ولي فراموش نكنيم كه بعضي از روشها وجود دارند كه با نام اسلام و يا دين آمادگي كامل دارند تا انسانها را به راههاي غلط رهنمون شوند، از اينها مثلا يكي بهائيت است كه ابتدا با نام اسلام در ايران ظهور كرده و بعدها به سرزمينهاي آسياي صغير آمده است و در آن جا بازوهاي خود را تقويت نموده. بهائيت از نام بهاء الله كه در عكا زندگي ميكند گرفته شده است. اين ديدن در ايران در سالهاي 1817-1892 توسط ميرزا حسين علي به وجود آمده است. اين شخص در سال 1863 در بغداد و قبل از آن در تبريز ادعاي پيغمبري و نبوت كرده است و به همين واسطه دولت ايران او را تبعيد و او در امپراتوري عثماني به زندگي خويش ادامه داده است. بعد از مرگ او پسرش عبد البهاءادامه دهنده راه پدر شده است. طريقت بهائيت بعدها تلاش كرده به صورت دين خود را نشان دهد. بهائيت از يهوديت و مسيحيت نيز نكتههايي را در بر گرفته است. بهائيان سعي ميكنند درروز سه بار نماز بخوانند. كعبه را به عنوان قبله قبول ندارند و جايي را كه بهاء الله در آن ساكن است به عنوان قبله پذيرفته اند. دو كتاب مقدس دارندكه به آنها اقتدا ميكنند. يكي بيان و ديگري كتاب اقدس است. اين باور، باطل است و از طرف كسي نبايد مورد پذيرش قرار گيرد.
دين ديگري كه از آن به نام اسلام بايد دوري كرد، آييني است كه ابتدا در شهر كازان ظهور كرده است و مريدان و طرفداران آن خود را «واسيوويچ»ها نام نهادهاند يعني قشون خداوند. اينها نيز در ابتدا خواستهاند باورهاي خويش را در قالبهاي انساني و باور به دوستي بنا كنند اما با اين تصورات و باورها دشمني كردهاند و پيروي از آنها با هر نامي چون اسلام و يا دين ديگر خطاست.
اگر افكار من حداقل موجب ناديده گرفتن ايدههاي غلط باشد خيلي خوشحال ميشوم و در خاتمه از شما و يا فرزندان تان خواهش ميكنم مرا در جريان فعاليتهاي خود قرار داده، بدين وسيله مرا ممنون و خوشحال نماييد.
لئوتولستوي
همان طور كه ديده ميشود نامه مادر، تولستوي را بيش از حد به هيجان آورده است. اين را از نامه بيش از چهار صفحهاي تولستوي كه با عجله نوشته شده، ميتوان فهميد. جواب دندان شكن و صريح تولستوي مبني بر اين كه دين اسلام از مسيحيت و تعاليم آن والاتر است و اين كه دين اسلام را نمي توان با مسيحيت مقايسه كرد اضطراب خانوادهاي كه نامه را نوشته از ميان بر ميدارد. بعدها در زاگاف گازياي تفليس در اداره روحاني فرزندان ژنرال ابراهيم آقا وكيلاوا از طرف امام آن مركز اسلامي مورد پذيرش قرار گرفته و آقاي ميرزا حسين افندي كايب زاده سند ممهور و رسمي براي مسلماني آنها صادر كرده است و بدين وسيله پدر آنها نام فرزندان را تغيير داده، بوريس به فاريس و كلب هم به غالب تبديل شده است. در سال 1978 ميلادي در شهر مسكو موزهاي به نام و براي لئو تولستوي گشايش يافت، پسر خانم يلنا وكيلاوا يعني آقاي فاريس نامههاي فوق را به عنوان سند و مدرك به اين موزه تقديم داشت كه هنوز در موزه فوق نگهداري ميشود.
منبع :کتابخانه تخصصی تاریخ ایران و اسلام

يكي از دلايل عمده بسياري از اختلالات رفتاري و شخصيتّي در كودكان و نوجوانان، ضعف در اعتماد به نفس و احساس خودارزشمندي (عزت نفس) است، بنابر اين امروزه در اصلاح و درمان بسياري از اين اختلالات، پرورش و تقويّت احساس عزت نفس و اعتماد به نفس و مهارتهاي فردي و اجتماعي آنان، نقش بسزايي ايفا مي كند. از اين رو با توجه به اهميّت عزت نفس در رشد شخصيت و سلامت رواني كودكان و نوجوانان، در جهت تقويت و افزايش آن، موارد زير به والدين و دست اندركاران تعليم و تربيّت توصيه مي شود:
1-روحيه ديني و ايمان مذهبي را در كودكان و نوجوانان تقويت كنيد.
2- سعي كنيد در برخورد با كودكان و نوجوانان، توانمندي هاي آنها را مورد نظر قرار دهيد، نه ناتواني ها را.
3- زمينه كسب تجربه هاي خوشايند از فعاليت هاي مستقل و آزاد را براي آنها فراهم كنيد.
4-تجربه هاي موفقيت آميز آنان را افزايش دهيد.
5-قدرت تحمّل كودكان و نوجوانان را براي مواجه شدن با ناكامي هاي احتمالي افزايش دهيد.
6- رفتار مصمّم و مطمئن و در عين حال مطلوب كودكان و نوجوانان را تقويت كنيد.
7- كودكان و نوجوانان را در كنترل احساسات و عواطف خود ياري دهيد.
8-مهارتهاي اجتماعي كودكان و نوجوانان كمرو و فاقد اعتماد به نفس را افزايش دهيد.
9- آنان را با الگوهاي رفتاري مطلوب آشنا كنيد.
10-از انجام هر گونه رفتار تنبيهي و تحقيرآميز درباره ي دانش آموزان خودداري كنيد.
11- از مقايسه كردن دانش آموزان بپرهيزيد و تفاوتهاي فردي را مورد نظر قرار دهيد.
12-در برخورد با كودكان و نوجوانان، ملايم و منطقي باشيد.
13- اجازه ابراز وجود را به دانش آموزان خويش بدهيد و به نظريات آنها احترام بگذاريد.

14- نظريات خويش را به دانش آموزان تحميل نكنيد و آنها را به صورت ساده و عيني، قابل لمس و درك براي آنان توضيح دهيد.
15- به دانش آموزان درحد توانايي هايش مسئوليت بدهيد.
16- در انجام كارهاي روزانه، آنها را هدايت، ارشاد و تشويق كنيد.
17- به آنها در حد لزوم اجازه فعاليّت و بازي دهيد.
18-در برخورد با آنان حالت پذيرندگي، و نه طردكنندگي داشته باشيد.
19- از وابسته كردن بيش از حد دانش آموزان به خودتان بپرهيزيد.
20- آنها را هيچ گاه با موضوعات خرافي نترسانيد.
21- بين دانش آموزان تبعيض قائل نشويد و با آنان يكسان رفتار كنيد.
23-نسبت به احساسات و عواطف كودكان يا نوجوانان خود، بي تفاوت نباشيد، آنها را به گرمي بپذيريد و تا حد امكان آنها را ياري كنيد.
24-با آنها همانند دوستان صميمي رفتار كنيد.
25-توجه داشته باشيد كه مشاجرات لفظي در خانه (ميان پدر و مادر) در روحيه يا رفتار كودك يا نوجوان منعكس مي شود.
26-به سرگرمي ها و تفريحات مناسب در زندگي كودكان اهميت دهيد و نسبت به آنها بي تفاوت نباشيد.
27-محبّت شما نسبت به فرزندتان به صورت تظاهرات سطحي ابراز نشود. خالص ترين و سالم ترين محبت در تلاشي كه به طور روزمره براي اعطاي اعتماد به نفس و استقلال به فرزندتان به عمل مي آوريد، جلوه گر مي شود.
28-در محبّت كردن به كودكان، راه افراط ياتفريط را در پيش نگيريد، محبت متوسط توأم با صميميّت، اثر فراوانتري دارد.
29- به فرزندتان احساسي بدهيد كه بداند دوست داشتني و قابل احترام است، اما هرگز با او نوزادوار رفتار نكنيد.
30-توقعات كودكان را در حدّ معقول و درست برآورده سازيد.
32- در پرورش استعدادهاي بالقوه دانش آموزان جديّت به خرج دهيد.
33-در شرايط آموزشي، بر فعاليت دانش آموزان در يادگيري تأكيد شود نه بر پيشرفت آنان، زيرا تأكيد بر فعاليت يادگيري، به جاي تأكيد بر درستي و نادرستي پاسخ، برانگيزنده ي كوششهاي دانش آموزان است.
35- براي آن كه كودكي با عزّت نفس بالا پرورش دهيم، بايد خود داراي عزّت نفس شايان توجّهي باشيم.
نويسنده:زهرا واشقاني فراهاني- كارشناس دفتر بهداشت و تغذيه
- روشهاي عملي براي افزايش اعتماد به نفس در کودکان
- علائم پايين بودن عزت نفس در کودکان